خانه برو بچه‌ها

کد خبر: ۱۶۵۲۹۱

عید آمد و دیم دیم، دیری ریم دیم!

آقا ما نشسته بودیم داشتیم نامه‌های سراسر غم و اندوه و هیشکی دوسم نداره و اینای بروبچ را تخلیص و تصرف می‌کردیم که تیلیفنمان زنگ زد. گفتیم: کیستَه؟ گفت: سردبیر هستَه! گفتیم: هُو! هستَه که هستَه! (قابلِ ذکر هستَه، که ای هستَه با او هستَه، دارای فرق و توفیرِ بیسیار بیسیار زیاد هستَه!!!). خلاصه گفتیم: حالا چی می‌خوای؟ ممکنَه بگین خواسته‌تان چی هستَه؟ گفت: اینقدر هستَه تو هستَه نکن که اینجا مشکلات خیلی زیاد هستَه! گفتیم: ای بابااااااااا، جملات خودتان که هستَه‌بارون هستَه عزیزِ دلِ همچی یک نمه شکسته و ای ی ی همچی بفهمی نفهمی خستَه‌ی خستَه! لُبِّ کلوم بگین بالاخره چی هستَه؟ لُبِ کلوم فرمودن: این شماره آخری هستَه که امسال هستَه!

آقا ما رو می‌گیییییییییییی! برق سه‌فاز از مخچه پر از میخچه‌مان پرید و اشک از مَشکِ چشمانمان جهید و دانه‌های دُرّ از گونه‌های سرخمان خزید و آه و ناله و شیون و فغان (آن هم از گلو و لب و لوچه و دهان) همچی قشنگ و اساسی رَهییییییییییییید، که چیییییییی؟... بیت:
«حالا چه کار کنم من؟/ کجا هوار کنم من؟!»

دیدیم نه وقتی مانده، نه زمانی، نه هیچی!! یا به قول این خارجکیها «نوتایم اِنی وِی»! رفتیم در خانه همسایه‌ها را کوفتیم بلکه چند تن از بچه شاعران قند عسل و چای شیرین دم صبحانه را گیر بیاوریم چند تا از نامه‌ها را حذف کنیم، یک چیزکی بنویسیم به عنوان طنز بهاری حداقل یک لبخندکی ولو شده زورکی روی آن لبهای ترگُل ورگُلِ مثل غنچه جمع شده بروبچ بنشانیم این شب عیدی (آی قربون اون دندونای مسواک نزده‌ت بره مامان!!چه می شه تا بنا گوش باز شده ای هم دارد !)، با خودشان نگویند: ای بابا، این چه وضعی‌ست! آخرین شماره هم  که شده غم و غصه. از قضا، این دم عیدی هم همه شعرا  توی ترافیک خانه‌تکانی و خرید ماهی و لباس شب عید مانده بودند شدید، نشد هفت سینِ‌مان را از بین شاعران سین‌دار جور کنیم. مصراع سوزناک:

«دلم خون است عزیزااااااهاهاها، هاهاها،اااااهاااااهان، های های هی حبییییی هی هی هی بِ من، آخ امان، ای داد بیداد، آااااااااااای واااای هاااااهاهااا، های ی ی یای یای، یاهاهاها، ها های»!

(حال کردید مصرع را؟ از بیت اول هم طولانی‌تر!!)

رفتیم سراغ سعدی علیه‌رحمه. گفت: بُرّرررووووو بااااااااااا، دلت خوشه! ما هنوز شیشه‌هامون رو تمیز نکردیم، بابام هم دید آشپزخونه تعطیله رفته برامون کباب ریحون بگیره، دلت بسوزه! هومممممممم!! (ای کوفتت بشه اون کباب و ریحون!)

