داستان‌

لباس عید

چیزی به ایام کریسمس نمانده بود. همه آنها که در آسایشگاه بودند می‌خواستند به خانه‌هایشان بروند. بعضی خانه داشتند و بعضی هم نداشتند، اما فرق زیادی نمی‌کرد چون همه می‌خواستند جایی بروند که بتوان اسمش را خانه گذاشت. جایی که در آن از درهای بسته و قفل شده و اتاق‌های خصوصی خبری نبود. همین طور از حیاط‌ها، باغ ها، پارک‌ها و گام‌های کوتاه و محتاطانه در باغچه برای بوییدن گل‌ها و تماشای «ماگنولیاها» و فواره‌ها در بعدازظهر یکشنبه‌ها و شاید هم رفتن تا دروازه‌هایی که آن سویش،‌ دنیاست.
کد خبر: ۱۷۰۳۸۵

این ورد زبان بیماران به یکدیگر بود؛ وقتی به خانه برسم، وقتی که به خانه خودم برسم. گاهی اوقات عصر جمعه وقتی برای خرید به مغازه پایین خیابان می‌رفتند از کنار مدرسه می‌گذشتند، مدرسه‌ای که ناظم در حیاطش کودکان را از خیره شدن به دیوانه‌ها منع می‌کرد تا وقتی که مدیر سر می‌رسید و وظیفه آنها را برایشان گوشزد می‌کرد و می‌گفت: یادتان باشد آنها آدم‌هایی مثل من و شما هستند.

آنها از رفتن به خیابان، منزل، گردشگاه، تئاتر وکنار دریا محروم هستند. به هر حال بیماران می‌گفتند، وقتی به مغازه رسیدند برای سرپرست آسایشگاه کارت کریسمس می‌خرند، می‌گفتند در این صورت شاید اجازه دهد به خانه بروم، دلیلی ندارد اینجا بمانم. همه آنها همین را می‌گفتند؛ من که واقعا چیزیم نیست.

هنگام رفتن به مغازه و خرید کارت‌های کریسمس به نظر گرفته و غمگین می‌آمدند. لباس‌های مخصوص به خودشان را به تن داشتند و کفش‌هایشان دمپایی‌های سر بود و جوراب‌هایشان تا قوزک پا تاب خورده بود. پرستار می‌گفت: «آهسته بروید و از هم دور نشوید، یادتان باشد که فقط چیزهای به دردبخور بخرید.»آنها  آهسته با هم در یک گروه قدم برمی‌داشتند و 5 شیلینگ‌های خود را محکم در دست هایشان گرفته بودند و با چشمان روشن و حریص خود به جاده، آسمان، چمنزار، عابران و مردمی که رو به پایین خیابان در حرکت بودند، نگاه می‌کردند؛ مردمی با زندگی و خانه‌هایی که از آن خودشان بود.

بعد از مختصری گشتن و گردیدن دور گرداب کوچک و مهیج جمعه و روز خرید، دوباره به مرداب راکد زندگی در آسایشگاه برمی‌گشتند به همان اتاق‌های خصوصی، حیاط و رختشوی خانه، همان جایی که صورت‌ها سرخ و برافروخته از فرط بخار و حرارت و چشم‌ها جاری از اشک بود به اتاق پرستاران، جایی که مرتب می‌سابیدند و برق می‌انداختند و وقتی که دکتر هر روز صبح به اتفاق سرپرستار وارد اتاق می‌شد، سعی می‌کردند لبخند به لب داشته باشند، لبخندی که می‌گفت: من حالم خوب است؛ می‌توانم کریسمس را به خانه بروم. این طور نیست؟ و دکتر متقابلا لبخندشان را با لبخند پاسخ می‌داد و آهسته در گوش پرستار چیزی زمزمه می‌کرد و بعد دور شدن از آنجا و سرزدن به مریضی دیگر و لبخند زورکی دیگر. به این ترتیب هر روز امید رفتن به خانه در دل‌ها فراز و فرود می‌یافت؛ اما بعضی ابدا امید به خانه رفتن نداشتند، چون آنها  خانه واقعی نداشتند. یکی از اینها «نان» بود. همه نان را می‌شناختند و از وضع او باخبر بودند. او در گذشته سال‌ها متصدی خیریه کودکان بود. قبلا در آسایشگاه روانی «آپ نورت» به سر می‌برد، اما از آنجا فرار کرده بود. این بود که او را به این آسایشگاه آورده بودند. اینجا امن‌تر بود و به سبک قلعه نرمان‌ها ساخته شده بود که به غیر از خندق و یک پل متحرک، همه چیز داشت اما حالا که کریسمس در راه بود، نان آرزو می‌کرد ای کاش این روز را در آپ نورت مانده بود.

