ایول بااااااااااا... ما که مدام تو خط دریافت نسخ خطی و میخی تازهواردانیم کره و مربای بابا! به اسمهای جدیدی که هر شماره چاپ میشود نگاهی دقیقتر بینداز. اما خب، گفتهایم که: باید مطالبی بنویسید روان، خوشخط، با موضوعات بهدرد بخور برای دیگر بروبچ و...
نرگس از بابل:... من با اون نیمچه مغزم و یهذره سوادم به خودم کمی تا قسمتی امیدوارم، بعد تو با اون جوابهای خندهدار و دندونشکن باز میگی «4 تا کلاس بیشتر سواد ندارم»؟ اهکی!... پس چرا نوشتی «آنقدر وقت صرف مطالعه و یادگیری کردهام...»
اینکه نوشته بودم یعنی تا کلاس چهارمش را بلدم نه بالاتر! تا دیپلم و لیسانس و بالاتر، اوووو...وه! هنوز یک عالم راه مانده که این خودش یعنی چیییییی؟ یعنی هنوز هچچچی و پچچچی نمیدانم!
مهسا 19 ساله از اندیمشک: من 2 تا پیشنهاد داشتم یکی اینکه کنار نوشته هر کسی عکسش چاپ بشه و دوم اینکه دوست دارم به پیشنهاد بچهها یه موضوع با حال (جنجالی) مطرح بشه و در موردش بحث کنیم! خوبه به نظر شما؟!
به سردبیر معروض داشتیم. کله مبارک را همچی یک نمه تکان مکان دادند و پس از دقایقی فرا چند (که ما دیگر داشت خوابمان میبرد!!!) فرمودند: «حالا ببینم چی میشه». آی قربان این سردبیر بروم که بعد از شیش ساااااااااعت، تاااااااااااازه به یک همچین نتیجهای رسیده !! (بین خودمان بماند. سردبیر ما آنقدر سرش شلوغ پلوغ است که این جمله یعنی فراموشی قضیه و آن هم که یعنی چی؟ ایول: یعنی بعید است چیزی بشود).
دیوانه عاقل: ...فرمودین پایان شب سیاه بسی امید است باید بگم همیشه این طور نیست. بعضی وقتا پایان اون شبه خورشید گرفتگیه بعضی وقتام هوا ابریه. تو این دوره و زمونه دیگه کسی رو با این حرفا امیدوار نمیکنن؛ مخصوصا یه دیوونه عاقل رو.
آقا شرمنده! ما درس هواشناسی که نخوانده بیدیم ، ولی اگر تو هم بیدی مثل امروزی که 25 اسفند 86 است بنشینی تند تند مطالب این صفحه ای که الان داری می خوانی آماده کنی ، اون وخ ! چی ؟ معنای امیدواری را بدون در نظر داشتن آب و هوا می فهمیدی .
بدون امضا از بناب: خورشید، کبوتر رو به گوچ من است. اگرچه نورش را ستاره میدزدد و قرصش را ماه. ولی ابهتش نبض ثانیههای عشق من است و گرمایش طراوت روحم...
احسنت! ولی فقط به همین تکهاش! درست که خواستهای رنگین کمانی زیبا از واژگان بیافرینی ولی استعارهها و تشبیهاتت را باید درست به کار بگیری ننه جان (سبزی خون آسمان؟ دانههای سفید پرتقال غروب؟ و... تشبیه و استعاره از چی هستند ؟). ضمنا به من میگویی «هیچ دردی بدتر از بیهویتی نیست پاسخگو خانم» اما هویت خودت را هم به همین درد دچار کردهای که عزیز من.
بفرین محمدپور 15 ساله از میاندوآب: ... من پارسال هر چی شعر برات فرستادم گفتی «کلنگ از آسمان افتاد و نشکست/ خجالت میکشم وزنم خراب است»! اگه شعرای من این همه در پیته پس چرا توی شهر و استان مقام اول را آوردم...
من غلللللللط می ی ی یکنم شعرهایت را درِ پیت بدانم ، ولی شما نگاه کن! یک وقت یک خورزوخانی هست که 5 کلاس سواد دارد و کل خانواده او را آقای مهندسسسس صدا میکنند! خب، حالا همین مهندسسسس خورزو را بیاور بین چند تا خانوادهای که از پیاچدیشان را از آکسفورد گرفته اند! الآن خورزوخان در کجای جهان ایستاده؟ دمت گرم! پس اگر میخواهی رشته شاعری آکسفورد را فتح کنی انتقادات درست را بپذیر و با یادگیری فوت و فنهای بیشتر خودت را بکش به سطوح بالاتر و در جایگاه استادانی قرار بگیر مثل قیصر امین پور، شهریار، سعدی و دیگرانی که همین طور چشمشان به در مانده تا تو برسی!
اسما دوست خوب از شمال: ...پایه یک بروبچ، دوست خوب خودم، دارم سعی میکنم کاری رو که گفتی انجام بدم؛ منظورم کنار زدن تارهای جلوی چشمهام بود. دستت درد نکنه.
آخی، بمیرم برایت مااااااادر جان. میبینی حالا که نوبت پاسخگویی به نامهات رسیده، کجای تقویمیم؟ آن هم پس از این همه تعطیلی که قوز بالای قوز شده است؟ برفها آب شدهاند و فصل تازهای شروع شده. شرمنده که تعداد نامهها اینقدر زیادند و باید این همه مدت در نوبت بایستید. فقط همین قسمتش را چاپیدم که نگویی: «وااااااا، خسته نباشی بابااااااااااا»!
بهاره ر. 15 ساله از بام ایران: صبح یک روز قشنگ که از خواب بیدار میشی، با دقت به آسمون نگاه کن. صاف صافه. بدون هیچ سیاهی و زشتیای... سعی کن دلت این جوری باشه... وجود حتی یه لکه کوچیک هم تو قلب سرخت خطرناکه.
نوشمک 22 ساله از کرج: ممنون که راهنماییم کردی. حالا دیگه دستم اومد چه خبره. یه چیز دیگه، چرا از شاعر بیگناه الف. الف از قم خبری نیست؟ ناقلا! نکنه اون مینویسه تو ایرادای بنیاسرائیلی میگیری و چاپ نمیکنی؟
حالا که دستت آمده مواظب باش نرود و بیخبر بمانی! راهنمایی که قابلی نداشت، اگر رانندگی را فرا گرفتی کار کردهای. شاعر بیگناه هم لابد مشغول خانهتکانی و دید و بازدید عید و غیره و ذلک است وگرنه ما چاکر و مخلص و آره و اینای همه بروبچ همیشه در صحنه هم هستیم این جووووووور! سی و چهار حرفت را دادم به مسوولش ولی بعید است چاپ شود. فقط 30 حرف عزیز دلم، وسسلام علیکم خلااااااااص!
داریوش باهوش: زندگی سیبیست، گاز باید زد با پوست و برگ و شاخه و ساقه و ریشه (فقط بپا دستت رو گاز نگیری!)...
نه! دستکش آهنی دستم کردهام! فقط بیا یک دستی به بقیه نامهات بکش تا جملاتش مثل همین جمله باحال شود. تهش هم یه چی بگو که حرفی برای گفتن داشته باشد قند و عسل و شکر و پنیر و نان سنگ و چای شیرینم (خلاصه بگویم: یک صبحانه کامل دیگه!!...ا...گیر داده اول صبحی!)
من تنها: ... با این نامه خواستم به جوونا بگم اولا تو انتخاب همسر خیلی دقت کنند که با هم شباهت و تفاهم عقلی و اخلاقی داشته باشن. ثانیا وقتی میتونن با بهدنیا آوردن بچه اون رو تربیت کنند بچهدار شوند وگرنه هرگز یه آدم بیگناه را ناخواسته و الکی وارد زندگی نکنن.
چه آدمهای عجیبی هستیم ما آدمها. گلدانی از گل میخریم هزار جور سوال میکنیم: چقدر آبش دهیم، کجا، در چه دمایی، تحت چه شرایطی، در چه نوع خاکی نگهداریاش کنیم؟ آکواریومی از ماهی در طاقچه خانهمان میگذاریم از هزار جا هزار جور اطلاعات درباره غذا، حرارت آب و موعد تخمگذاری ماهیها به دست میآوریم اما بچهدار میشویم بدون آنکه بدانیم چطور باید تربیتشان کرد، چطور باید با آنها حرف زد، چه شرایطی برای پرورششان باید مهیا کرد، به چه نیازهایشان باید توجه یا بیتوجهی کرد و... عجیبیم! خودمان هم آینه اشکال و کاستیایم، اما توقع داریم دیگران بیعیب و اشکال باشند. خوبیهای پدر و مادرمان را نمیبینیم، اما بدیها و نکات منفیشان را بزرگ میکنیم این هوا! در دعوای آنها تو چرا خودت را مقصر میدانی؟ به جر و بحثهایشان کاری نداشته باش. احساسات رقیقهات را کم کن، تحلیلهای نادرست و احساساتی را کنار بگذار و الان که مثل موم، نرم و شکلپذیری بیا به خودت شکل و قالب درستی بده. با یک مشاور خانواده خوب صحبت کن تا به نگاه بهتری برسی.
سیاوش منصور، سرباز وطن: اولا خواستم یه گلهگی کوچیک بکنم. چرا اسم کامل من رو زیر نامههام نمینویسی؟ اگه راه داره لطفا اصلاحش کن...
بخشنامه سردبیر را که قبول داری... ها؟ (نداری؟ خب من هم ندارم!). تبصره شونصد و هفتادم: کاتبان مراسلات به پیپر بروبچز باید یا اسم واقعیشان ذکر شود، یا اسم مستعارشان. احدی حق تخطی ندارد مگر در موارد حواسپرتی صاحاب صفحه! وسسسلام علیکم، تاماااااااام م م م م م!