زنگ درِ خانه سنایی اینها را زدیم، گفتیم: باباجان، ما هر چی بلدیم از زمان دایناسورهای گوشتخوار و عهد غارنشینی و انسانهای نئاندرتال دوره نیاکانمان است که آن را هم پارسال مارسالا! گذاشتیم در طبق اخلاص، حلوا حلوا کردیم رفت پی کارش، تمام! خلاااااااااااص، فااااااااااتحه! ما را کشید کناری و بیخ گوشمان یک چیزهایی وز وز کرد که یعنی: هیس! ما تازه ازدواج کرده‌ایم، عیال بفهمد می‌گوید از زیر کار شستن قالیچه در رفته‌ایم و آن وقت تیکه بزرگه گوشمان است!

دیدیم بچه مردم حق دارد خب! جُل و پلاسمان را جمع کردیم (البته هنوز پهنِ پهنش هم نکرده بودیم!) رفتیم یک نفر دیگر را گیر بیاوریم.

به سعدِ شاعر التماس کردیم یک کُمکی کند، گفت: گرفتی ما رو؟ نه جان من، می‌خوام ببینم گرفتی ما رو؟ گفتیم: به! دمت گرم دیگه باااااااا ! مگه ما دور از جون شما هاپوییم؟! یه چی می‌فرمایین شمام هاااااااا. گفت: آخه شیرین عسلم، آئورت من، کیسه صفرام(!)، رگ اعصاب اثنی‌عشرم!! ما دنبال دو لیتر بنزین سفری برای این قاطرمانیم قبل از تحویل سال به کوهی دشتی دَمَنی جایی بزنیم، بهاریه مهاریه‌مون کجا بود؟ هی می‌گه بهاریه! بهاریه‌مون کجا بود؟! گفتیم: بابا اون دیجیتالمون کجا بود بود! نه بهاریه‌مون کجا بود! گفت: حالا هر چی! گرفتی ما رو؟ دمِ عیدی یاد کاووسی کرده، کاووسی کجا بود، گرفتی ما رو؟! دیدیم سوزنش عدل گیر کرده روی گرفتی ما رو!! گفتیم: حالا بهاریه نمی‌دهی حداقل دو خط طنزی چیزی بده برویم سراغ کارمان... کفش کهنه و نون خشک هم قبول می‌کنیم ها!! که دمپایی‌اش را درآورد و... خب معلوم است. بلانسبت مغز چهارپا نخورده بودیم که! ماندن را جایز ندانستیم و دِ بدو که رفتی!خلاصه ماندیم انگشت به دماغ... چی، ببخشید انگشت به دهان... دوباره بیت:

«نمانده دل و دماغی که برایم/ شکانده دل و دماغم، چه سرایم؟!»

[این بیت بود؟ شعرگفتیم خیر سرمان !]

ولی آقا... حالا همه اینها به کنار، خودمانیم دیگر، هان؟ هر چه می‌گویی، از این سوزنی، شاعرِ هجاگو بگو که همان پشت آیفون تصویری‌شان، نه گذاشت و نه برداشت، تا چشمش به ما افتاد داد زد: بفرما عزیز من، بفرما، ما شعر و معر فعلا نداریم، بفرما... دِ بفرما دیگه... ای بابااااااااااااا!! (ای بخشکی... شانس! می‌بینی؟ روزگاری شده ها! رفیق به رفیق رحم نمی‌کند وای به حال گرگ بیابان! مثلاً فردا پس‌فردا می‌خواهیم برویم عید دیدنی همدیگر، همدیگر را در آغوش بگیریم، سیاهی را بگذاریم بماند روی سر و صورت زغال و به همدیگر بگوییم صد سال به این سالها!! این طوری؟ نه آخه این طوری؟)

خلاصه آمدیم خانه مغموم و دپسُرده. رفتیم ایمیلمان را باز کردیم دلسرد و ناامید. دیدیم اوووو...وه، بابا بیخود نگفته‌اند که در ناامیدی بسی امید است. باز هم گلی به جمال همین بروبچه‌های باحال در و همسایه و دوست و آشنا. سنایی ایمیل داده بود: «تا زمستان بسی نیاساید/ در بهاران جهان نیاراید» همان لحظه یاهو را باز کردیم دیدیم مسعود جان، همان سعدِ شاعر هم آنلاین است! فی‌الچت فرمود: «در سفر باغ و بوستان و بهار/ منزل و جای و رهگذار تو باد!» بعد هم یک اینتر دیگر زد که: «بهاران آمد و آورد باد و ابر نیسانی/ چو طبع و خلق تو هر دو جهان شد خرم و بویا». سعدی هم که قربانش بروم، توی وبلاگش پُست جدیدی زده بود با این بیت: «گر بهار و لاله و نسرین نروید گو مروی/ پرده‌برداری بهار و لاله و نسرین من». شعرش را هم تقدیم کرده بود به همه بروبچ باحال و باصفای خانه بروبچه‌ها و گفته بود ای کاش سال جدید را سال رویکردشان به شادی کنند و لبشان به خنده متصل باشد هماره.

می‌بینید؟ این روحیه بروبچه‌های قدیم و همبازیهای دوران کودکی ما بود. حتی وقتی خودشان هم گرفتار بودند، حتی وقتی در حرف و به‌ظاهر، غرغر می‌کردند، حتی وقتی می‌گفتند نمی‌رسیم و اینا و اونا، باز هم از کمک به کسی که به درد سر افتاده بود، از دست‌گیری دیگری، از همراهی، از محبت عملی، خلاصه در یک کلام، از راه و رسم انسانی و نگاه بهاری به همنوعشان دریغ نمی‌کردند. حالا شما بگویید، ما انسانهای مدرن این دوران که سال تا سال می‌آید و می‌رود اما نگاهمان پاییزی و زمستانی است، می‌توانیم حداقل همین چند روز عید را با نگاهی بهاری به همه چیز و همه همنوعانمان توا‡م کنیم؟ می‌توانیم این نگاه بهاریمان را کش بدهیم و تمام سالمان را بهاری بمانیم؟ بیایید به قول این جگر گوشه قلبمان، خیام نیشابوری -که مادر به فدایش برود- خودمان را مجبور کنیم بهاری بمانیم، یا حداقل سعی کنیم که زمستانی نباشیم. فقط سعی. همین. این طوری همه روزهای‌مان عید وهمه فصل‌ها  بهاری است. بهار و عیدتان مبارک.

ف. حسامی- پاسخگوی بروبچه‌ها

حکایت پرِ کلاغ و بلبل‌

آقا من از همین اول یه سوالی دارم. چرا اینجا از هر ده نفر هشت نفر غمناکن؟! چرا اون هشت نفر از ده نفر زندگی رو رنگِ پرِ کلاغ می‌بینن؟ این همه بلبل رنگارنگ، این همه طوطی قشنگ، آخه چرا کلاغ؟ مایه‌ش فقط یه‌کم پرانتزی کردن لب و دهن از زاویه 45 درجه به سمت دماغه! می‌دونستین؟ این دو روز زندگی آخه ارزشش رو داره که نمی‌خندین؟ حداقل یه روزش رو بخندین، یه روز دیگه‌ش رو غمگین باشین!

مردی که می‌خندد

بینایی‌

متنی با عنوان «کوری» از فطروس چاپ شده بود که از بی‌خیالی و بی‌خیال پنداشته شدن و ندیدن حقایق می‌نالید، حال آنکه حقیقت زندگیمان این است که همه ما بنوعی از حقیقت گریزانیم. اصلاً غرق در بی‌خیالی شده‌ایم. بی‌خیال نگاههای منتظر مادران رها شده در گوشه اتاقهای سالمندان، بی‌خیال پرنده‌های گرسنه بالای بوم، بی‌خیال گریه‌های این و آن و... منم دلم می‌خواد کسی بی‌خیال تصورم نکنه اما این زمانی رنگ حقیقت می‌گیره که خودم بی‌خیالی رو کنار بذارم و سرم رو از برفهای دور و برم درآرم.

