محمود جوانبخت‌

چرا او دیگر «حضور» ندارد؟!

در دل سینمای دهه 60 ، با همه فراز و نشیب‌هایش، با آن همه فیلم‌های خوب و ماندگار و پرسروصدا، با آن همه جنجال‌ها و دعواها، یکی هم بود که هی فیلم می‌ساخت و اکران نمی‌شد، هی فیلم می‌ساخت و فقط عشق جشنواره‌ها و منتقدها می‌دیدند و درباره‌اش حرف می‌زدند. خودش هم آدمی بود فوق‌العاده دوست داشتنی و مهربان، با دهانی گرم برای گپ زدن و گفتگو با حرف‌هایی شنیدنی.
کد خبر: ۱۷۰۱۲۳

در پازل سینمایی دهه 60 و 70 جایی هم او داشت که اگر خالی می‌ماند، بدجوری توی چشم می‌زد؛ هر چند فیلم‌هایش کمتر به اکران عمومی درمی‌آمد. از اواخر دهه 70 دیگر کمتر خبری از ابوالفضل جلیلی در رسانه‌ها به چشم می‌خورد و دیگر کمتر کسی پیگیر و درگیر آثار او و اخبار تولید فیلم‌هایش بود.

 البته در همان دهه نیز فیلم‌های جلیلی مشتری‌های پر و پا قرصی در جشنواره‌های خارجی داشت، ولی بتدریج گویا فیلمساز دوست داشتنی دوره جوانی ما ترجیح داد که بی‌سروصدا برای آن‌ور آبی‌ها فیلم بسازد و لابد عطای مخاطب داخلی (همین‌ ما جماعت اندک نویسنده و منتقد و خبرنگار و دانشجو و  عشق جشنواره‌ها و ...) را به لقای فیلم‌بین‌های محدود  جشنواره‌های جورواجور خارجی بخشید.

برای این که یکطرفه به قاضی نرفته باشم، ذکر این نکته هم ضروری است که به‌هر حال جلیلی در ایران هم مخاطب عمومی نداشت و بیشتر آثارش فرصت اکران عمومی نیافتند، اما جلیلی «حضور» داشت و همین حضور برای علاقه‌مندان به سینمای ایران بسیار مغتنم و جذاب بود.

به‌هر روی، امروز می‌توانیم بپرسیم که چرا ابوالفضل جلیلی دیگر نیست؟ چرا دیگر فیلم‌های جمع و جور، با حال و هوای خاص و دوست داشتنی از او نمی‌بینیم؟ راستش همین چند سال پیش‌  گمان کنم سال 84 بود  در جشنواره فیلم فجر، بیشتر از 20 دقیقه «گل یا پوچ» را نتوانستم تحمل کنم. فیلم به‌شدت آزارم داد. آن‌قدر که شروع کردم به نوشتن یک یادداشت و متهم کردن جلیلی به ...

یادداشت با همه آن‌که تند و صریح و تلخ بود، اگر درباره‌ هر کس دیگری غیر از او بود، در انتشارش تردید نمی‌کردم؛ اما خاطرات شیرین فیلم‌های دهه 60 و 70 او  و از آن مهم‌تر شخصیت مهربان و با اخلاق جلیلی، مانع از سپردن آن یادداشت به روزنامه شد. در آن یادداشت او را متهم کرده بودم به گداگرافی! برای غربی‌‌ها. گفته بودم تو این‌جا از بدبختی‌ها و بیچارگی‌ها، از نکبت‌ها و سختی‌های زندگی فیلم می‌سازی تا آن را به غربی‌‌ها بفروشی و در پاریس آپارتمان بخری و پسرت آنجا زندگی کند و درس بخواند و ... برای همین است که مثلا وقتی از معضل آموزش و تحصیل در عقب افتاده‌ترین نقاط ایران فیلم می‌سازی، هیچ تاثیری بر مخاطب ندارد.

یادم هست به قصه «رطب خورده منع رطب کی‌ تواند» اشاره کرده بودم و گفته بودم پشت هر کلمه و اینجا در سینما پشت هر فریم چیزی هست که شاید به چشم نیاید، اما هست (البته خانه خریدن در پاریس و... را فقط شنیده بودم و بعد‌ها گمان کنم که شنیدم این خبر صحت نداشته است)‌ بگذریم. امروز 25 سال کارنامه فیلمسازی ابوالفضل جلیلی پیش روی ماست با ده، دوازده فیلم که سه، چهار تایش برای عشق فیلم‌های پس از انقلاب و حتی مخاطبان تلویزیون (چند تا از فیلم‌های او در سینما به نمایش درآمد و ذکر این نکته خالی از لطف نیست که تهیه کننده بیشتر فیلم‌های جلیلی صداوسیما است)‌ خاطره شیرینی است.

فیلم‌هایی مثل بهار، گال، رقص خاک و از همه مهم‌تر (البته؛ گمان من)‌ «دت یعنی دختر»، فیلم‌هایی که یک فیلمساز غیر متعارف ساخته است و پشت هر فریمش می‌توان مرد جوان حساسی را دید که با دلش آثار خود را خلق می‌کرد و به هر قیمتی حاضر نبود تن به یک جریان معمول و متعارف بدهد حال این جریان معمول و متعارف می‌خواهد سینمای بدنه و تجاری باشد، یا سینمای جشنواره‌ای!‌فیلمسازی که فیلم می‌ساخت، نه برای این‌که فیلم ساخته باشد و نه حتی برای امرار معاش.

نمی‌دانم شاید ابوالفضل جلیلی حالا در میانسالی و در آستانه پیری چیز‌های تازه‌ای فهمیده و همین فهم تازه او را از آن دنیایی که ما دوستش داشتیم، دور کرده است. هر چه هست، با همه این‌که می‌دانم قرار نیست او برای دل ما، برای دوست داشتن ما فیلم بسازد؛ اما حق خودم می‌دانم که به‌خاطر همه شیرینی خاطرات فیلم‌های نیمه اول عمر فیلمسازی جلیلی، بپرسم که چرا او دیگر حضور ندارد. چرا؟!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها