در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کجا؟
جناب سروان میرم سیگاری بکشم و برگردم.
بیا بشین، این آقا که رفت باهات صحبت میکنم.
بفهمی نفهمی میشد متوجه شد که پیرمرد کمی میلنگد، دوباره آمد سرجایش کنار من نشست و وقتی مرا دید، گفت: چه خاکی به سرم کنم؟
چی شده، پدرجان؟
پسرم! پسرم! تنها فرزندم 8 روزه رفته و برنگشته است.
افسر نگهبان صدایش کرد
بیا ببینم چی شده، پدرجان!
بغض پیرمرد ترکید؛ جنابسروان الان 8 روزه پسرم رفته و برنگشته است.
چند سالشه؟
20 سال
کجا زندگی میکنید؟
همان بالا، تو یک آلونک، کنار آن برجهایی که دارند میسازند.
نگهبان هستید؟
نه جنابسروان، آت و آشغال جمع میکنم، شنبهبهشنبه میدم به اکبروانتی، چندر قازی میده با همون زندگی میکنم.
پسرت چه کار میکنه؟
اونم با منه!
پدر جان اعتیاد داری؟
پیرمرد مکثی کرد و در خودش فرو رفت و چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت.
چی میکشی؟
چیزی نیست!
میخوری؟ تریاک میخوری!
پیرمرد باز هم سکوت کرد.
پسرت هم آلوده است؟
پیرمرد این بار جواب داد: فکر نمیکنم.
خوب حالا بگو، هشت روز پیش کجا رفت؟ با کی رفت؟ تنها رفت؟
دو تا از رفقاش اومدن دنبالش و با آنها رفت.
میشناختی؟ دوستاشو میشناختی؟
پیرمرد شروع کرد به دادن مشخصات پسرش و دوستان پسرش. او خودش را رحمان و پسرش را صادق معرفی کرد.
پیرمرد که از اتاق افسر نگهبان بیرون رفت، من هم دنبالش رفتم.
پدرجان عکسی از او داری؟
بله! اینهاش!
پیرمرد عکس رنگ و رو رفتهای را از تو کیف چرکمردهاش درآورد و نشان داد. عکس را از او گرفتم و بهش گفتم عکسش را در روزنامه چاپ میکنم که اگر کسی از او خبر داره به کلانتری خبر بدهد.
پیرمرد خداحافظی کرد و رفت و من برگشتم پیش افسر نگهبان تا نظر او را در مورد چاپ عکس بپرسم. او موافقت نکرد. وقتی خواستم از اتاقش بیرون بیایم ازش خواهش کردم اگر خبری شد، مرا بیخبر نگذارد. افسر نگهبان جواب مثبت داد و در حالی که میخواستم از اتاقش بیرون بیایم. پرسید؛
نظرت چیه؟
یا از خماری مرده و یا ...
و یا چی؟
بلایی سرش آمده است!
افسر نگهبان تبسمی کرد و گفت:
کارآگاه شدی!
بالاخره...
بیرون هوا سرد بود. آسمان تیره و بارانزا بود. اوایل دیماه 1379. یکی از آن روزهایی که احساس میکنی بیخودی کسل هستی. بگذریم... چهار روز بعد افسر نگهبان لطف کرد و تلفنی خبر داد که جنازه صادق را در بیابانهای جاده ورامین پیدا کردهاند. من گفتم:
کسی دستگیر شده؟
نه!
از دوستاش؟ از قاتل یا قاتلان؟
نه:
بیخبر نذاری
باشه!
من آن روز خبر گمشدن و کشته شدن و عکس صادق را به درخواست سروان در روزنامه چاپ نکردم. سروان معتقد بود قاتل یا قاتلان صادق که دستگیر شدند، بعد خبرش را چاپ کنید.
درست، دو ماه و سه روز بعد، یعنی یازدهم
اسفند 1379 سروان تماس گرفت تا به کلانتری سر بزنم. وقتی پرسیدم چه خبر است؟
گفت ماجرای آن پیرمرد و پسر کشته شدهاش، صادق یادته؟ اگر هست، بیا کلانتری.
بلافاصله شال و کلاه کردم و رفتم. نم برفی میآمد و همین مساله باعث ترافیک سنگین در خیابان شده بود و به ناچار ترک یک موتور نشستم و خودم را به کلانتری رساندم. افسر نگهبان دستور داد:
سعید سبیل را بیاورید!
دقایقی بعد یک جوان پک و پهن دستبند به دست به اتفاق یکی از ماموران وارد اتاق شد. چشمهای تیز و کنجکاوی داشت. تا مرا دوربین به دست دید، اخمی کرد که یعنی مزاحم. افسر نگهبان گفت،
هر چی به من گفتی، برای آقای خبرنگار تکرار کن.
جواب داد: جناب سروان، گفتم که اتفاق بود، عمدی در کار نبود.
خیلیخوب، به سوالهایش جواب بده.
جواب داد: زوریه؟
جناب سروان جواب داد: نه، اگر نمیخواهی حرف بزنی، حرف نزن!
متهم نگاهی به من کرد که یکهو جا خوردم. عجب نگاه تند و تیزی داشت. بیاختیار بهش سلام کردم. تبسمی کرد و گفت:
بشرطی که هر چه گفتم بنویسی، داستانپردازی نکنی، ما را پای چوبه دار نفرستی.
قبول.
و بعد کنار دست من نشست و اولین حرفی که زد این بود
مرد و مردونه، آبروریزی نکن. هر چی من میگم، بنویس.
قبول!
خوب، بپرس!
خودت بگو، کی و از کجا صادق را میشناسی.
از دو سال پیش، شاید هم کمتر، او با چارچرخی آمده بود، طرفهای یوسفآباد شمالی، نون خشکه جمع کنه.
همان موقع هم من با وانت، تو همان طرفها خرت و پرت میخریدم، بخاری کهنهای، جاروبرقی شکستهای، موکت موندهای و... از اینجور چیزها.
خب!
همین دیگه! بهش سپرده بودم اگر چیز بدردبخوری پیدا کرد، من خریدارشم. اینجوری با هم آشنا شدیم و یک مدت شد دستیار من.
خب!
همین دیگه!
ببخشید، شما هم معتادید؟
عشقی! به قیافه ما میاد معتادم باشیم.
نه، همینجوری میگم، آخه او معتاد بود!
نه، نشد دیگه!
خوب، ببخشید. از روز حادثه بگو.
من و رفیقم، آقا خلیل، چند ماه پیش...
یعنی همون موقع که صادق گم شد.
آره دیگه، اوایل زمستان، گذرمان افتاد طرفهای خونه خرابه صادق و باباش، گفتم برم سریبهش بزنم، آخه مدتها بود که میگفت یک چیز بدرد بخور داره که میخواد آبش کنه.
چی بود؟
صبر کن داداش، دارم میگم.
خوب بفرمایید.
وقتی رفتم پیشش، گفت، جنسو رد کرده رفته، اما دروغ میگفت، کل کل که کردیم راضی شد بریم سر جنس.
مواد بود؟
نه عشقی. گفتم تو این خطها نیستم.
خوب چی بود؟
عتیقه، چند تا عتیقه! از همین کوزه، موزهها
خوب!
گفت؛ جرات نکردم جایی ببرم بفروشم، ترسیدم گیر بیفتم، منو خبر کرده بود
دزدی بود؟
گمانم دزدی بود، اما او میگفت، تو سطل زباله پیدایش کرده، ولی معلوم بود دروغ میگه
خوب، بعد!
هیچی دیگه، یک مجسمه برنزی بود و یک کاسه گلی
تو که گفتی، کوزه، موزه بود.
خوب، آن هم بود، 5 تکه بود
کجا بود؟
توی یک باغ متروکه، تو بیابانهای ورامین خاکش کرده بود.
آنجا چرا؟
نمیدونم!
لابد دزدی بوده، لابد همدست داشته؟
بله، باشه، میتوانم یک سوال بکنم.
بفرما...
رفیقتم باهات بود؟
کجا؟
همانجایی که میخواستید برید، بیابانهای ورامین؟
نه!
چطور؟ مگه با هم نیامدین پیش صادق؟
چرا، اما رفیقم وقتی صادق را دید، گفت؛ این یارو یعنی صادق، معتاد، مشنگه، چرت و پرت میگه، این شد که وسط راه پیاده شد و رفت. من و صادق رفتیم، سراغ عتیقهها.
لابد همانجا دعواتون شد و تو عتیقهها را برداشتی و صادق را هم کشتی؟
نه، ببین نشد، نکشتم، مجسمه برنزه، اینقدر بود، کوچک بود، میخواستم ازش بگیرم، نگاهش کنم نمیداد.
مقاومت کرد، من بکش. او بکش، یکهو مجسمه که دستش بود، خورد توی سرش، نفهمیدم مجسمه چی شد، خون راه افتاده.
تو چکار کردی؟
یک کهنه از تو ماشین آوردم بستم سرش که خونش بند بیاد.
بند اومد؟
بله.
بعد؟
هیچی دیگه، دیدم اوضاعش بد نیست، رفتم.
با عتیقهها؟
بله.
صادق را هم به حال خودش رها کردی؟
اوضاع داشت بیریخت میشد، فکر کردم بیهوش شده، بهوش که بیاد، یک کاری میکنه. فکر نمیکردم بمیره
عتیقهها چی شد؟
آبش کردم
یعنی چی؟
فروختم
چهجوری دستگیر شدی؟
مرتیکه، مالخر مرا لو داد
چهجوری؟
پلیس او را به اتهام مالخری وسایل یک خانه در شمال شهر گرفته بود که پای عتیقه به میان آمد و بعدش ما افتادیم تو هچل، اما خدائیش، من صادق را نکشتم، مجسمه خورد به سرش.
یعنی نمیخواستی، عتیقهها را از او بگیری که کارتون به دعوا کشید و بعد کشتیش.
گفتم که، اتفاق بود.
افسر نگهبان خطاب به سرباز نگهبان تو اتاق گفت: ببرش، تو دادگاه معلوم میشه صادق اتفاقی کشته شده یا تو کشتی؟
متهم که با این حرف افسر نگهبان رنگ از روش پرید. رو کرد به من و گفت:
به جناب سروان سفارش ما را بکن...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: