حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
کمیسر ورزش صبحگاهی را نیمهتمام رها کرد و به طرف تلفن رفت. از آن سوی خط سروان میلر افسر کشیک مرکز فرماندهی پلیس ضمن عذرخواهی به او اطلاع داد که جسد زن جوانی در یک خودروی شورولت در منطقه تولدز در خیابان کانگرس کشف شده است و به دستور فرمانده پلیس ضرورت دارد سریعا برای تحقیق و بررسی به محل بروید.
کمیسر پس از شنیدن گزارش تلفنی سروان استفهان با عجله لباسهایش را عوض کرد و با سرعت به طرف منطقه تولدز خیابان کانگرس حرکت کرد.
در آن ساعت صبح خیابانها کاملا خلوت بودند و کمیسر خیلی زود خود را به محل حادثه رساند.
خیابان کانگرس یک خیابان مسکونی با عرض زیاد و خلوت در غرب شهر قرار داشت. این خیابان بسیار طولانی بود که به فاصله هر 150 متر یک تقاطع به سمت شمال و جنوب از آن امتداد داشت.
تقریبا در انتهای خیابان که با تقاطع تنها یک خانه فاصله داشت، شورولت آبی رنگ پارک شده بود که دور تا دور آن را تعدادی از همسایهها گرفته بودند.
ماموران پلیس با کشیدن طناب به دور خودرو مانع جلو آمدن همسایهها شده بودند. چند متر پایینتر نیز در کنار یک خانه ویلایی بسیار زیبا چند نفر از جمله 2مامور پلیس و 2 خودروی پلیس دیده میشدند.
کمیسر وقتی از خودرویش پیاده شد نظری به اطراف انداخت و قصد داشت به طرف خودروی شورولت آبی رنگ برود که یک افسر چاق میانسال جلو آمد و بعد از احترام نظامی خودش را ستوان میلر افسر کلانتری منطقه معرفی کرد.
وی به کمیسر گزارش داد: ساعت دقیقا30/5 صبح بود. هوا هنوز تاریک بود. ما در حال گشتزنی در منطقه بودیم که از کلانتری به ما اطلاع داده شد سریعا خود را به خیابان کانگرس برسانید. گویا جسد زنی در داخل یک خودروی شورولت کشف شده است.
ما با سرعت به طرف محل اعلام شده حرکت کردیم و کمتر از 7 دقیقه در این جا حاضر شدیم. مرد میانسالی که خودش را میشل رسیبوم معرفی میکرد و رنگ از رخش پریده بود و صدایش آشکارا میلرزید و از طرفی چشمانش رنگ خون بود و با ولع به سیگار خود پک میزد، گفت: جناب سروان جسد زنم داخل این خودرو است. او را کشتهاند. زن بیچاره با 15 ضربه چاقو به قتل رسیده است. با اظهارات میشل ما به طرف خودرو که در عقب آن باز بود رفتیم. در صندلی عقب صورت زن جوانی که از پتو بیرون بود نظرمان را جلب کرد. در آن ساعت هنوز هم هوا تاریک بود و ما از چراغ قوه استفاده کردیم. وقتی پتو را کنار زدیم. با صحنه وحشتناک مرگ زن جوان روبهرو شدیم. او غرق در خون به خواب ابدیت فرو رفته بود.
صحنه وحشتناکی بود، بدون این که به چیزی دست بزنیم موضوع را به کلانتری اطلاع دادیم.
دقایقی بعد که هوا گرگ و میش شد و ازطرفی حضور ماشین پلیس نظر همسایهها را جلب کرد، آنها هم به خیابان آمدند.
آن طور که ما در تحقیقات اولیه متوجه شدیم مقتوله لنا ایگان نام دارد. او 33 ساله است. شب را به خانه نرفته و همسرش میشل صبح زود هنگامی که قصد رفتن به سر کار را داشته با خودروی همسرش در چند متری خانه روبهرو شده و وقتی به سراغ خودرو میرود و در آن را میگشاید مشاهده میکند که در صندلی عقب گویا چیزی زیر پتو قرار داده شده است. او وقتی پتو را کنار میزند با همسرش روبهرو میشود. بعد هم بلافاصله موضوع را به کلانتری اطلاع میدهد.
آنطور که در تحقیق از همسایهها متوجه شدیم زن و شوهر ارتباط خوبی باهم نداشتند و دائم با هم درگیر بودند. آنها 3 سال است که در این محل سکونت دارند. البته هیچکدام از همسایهها از آنها ناراضی نیستند.
کمیسر چند سوال دیگر از ستوان میلر کرد و آنگاه به طرف شورولت آبی رنگ رفت.
وضعیت خودرو کاملا عادی بود. روی صندلی عقب پتوی چهارخانه قهوهای رنگ دیده میشد که کاملا مشخص بود در زیر آن چیزی پنهان شده است. کمیسر پتو را کنار زد و با جسد زن جوان روبهرو شد، وقتی کمیسر پتو را کاملا کنار کشید متوجه ضربات عمیق چاقو روی جسد خونآلود زن بیچاره شد.
خون از جسد زن بیچاره جاری شده بود. مقتوله لنا ایگان یک بلوز و شلوار طوسی رنگ خانگی به تن داشت، کفش و جوراب به پا نداشت و ضربات کارد آن چنان با قساوت بر پیکرش فرود آمده بود که زخمهای عمیقی ایجاد کرده بود.
شواهد امر نشان میداد که او در جای دیگری به قتل رسیده و آنگاه به داخل خودرو انتقال داده شده است.
کمیسر با دقت به بررسی جسد پرداخت و بعد از گذشت دقایقی جای 15 ضربه چاقو را بر پیکر بیجان زن مشاهده کرد.
