«برف نمیبارید/ ماداشتیم کم کم رنگ سفید را فراموش میکردیم/ رفتم/ در آشپزخانه برای خودم یک چای ریختم/ برای چه منظور/ که مثلا مرگ را فراموش کنم/ با قلبی که ناتمام طپش داشت/ یا برای هزاران بار دیگر این خیابانها را روی/ کاغذهای کاهی و مندرس پاکنویس کنم/ من نام تمام این کوچهها را هزاران بار در/ خواب و بیداری پشت پاکت های/ پستی نوشته بودم/ لیوان همین چند لحظه پیش، قبل از/ آمدن تو به اتاق شکست/ دیگر باید با دستهایم آب بخورم.»