حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
میخوام بگم توی سالی که گذشت من هم حسابی از شما انرژی گرفتم. از این که میدیدم داریم با هم در کنار هم بزرگ میشیم و به زندگی شکل میدهیم خوشحال بودم و دوست داشتم و دارم که این رابطه تا ابد ادامه داشته باشه. رابطهای که گرچه فقط از طریق کلمات و نامه شکل گرفته ولی رابطهای ماندگار و پویا است.
قول میدم توی سال جدید واسه صفحه دخترانه و پسرانه صاحب یک ایمیل جدید بشیم تا از این طریق هم بیشتر و بهتر بتونیم با هم ارتباط داشته باشیم. البته فکر نکنم جای ستون شترگاوپلنگ بیشتر از اینی که هست، بشه ولی خیلی هم مهم نیست. مهم اینه که شما باشید مثل همیشه در کنار صفحه و همراه و همدل با اون.
من هم مثل کافه کاغذی باید از کسانی که نامه شون به هر علتی توی صفحه چاپ نشد عذرخواهی کنم. البته کار من به قهر کردن نرسید، چون همه شما به من لطف داشتید. هر چند بعضیهاتون به من ایراد گرفتید که چرا این صفحه اینقدر غمناکه و توی اون نامههای غمناک چاپ میشه.
خب این کار فقط و فقط یک دلیل داشت و اون هم این که نامه شادی به دست من نرسید! نامهای که به فکر نشاندن لبخند بر روی لب خوانندههاش باشه یا به قول معروف نیمه پر لیوان رو ببینه. وگرنه چه من، چه سردبیر و چه تمام بچههای ویژه نامه از خدای دو جهان مون بوده و هست که شما برامون نامههایی سرشار از شادمانی بنویسید. اما یک چیز دیگه هم باید بگم، و اون این که درسته مطالب این صفحه گاهی اوقات خیلی خیلی تلخ میشد اما اینها هم بخشی از زندگی است. اینها رو چاپ نکردیم برای این که شما با خواندنش غمگین بشین، چاپ میکردیم تا ببینید دیگرانی هم هستند که مشکلات شبیه مشکل شما یا حتی بزرگتر از اون رو دارند، این توی سبکتر شدن بار مشکلات زندگی سهیم میشد و کمک میکرد.
به نظرم یه کار دیگه هم کردیم و اون اینکه خیلیها ، اونهایی که فکر میکردند و تنهان فهمیدن به هیچ وجه تنها نیستند. چون یک عالمه دوست خوب دارند که حرف شون رو شنیدند و براشون نگران شدند. گاهی اوقات میشد که برای یک نامه صدها جواب میاومد و ما مجبور میشدیم جوابها رو دستچین کنیم. مثلا نامه نگار یکی از اونها بود یا نامه سارا. همین باعث خوشوقتی بود. همین باعث میشد که ما به این نتیجه برسیم که ما هنوز که هنوزه همدیگه رو وقت گرفتاریها و مشکلات تنها نمیذاریم.
خب، انگار خیلی حرف زدم. ببخشید، ولی باید این چیزها رو میگفتم و از همگی تون تشکر میکردم. من هم مثل کافه از شما میخوام که تعطیلات عید رو تا میتوانید خوش بگذارنید. چون لحظهای که رفت دیگه بر نمیگرده. تا بعد درود و بدرود.
این دو نامه آخرین نامههای هستند که توی سال 86 چاپ میشه. توی این روزهای آخر سال همهاش خدا خدا میکردیم یه نامه پرشر و شور به دستمون برسه. نامه ای که به حال و هوای عید بیاد. کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودیم چون مهستی اکبری از محلات این آرزوی ما را برآورده کرد، نامه را که بخوانید متوجه میشوید:
«راستش من باید این نامه رو واسه کافه کاغذی مینوشتم آخه اون بدتر از خودم خیلی شنگوله، ولی بعد دیدم ای بابا همه توی این صفحه دخترانه/پسرانه ماتم گرفتند و به قول مادربزرگم زانوی غم بغل گرفتهاند گفتم اول بذار یه دستی به سر و گوش این صفحه بکشم بعدا خدمت جناب کافه هم میرسیم!
بابا چیه همهاش غم و غصه؟ من بیست سالمه. دانشگاه که قبول نشدم هیچ دیپلمم رو هم به زور گرفتم! (خب چیه، از درس خوندن خوشم نمیاد) راستش از اولش هم با درس و مشق خیلی حال نمیکردم اما عوضش عاشق خیاطی بودم. طوری که لباس عروسکهامو از اون اول خودم میدوختم. تازه بافندگیام هم حرف نداره خلاصه خانومیام واسه خودم! الان هم یکی از خیاطهای معروف شهرمون هستم و کلی مشتری دارم. البته همه بهم میگن رشته طراحی لباس شرکت کن ولی من از تصور این که دوباره باید درس بخونم گریه ام میگیره. این دیپلمه رو هم به زور مامان و بابام گرفتم آخه از شانس بدم هر جفت شون معلمند! البته بگمها، من با این دو نفر یعنی مامان و بابا هیچ مشکلی ندارم که هیچ کلی هم با هم خوشیم. چون انصافا آدمهای باحالی هستند و بهم خیلی گیر نمیدن. وقتی هم که گیر میدن اینقدر مسخره بازی در میارم و میخندونم شون که یادشون میره به چی گیر داده بودن. بخاطر همین میگن خب باشه بابا ، تو که هر کاری دلت خواست میکنی.
خلاصه من واقعا به این نتیجه رسیدم که خنده بر هر درد بیدرمان دواست. حالا فکر نکنید من از اون آدمهای بیدرد و عارمها، نخیر، من عاشقم شدم. اونم عاشق چه کسی!؟ پسر یکی از همسایههامون. حالا اصلا طرف مالی نبودآ، ما همین جوری حوصله مون سر رفته بود، هی گفتیم خدایا چیکار کنیم حوصلهمون سر رفت تصمیم گرفتیم عاشق بشیم! شوخی کردم. ما این بابارو یعنی این آقا رو از بچگی دوست داشتیم. آخه از بچگی با هم همکلاس بودیم ولی خب، طرف که نمیدونست هیچ خودمون هم کی تا کی نمیدونستیم. حالا نگین عجب خنگی بودی، نه، خب راستش خیلی توی فاز این حرفا نبودم دیگه. خلاصه این آقا باد به گوشش رسوند که ما ... بله... جاتون خالی از فردای روزی که فهمید ما دوستش داریم چنان قیافه ای واسه مون میگرفت که بیا و ببین. فکرشو بکن قبلش بال بال میزد که توی کوچه بهش سلام کنیم آ، ما هم خوب دست خودمون نبود، دو سه بار که توی کوچه دیدیمش و دیدیم بد جور قیافه گرفته دیگه نتونستیم جلوی خودمان را بگیریم ، یک بار وقتی داشت از جلویمان رد میشد با دیدن قیافه اش زدیم زیر خنده. حالا نخند کی بخند. داشت از تعجب شاخ در میآورد. برگشت گفت چیه ؟ مگه من شاخ دارم که اینجوری میخندی؟ منم گفتم کاش شاخ داشتی، چته بابا جوگیر شدی؟ حالا فکر میکنی قیافه بگیری من از غصه دق میکنم، برو بابا...
همون شد. طرف هم عاشق ما شد. بخدا اگه دروغ بگم. کم مونده بود بیاد شبها بشینه پشت پنجره خونمون گیتار بزنه! البته تمبک بهتر بودآ من بیشتر خوشم میاد.
حالا هم داریم به سلامتی مزدوج میشیم با هم. هر بار ازش میپرسم چرا از من خوشت اومد میگه چون با تو آدم پیر نمیشه. نمیدونم راست میگه یا دروغ. شما چی فکر میکنید؟.
این نامه هم نامه یک دوست با معرفته که حسابی برای رفیق شفیقش نگرانه. این، شاید از هر عاشقانهای عاشقانهتر باشه. این رفیق اونقدر بامعرفته که حتی به ما اجازه نداده اسم شهرش رو بیاریم چون میترسه اینجوری آبروی دوستش بره. شما هم این نامه رو بخونید تا باور کنید هنوز رفاقت و معرفت وجود داره:
رضا: «قبل از هر صبحتی میخوام یه سوال از شما بپرسم. چطوری میشه دو نفر البته دو تا دوست جون جونی با گذشت 11 سال از رفاقتی که آوازه اون توی یه شهر پیچیده و تو این رفاقت از هیچ چیز برای هم دیگه کم نگذاشتند و همه جا همراه هم بودند و در واقع با هم زندگی میکردند و تو عالم رفاقت حاضر بودند حتی سرشون رو واسه همدیگر بدن حالا طوری از هم کینه و دشمنی دارند که به خون هم تشنهاند؟ آره این اتفاق برای من افتاده، هنوز هم خودم مات و مبهوت ماندم که چی شد من و افشین که حتی از فکر این یک روز باید از هم جدا شویم کلافه میشدیم به این روز افتادیم.
تو این سالهای آخر این قدر با هم بودیم که همه رو کلافه کرده بودیم تا این که حدود دو سال پیش اخلاق افشین به طور عجیبی عوض شد و دیگه او آدم سابق نبود. علت این رفتارش رو از او جویا شدم. شروع به طفره رفتن میکرد و به قولی میخواست من را دست به سر کند. بعد از گذشت چند ماه او دچار افت شدید تحصیلی شد و من هم با توجه به مشاهده اوضاع وخیم افشین این موضوع را با برادر بزرگ وی در میان گذاشتم. او هم تلاش خود را کرد تا افشین را به حالت اولیه بازگرداند اما نشد که نشد.
بعد از مدتی متوجه شدم او با یک سری آدمهای عجیب و غریب که از بین شون میشد همه جور خلافکار پیدا کرد سر و کار دارد. این موضوع و ناباب بودن کسانی که افشین با آنها سر و کار داشت من را به وحشت انداخت. به هر وسیلهای که شده سعی کردم که دور آنها را خط بکشم.
حتی یک روز بعد از بحث بر سر این مساله با هم درگیر شدیم ولی باز هم فایده ای نداشت. بعد از گذشت یک مدت موضوع را با یک دوست مشترک در میان گذاشتم . با هم به سراغ او رفتیم اما او هیچ میلی به دیدن ما نداشت و به هر طریقی که شده ما را رد میکرد تا به سراغ آن آدمها که حتی اسم آدم بر آنها سنگینی میکرد برود. باز هم مدتی گذشت و فاصله من و او بیشتر میشد. به همین خاطر تصمیم گرفتم تا با یکی از دبیرهای سال آخر تحصیل مان صحبت کنم تا با کمک هم عقب افتادگیهای درسی او را جبران کنیم اما او حتی حاضر نشد با این دبیر و استاد عزیز همصحبت شود و به نوعی من را جلوی این عزیز خرد کرد. بعد از این داستان تصمیم گرفتم رابطه ام را با او قطع کنم و چون او هم هیچ میلی به دیدن من نداشت جدایی میان ما افتاد. طی این مدت از دوست و آشنا جویای حال او بودم تا این که متوجه شدم او دچار یک افسردگی شده و گوشهگیر شده و حتی از خانه بیرون نمیآید. در این میان برادر او از من خواست که او را رها نکنم و به او کمک کنم اما چون خود او خواستار این رابطه نبود پس هیچ کاری از من بر نمیآمد. حالا او با یک عالم عقب ماندگی درسی و حتی عقب ماندگی از زندگی روبه رو شده اما من میدانم که رفاقت چه ارزشی برای یک رفیق واقعی دارد و هنوز هم منتظرم تا او یک اشاره به من بکند تا به او بگویم که هنوز هم مثل روزها و سالهای گذشته حاضرم سرم را برای او بدهم.
قراره کت و شلوار عروسی رو خودم براش بدوزم. میخوام آستینهاشو یه کم تنگ بگیرم همین طور وسط مجلس چارشاخ بمونه نتونه دست از پا خطا کنه! فکرش رو بکنید! ولی شوخی کردم. گناه داره.
حالا به همه نسل سومیها میخوام بگم بابا یه کم بخندین. اگه به مشکلات بخندین اونقدر روشون کم میشه که دیگه سراغتون نمیان. من که خیلی نتیجه گرفتم شماها رو نمیدونم.
فعلا اگر میخواهید نامههایتان را برای ما بفرستید به همان آدرس صفحه کافهکاغذی بفرستید.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....