کمیسر پس از بررسی دقیق جسد و خودرو که تمام درهای آن باز بودند، دستور انتقال جسد را به پزشکی قانونی صادر کرد و آنگاه به سراغ میشل همسر 42 ساله مقتوله که سراسیمه و آشفته بود رفت. میشل که به زحمت کلمات در دهانش میچرخید با صدای لرزانی به کمیسر گفت: من دیشب ساعت 8 به خانه آمدم. لنا منزل نبود. با تلفن همراهش تماس گرفتم. خاموش بود. فکر کردم با دوستانش به باشگاه و یا تئاتر رفته است. گاهی اوقات این کار را میکرد. تا ساعت 30/10 شب منتظر شدم البته در این فاصله پشت سر هم با تلفن همراهش تماس میگرفتم؛ اما جوابی نمیداد؛ درواقع تلفن او خاموش بود. خیلی نگران شدم از خانه بیرون زدم و تا ساعت 12 شب دنبال او گشتم اما خبری از او نیافتم ناچار به خانه برگشتم و به خواب رفتم تا این که صبح زود وقتی قصد داشتم سر کار بروم خودروی او را در چند متری خانه دیدم. خیلی تعجب کردم با عجله به طرف خودروی او رفتم.
وقتی دستگیره در خودرو را کشیدم درباز شد. بعد نگاهم به صندلی عقب و پتویی افتاد که گویا در زیر پتو چیزی پنهان شده بود. وقتی پتو را کنار زدم، وای خدای من با جسد او روبهرو شدم. با عجله برگشتم و به کلانتری خبر دادم. من به هیچ چیز دست نزدم.
کمیسر از او پرسید: چطور متوجه شدید، همسرتان مرده است؟
وقتی پتو را کنار زدم و با چشمان باز او روبهرو شدم. تکانش دادم، اما هیچ عکسالعملی نشان نداد. خشک و بیروح بود. در آن ساعت صبح نخواستم مزاحمتی برای همسایهها ایجاد کنم. این بود که فقط به کلانتری زنگ زدم.
کمیسر از او پرسید: شما کجا به دنبال همسرتان گشتید؟
میشل جواب داد: منازل برخی از دوستانش، باشگاهی که همیشه میرفت و منزل مادرش.
وی در پاسخ این سوال کمیسر که آیا تاکنون سابقه داشت که همسرتان شب به خانه نیامده باشد، جواب داد: بله، گاهی این کار را میکرد، اما قبلش تماس میگرفت و میگفت. البته این را هم بایستی اضافه کنم که شب گذشته باهم کمی بگو و مگو و جر و بحث کردیم. در واقع دعوامان شد که فکر کردم شاید به همین خاطر قهر کرده و به خانه نیامده است، این بود که خیلی نگران نشدم. البته همانطور که گفتم چند جایی دنبال او رفتم.
کمیسر پرسید: چند سال است ازدواج کردید؟
میشل جواب داد: حدود 6 سال. اما متاسفانه در این 6 سال نتوانستیم به تفاهم کامل برسیم. لنا بسیار عصبی و حساس بود. او که خیلی از من جوانتر بود زیاد اهل خانه نبود و ترجیح میداد بیشتر اوقات را با دوستانش بگذراند و همین امر باعث درگیری ما میشد. ضمن این که برخلاف من علاقهای به بچهدار شدن نداشت.
وی در پاسخ به سوال کمیسر که شغل شما چیست؟ جواب داد: من در یک شرکت بازرگانی در بخش مالی کار میکنم و حقوق خوبی میگیرم و زندگی نسبتا خوبی هم داشتیم.
کمیسر دقایقی از او بازجویی کرد و آنگاه وارد خانه بزرگ و مجلل آنها شد و به بازرسی پرداخت اما چیز مشکوکی را مشاهده نکرد. همه چیز مرتب و منظم بود و اثری از بههم ریختگی دیده نمیشد.
کمیسر پس از این که به دقت زوایای خانه را از نظر گذراند به تحقیق از همسایگان پرداخت. به غیر از آقای هاستید که مهندس اداره برق بود، هیچ کس دیگر نتوانست کمکی به کمیسر کند. آقای هاستید هم به کمیسر گفت: ساعت حدود 10 شب بود که از سر کار به خانه برگشتم. وقتی میخواستم در پارکینگ خانهام را باز کنم متوجه خودروی شورولت آبیرنگ شدم. خودروی لنا بود. آن را خوب میشناختم چرا که شمارهاش بسیار رند بود و از طرفی چندین بار خانم لنا را پشت رل آن دیده بودم. با خودم گفتم چرا خودرو را توی خیابان پارک کرده و به داخل پارکینگ نبرده است. غیر از آن هیچ خودروی دیگری نبود. بعد هم خودم جواب خودم را دادم و گفتم شاید میخواهد جایی برود. در آن لحظه متوجه پتو و یا چیز مشکوکی نشدم. چون هوا تاریک بود و من هم دقت نکردم. البته فکر میکنم خودرو از آن به بعد از جایش تکان نخورد چون ساعت 12 شب که خواستم بخوابم از پشت پنجره آن را دیدم.
کمیسر از او در مورد روابط زن و شوهر سوال کرد. مهندس هاستید پاسخ داد: آنها همسایههای خوبی بودند. اذیت و آزاری نداشتند فقط هر از چند گاهی با هم به شدت درگیر میشدند. در واقع اختلاف زیادی داشتند ولی در کل مزاحمتی برای همسایهها نداشتند.
کمیسر از دیگر همسایهها در این خصوص سوال کرد. آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر به دقت مرور کرد و آنگاه به اداره برگشت و گزارش مفصلی از حادثه نوشت و در پایان گزارش خود نام قاتل و دلایل خود را ذکر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل سه دلیل داشت.
حمید موفق
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....