1 - نمیدانم چرا بعضی چیزها را نمیشود فراموش کرد، چیزهای خیلی سادهای که ممکن است آدم به سادگی از کنارشان بگذرد، اما بعد در یک فرصت مقتضی (یک سال، یک ماه، یک هفته، یک روز یا یک ساعت بعد) همان چیزهای ساده طوری یقهات را میگیرند که نمیتوانی به این راحتیها بیخیالشان شوی.
کد خبر: ۱۷۱۹۵۲
نمیدانم فیلم 21 گرم را دیدهاید یا نه، در این فیلم دو سکانس وجود دارد که با فاصله زمانی زیادی از هم نشان داده میشود، اما بد جوری ذهن آدم را درگیر میکند، یکجا مادر داستان که بچهها و شوهرش را در یک تصادف از دست داده کنار سبد لباسهای (اگر درست یادم باشد) بچههایش ایستاده و دارد لباسها را جدا میکند.
دوربین یک هو زوم میکند روی کفشی که رنگ بندش با رنگ خود کفش ست نیست. زمان در فیلم با همان تکنیک روایی که دارد میگذرد و بعد در سکانسی دیگر زن داستان به مردی که حالا قلب همسرش را توی سینه دارد میگوید: «دخترم از بند کفشهایش که آبی بود خوشش نمیآمد، اما روزی که مرد بند کفشهایش آبی بود.» این جمله و این اتفاق آنقدر ساده و جزیی هستند که گاهی آدم بیخیال از کنارش میگذرد، مثل کاری که مادر این فیلم میکند، اما بعد از مرگ همان فرزند، یک موضوع ساده مثل رنگ بند کفش آنقدر بزرگ میشود که اشک آدم را هم درمیآورد.
2 - همین چند هفته پیش با دوستی داشتیم در خیابان قدم میزدیم، یکی از این بچههایی که فال میفروشند آمد و از ما خواست که یک فال حافظ بخریم، اما نمیدانم چرا نخریدیم، راستش را بخواهید آنقدر در طول روز از این جور چیزها جلو آدم میگیرند که اگر آدم بخواهد از هر کدام یک چیزی بخرد باید کل پول ماهانهاش را بدهد بابت خرید این جور چیزها.
خلاصه ما نخریدیم، اما یک ساعت بعد که نشسته بودیم توی یک ساندویچی ناگهان به صورت کاملا تصادفی هر دو به این نتیجه رسیدیم که کاش یک فال از آن پسربچه میخریدیم، دلیل هر دویمان هم در نوع خودش جالب بود، شاید باور نکنید اما هردو یاد چشمها و نوع نگاهش که میافتادیم بدجوری دلمان میسوخت و حالمان از خودمان به هم میخورد.
برگشتیم به همان جایی که آن پسر را دیده بودیم، اما ندیدیمش، چند بار خیابان را تا آخر رفتیم و برگشتیم اما خبری از او نشد، حالا چند هفتهای از آن ماجرا میگذرد؛ اما هنوز هم همان نگاه و همان چشمهایی که بدجوری ملتمسانه ما را تماشا میکردند، رهایمان نکرده، کاش یک فال حافظ خریده بودیم، کاش... .