از لانهاش بیرون آمد و تصمیم گرفت که به کمک ستاره برود تا ستاره را نجات دهد. در راه خرگوش کوچولورو دید، خرگوشه ازش پرسید: سنجاب مهربون توی این تاریکی شب داری کجا میری؟
سنجاب گفت: دارم میرم به کمک یک ستاره که از آسمون افتاده پایین و لابهلای شاخ و برگ درختها گیر افتاده...
میخوام برم تا نجاتش بدم...
در این موقع آقا کلاغه که از بالای درخت صدای سنجاب را میشنید زد به خنده: هاهاها... مگه میشه یک ستاره بیفته پایین... حتما اشتباه میکنی...
سنجاب با عصبانیت گفت: نخیر... هیچم اشتباه نمیکنم واقعا خودم نور اون ستاره رو روی درختان سرو دیدم.
و به راه خودش ادامه داد تا به درختان سرو رسید. از درخت مورد نظر بالا رفت ولی خبری از ستاره نبود. در آن نزدیکی یک دارکوب روی شاخه درخت نشسته بود. از او پرسید: سلام آقا دارکوب... تو ستاره رو ندیدی.
دارکوب گفت: نه ندیدم سنجاب کوچولو... حتما خواب دیدی.
سنجاب گفت: نه خواب ندیدم... یعنی میخواستم که بخوابم یکدفعه نور ستاره را در لابهلای درختان دیدم... من برای نجاتش این همه راه را آمدم.
دارکوب گفت: من در این مدتی که اینجا هستم هیچ ستارهای ندیدم... در ضمن راه ستارهها آنقدر دور است که هرقدر هم که پایین اومده باشه لای شاخ و برگ درختها گیر نمیکنه.
سنجاب کوچولو به فکر فرو رفت و با خودش گفت: آخه مگه میشه من خواب دیده باشم... یعنی من اشتباه کردم؟ و با ناامیدی به سوی خانه خود برگشت و تمام طول روز را در لانه خوابید.
خرگوش که دید از سنجاب خبری نیست رفت زیر درخت گردو و سنجاب را صدا زد: سنجاب کوچولو سنجاب کوچولو... چی شده... ستاره رو پیدا کردی؟ نجاتش دادی؟ حتما خیلی خسته شدی که خوابیدی؟...
سنجاب از لانه بیرون آمد و گفت: نه خرگوش جون پیدا نکردم یعنی اصلا اثری ازستاره هم آنجا نبود.
کم کم تاریکی شب فرا رسید. سنجاب خیلی آرام رفت نوک درخت گردو و از آنجا به سمت درختان سرو نگاه کرد. اما دوباره آن نور را دید که در آنجا سوسو میزد. فورا خرگوش را صدا کرد. اما خرگوش از اون پایین نمیتوانست وسط جنگل و درختان سرو را ببیند. بنابراین تصمیم گرفتند تا دوتایی به سمت درختان سرو بروند تا ستاره را پیدا کنند.
خرگوش و سنجاب این بار سریعتر راه رفتند تا قبل از روشن شدن هوا آنجا برسند. تا اینکه به درختان سرو رسیدند. سنجاب از تمام درختان سرو بالا رفت تا منشأ نور را پیدا کند اما دوباره هیچ اثری از ستاره نبود.
جغد روی یکی از شاخههای درخت پیر نشسته بود و متوجه سنجاب و خرگوش شد. از آنها سوال کرد: شما دو تا دنبال چه چیزی میگردید؟
سنجاب گفت: سلام جغد عزیز... ما به دنبال یک گمشده تا اینجا آمدیم.
و تمام جریان را برای جغد تعریف کرد. جغد زد به خنده و گفت: میخواهی این ستاره زیبا را ببینی؟
سنجاب گفت: بله حتما.
جغد گفت: آن نوری که تو شبها میبینی ستاره نیست بلکه اون یکی از دوستان من هست که در این نزدیکی زندگی میکند الان یواش یواش پیداش میشه...
سنجاب کوچولو با تعجب گفت: چی... مگه میشه کسی نورانی باشه !!!
در همین موقع یک کرم شب تاب از لابه لای شاخ و برگ درختان بیرون آمد و به آنها سلام کرد.
یکدفعه خرگوش زد به خنده و گفت: بیا سنجاب کوچولو این هم ستاره گمشدهات...
جغد گفت: این دوست من، کرم شب تاب است که شبها از بدنش نور بیرون میآید...
سنجاب کوچولو خیلی خوشحال بود از اینکه با کرم شب تاب آشنا شده و چیزهای زیادی از جغد پیر یاد گرفته.