ماندن در آنجا بهتر از ماندن در اینجا بود. در آنجا سیگار و جوراب ابریشم داشتی و خود سرپرست آسایشگاه یک هدیه به تو می‌داد. وانگهی هر هفته یک روز مرخصی داشتی، اما اینجا آدم باید 7 روز هفته را کار کند، در هر حال از صدقه سر آپ‌نورت اجازه داشتی که به پیاده‌روی بروی و مجبور نبودی این قدر سخت کار کنی. می‌بینید که نان، کریسمس را در هر دو آسایشگاه گذرانده بود، از این‌رو تفاوت هر دو محل را خوب می‌فهمید. او سعی کرده بود از این آسایشگاه هم  که بیماران به آن لانه موش می‌گفتند  فرار کند اما آنها او را گرفته بودند و برای تنبیه در یک چهاردیواری انداخته بودند. چهاردیواری وضع خوشایندی ندارد، هر لحظه می‌خواهید بر سرتان بکوبید در غیر این صورت دیوانه‌تر می‌شوید. با این همه، نان اهمیتی نمی‌داد، می‌گفت؛ محبوس بودن در چهاردیواری برایش جالب است، اما ترجیح می‌دهم که کریسمس را در آپ‌نورت باشم از طرفی نمی‌خواهم، می‌دانید چرا؟ به هیچ‌کس چرایش را نمی‌گفت، اما بعضی خودشان حدس می‌زدند، به خاطر پرستار «هارپر». او پرستار وظیفه بود که ریزه میزه، سبزه‌رو و خیلی نجیب و مهربان می‌نمود. هر شب بعد از پایان شیفت کاری ساعت 6 «نان» سرقرارش به اتاق پرستار هارپر می‌رفت و آنها درباره مطالب و مسائل دخترانه با هم صحبت می‌کردند. نان به پرستار هارپر درباره کارهایی می‌گفت که بعد از آزادی از آسایشگاه و اجازه راه یافتن به دنیای بیرون می‌خواست انجام دهد و این که خیال دارد یک آشپز بشود، نه یک آشپز درجه 3 یا 2، بلکه یک آشپز درجه یک، آن هم در یک هتل بزرگ. گاهی دور حیاط آسایشگاه با هم قدم می‌زدند یا بالای زمین‌های آسایشگاه نزدیک طویله خوک‌ها به دیدن بچه خوک‌های تازه‌ای می‌رفتند که گوش‌هایشان مثل گلبرگ‌های گل پشت و رو بود و بعد با یک بغل پر از شکوفه‌های گیلاس برمی‌گشتند. چون زمین‌های اطراف باغ پر از درخت‌های گیلاس بود. تماشای آن دو با هم خنده‌دار بود. مثل فیل و فنجان بودند.

نان گنده، چاق، وراج و بعکس پرستار هارپر ریزنقش، ظریف و کم‌حرف بود. او برای نان مثل خواهر بود. او برایش خرده‌ریزهایی مثل خمیردندان، صابون و لباس زیر نرم و لطیف چون لایی تشک و پیراهن‌هایی با بالا تنه بلند و آستین کوتاه که تا آرنج می‌رسید، می‌خرید. نان با غرور لباس‌های جدیدش را می‌پوشید و شب‌ها آنها را با یک اتوی زغالی کهنه اتو می‌زد و از صابون، روبان، گل سر و روژ لبی که پرستار هارپر برایش داده بود، استفاده می‌کرد.
یک بار پرستار هارپر برای نان یک بچه گربه خاکستری و پشمالو از بخش تودس آورد. نان آن را برداشت در آغوش گرفت و گوش‌هایش را قلقلک داد و انگشتانش را زیر چانه‌اش گذاشت، می‌خواست ببیند تمیز است یا نه و گفت بعد از این که از دکتر آوردمش «هارولد» صدایش می‌زنم. پیش پیش هارولد.

وقتی دیگر بیماران از رفتن به خانه در ایام عید می‌گفتند و این که خانه‌شان چه شکلی است و چه کسی مشتاقانه منتظر آمدن آنها در منزل است، در عصرهای طولانی و روشن تابستان که هنوز هوا تا دیروقت تاریک نشده بود، وقتی روی تختخواب دراز کشیده بودند و از مادر، پدر، خواهر، برادر و شوهرشان می‌گفتند، نان هم از پرستار هارپر، خواهر، مادر و پدر هارپر می‌گفت و این که چطور این پرستار، روزی یک پرستار جزء، سپس سرپرستار شده بود، سرپرستار هارپر و وقتی که بقیه از هدایای کریسمس می‌گفتند و این که من چه چیزی به این و آن خواهم داد، نان هم می‌گفت من می‌دانم پرستار هارپر چه چیزی را در این دنیا بیشتر از همه دوست دارد.

یک روز بعد از کلی کلنجار رفتن درباره خرید هدیه‌ای برای پرستار هارپر، سرانجام به سرش زد که یک لباس خواب هدیه کند یا برایش یک پیراهن آبی ببافد که به رنگ موهای زیبایش بخورد.

اما او که بافتن بلد نبود و تا به حال در عمرش زیرپوشی نبافته بود. اندیشید که می‌توانم یاد بگیرم. باربارا می‌تواند یادم بدهد. باربارا دارد یک پیراهن صورتی با طرح صدفی می‌بافد. من از روی طرح پیراهن او برای پرستار هارپر یک لباس خواب می‌بافم.

با گذشت ایام کمتر می‌شد نان را بدون بافتنی‌اش دید. باربارا که در بخش 2 بود، بافتنی را به او یاد می‌داد. سالها بود که در آسایشگاه می‌زیست و حالا پیر شده بود. بلندقد، اما بدریخت بود. گربه‌ها دنبالش می‌کردند. هر روز صبح با خرده‌ریزه‌های نان خشک که از آشپزخانه بر می‌داشت به پرنده‌ها غذا می‌داد. باربارا با همه مهربان بود. دلش می‌خواست نان بافتنی را یاد بگیرد و یک لباس خواب برای پرستار هارپر ببافد. برای همین با دقت و حوصله بافتنی را به نان یاد می‌داد. شب‌ها وقتی بقیه در اتاق نشسته و به رادیو گوش می‌دادند، یا سعی داشتند آن پیانوی کهنه و قدیمی با کلیدهای رنگ و رو رفته را بزنند و یا مجله‌های قدیمی «فریاد جنگ» و «پانچ» را ورق می‌زدند، نان کنار بخاری نشسته بود و بافتنی‌اش را می‌بافت، گاهی اوقات تمام آنچه را که بافته بود، می‌شکافت و دوباره از سر شروع می‌کرد. گاهی به بافتنی‌اش لعنت می‌فرستاد و بعضی وقت‌ها کف اتاق پرت می‌کرد و با خودش عهد می‌کرد، دیگر یک رج هم نمی‌بافم. به جایش یک قالب صابون و یک کرم که در کاغذ سلوفان پیچیده شده است، برای او می‌خرم. پرستار هارپر چطور می‌تواند از من توقع داشته باشد که برایش یک پیراهن آبی با طرح صدفی ببافم، حال آن‌که هرگز در عمرم دست به بافتنی نزده‌ام، هیچگاه فرصت بافتنی نداشته‌ام. در لانه‌ موشها به دام افتاده بودم، در اسارت قفل و کلید بودم با تصاویری که فقط پنجشنبه‌شب‌ها بود و بعد هم که دستگاه شکسته شد، آنها تمام مدت کلید برق را  روشن می‌گذاشتند، چون در تاریکی به تو اطمینان نداشتند. هر دو ماه یک بار، گروه در بند و اسیر در غل و زنجیر را به بیرون می‌فرستادند تا روی چمن‌ها سرودهای روحانی بخوانند و آنها خیره‌خیره تو را نگاه کنند؛ چراکه تو یک دیوانه بودی و هر هفته مردی را از شهر بیاورند که به تو یک آب‌نبات چوبی مجانی بدهد و با محبت از سلامتی و حالت جویا شود. با این حساب چطور می‌توان از تو انتظار داشت که یک پیراهن آبی با طرح صدفی ببافی؟ اما با وجود همه اینها، نان همچنان به کار دشوار خود ادامه داد و یک هفته قبل از کریسمس بافت پیراهن آبی نرم و زیبا تمام شد. این کاری بود که هیجان زیادی به همراه داشت. نان حاصل دسترنج خود را در کاغذ رنگی پیچیده و تمام ساکنان بخش اجازه یافتند که بسته را باز کرده، دستی رویش کشیده و بگویند چقدر قشنگ است نان! خیلی زیباست! او به همه گفت که من پیش از این هرگز چیزی نبافته‌ام و حالا که این پیراهن را بافته‌ام، نمی‌خواهم آن را به کسی ببخشم، چون مال من است. من آن را بافته‌ام. آن مال خودم است تا به حال چیزی مال خودم نبوده است. من آن را بافته‌ام. مال من است.

آن شب، نان مریض بود. او را از بخش بیرون بردند و به یک اتاق انفرادی در طبقه پایین منتقل کردند تا برای بیماران دیگر مزاحمتی ایجاد نکند. او هم می‌‌خندید و هم می‌گریست و بافتنی‌اش را محکم به سینه‌اش چسبانده بود. تا 4 روز تنها بود. نه چیزی می‌خورد و نه با کسی حرف می‌زد. بافتنی‌اش را به بغل گرفته بود، رویش دست می‌کشید و مثل یک موجود زنده نوازشش می‌کرد.

بعد از 4 روز وقتی به بخش برگشت، پیراهن را تنش کرده بود. رنگش پریده و غمگین بود. وقتی همه برای صرف چای دور میز نشسته بودند و حرف می‌زدند و منتظر سرپرستار بودند که از راه برسد، کارد و قاشق‌ها شمرده شود و دستور برپا داده شود، نان بی ‌آن که کلمه‌ای با کسی حرف بزند، نشسته و یکراست به مقابلش خیره شده بود. فردا بعدازظهر که بعدازظهر خرید بود، نان که اجازه نداشت به خرید برود، یکی از بیماران را فرستاد برایش خرید کند. یک قالب صابون و یک کرم دست و صورت که در کاغذ سلوفان پیچیده شده بود، یک هدیه کریسمس، هدیه‌ای برای پرستار هارپر.

نویسنده: جانت فریم‌
مترجم: ناهیده هاشمی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها