حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
خورشید رو ایوون منتظر نشسته بود تا صبحشو با خوردن چای دارچینی با مادربزرگ شروع کنه. مادربزرگ سالهاست تا هر روزصبح به گلدونهاش صبحونه نده لب به آب و نون نمیزنه.
خلاصه مادربزرگ روسفره پرنور خورشید خانم یه استکان چای گذاشت و صبح آغاز شد. مادربزرگ نخود لوبیایی رو که از شب قبل خیس کرده بود ریخت تو قابلمه و گذاشت رو اجاق بعد یه دسته تره و جعفری تازه از باغچه کوچیکش که حیاط رو از عطر و سرسبزی پر کرده بود، چید و ساقههاشرو جدا کرد و قاطی نخود لوبیاهای تو قابلمه کرد ویواش یواش عطرآش مادربزرگ پر شد تو هوا.
مادربزرگ که از صبح خیلی زود بیدار بود سرشو روی دوتا دستاش گذاشت و زیر سایه چادر گلدارش رو ایوون پای قابلمه آش، چشمهاشو روهم گذاشت.
قاصدک که منتظر لحظهای بود تا دوباره خودش رو به گلهای دامن مادر بزرگ برسونه از بالای ناودون چرخید و چرخید و چرخید تا آرزویی رو که مادر بزرگ در گوشش زمزمه کرد، برآورده کنه.
چشمهای مادربزرگ که بسته شد خودش رو تو پیراهن آبی دید با روبانهای قرمز. دو تا سنجاق پروانهای طلایی هم رو موهاش صورتش رو پرنور کرده بود. مادربزرگ 7 سالهاش بود. درآبی حیاط باز شد و مادر خونه رو از عطر نون سنگک پر کرد. مادربزرگ خودشرو تو چادر مادر جا کرد و زنبیل رو که قد خودش بود از دستهای مهربون مادرگرفت وگذاشت رو ایوون.
دست مادر از تو زنبیل شونه دسته گلدارچوبی رو درآورد و به مادربزرگ گفت: بیا این هدیه برای توست، تو امروز ظهر7 ساله میشوی.
مادربزرگ باز هم قاصدکها رو دور حوض چرخوند و خواند: 7 سالگیم مبارک، 7 سالگیم مبارک .
آن ظهر7 سالگی، مادربزرگ به همراه مادرش آش خوردند و آرزوهایشان را درگوش قاصدکها خواندند و شادی کردند. چشمهای مادربزرگ تکانی خورد، گلهای دامنش چرخیدند و قاصدک پروازکرد.
نرجس ندیمی دانش
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....