جعفر دردمندی از سلماس‌

بوی صبح‌

 وقتی از راه می‌رسی، بودنت را زیر احساس انگشتانم می‌خوانم. صدایت را چه آشنا می‌جویم و از آمدنت دلم چه حال عجیبی می‌شود. وقتی می‌آیی دلم را فرش راهت می‌کنم؛ از این زندان تهی رها می‌شوم و تن به سکوت شبهای مهتابی تو می‌سپارم! وقتی می‌آیی هوای صبح با بوی گلها یکی می‌شود و می‌پیچد در خاطرم.

     مهسا 19 ساله از اندیمشک‌

بی تو

بی تو برای شعری که می‌خواستم بگویم قافیه کم داشتم. بی تو پایانی برای قصه تنهایی‌ام نداشتم. چشم به جاده انتظار دوخته بودم شاید مسافری خبر از تو آورد اما پرستوها آمدند و رفتند و من گمشده خویش شدم. نمی‌دانستم کنار کدام آرزو چادر بزنم یا میهمان کدام امید شوم، ولی خوب می‌دانم که روزی قاصدکها خبرم خواهند کرد که در شوره‌زار یأسم درخت امید شکوفه داده. آخر من بی تو بودن را به خاطره‌هایم سپردم و خود آغاز و پایان خویش شدم. چه شیرین است یافتن خویشتن.

اصغر دردمندی از سلماس‌

روِیای رسیدن‌

آرامش را از من نگیر؛ من روِیای رسیدن به تو را خواب دیدم. قصه‌ی نانوشته را بازبخوان پیِ رسیدن. سکوتِ مرا ببخش که فریاد بر نتوانم آورد. آرامش را از من نگیر؛ من خود را پیِ پیوستن به تو -ای همه‌ی خود- گم کرده‌ام. سکوت را به من ببخش که از درخت سبز شدم و از آب سیراب. آرامش را از من نگیر تا خستگی‌ام را تاب بیاورم و امید یابم. آرامش را از من نگیر؛ ای تو که در نگاه برگ زرد، آغاز هر شکفتنی. کاش کوچه‌ی دلم راهی به سوی تنهاییِ‌ قدمهایت بود. آرامش را از من نگیر که گذشتن از تو را نتوانم.

محترم ر. از املش‌

ثانیه‌های با تو بودن‌

کاش وقتی کنارم بودی، بوی نم‌کشیدن ثانیه‌ها را حس می‌کردم. کاش احترام واژه‌ها را قبل از سخت شدن قلبت نگه می‌داشتی. مرا که به بهانه دوست داشتن، انتظارت را در حسرت چشمانم جاری کرده بودم، به حساب کدام اشتباه از پنجره چشمانت بیرون کردی؟ کاش به دلخوشیهای ضعف‌زده‌ام نمی‌خندیدی و به دادشان می‌رسیدی. حالا تمامی ثانیه‌هایم بی‌تو غش کرده‌اند و کسی نیست که برای بودنشان، کمی دلداری‌ام دهد.

طاهره رحمان‌نژاد از رامسر

دیگران نه... خودت‌

...خیلی خوبه که آدم فکرش مثل تو باشه؛ پاسخگو بودن در برابر این همه سوال خیلی کار سختیه و به نظرم تو خوب از پسش بر اومدی (اگه این طور نبود که تا حالا به یه وری رفته بودی دیگه، نه؟) ای کاش همه مثل تو یه اسم دیگه داشته‌ن: پاسخگو، جوابگو، مسوول، متفکر، مبتکر و حتی پاسخجو (من دوست دارم آخری باشم). اگه آدمها یه‌کم به شخصیت خودشون دقت کنن می‌تونن یه چیزی توش پیدا کنن که توی آدمهای دیگه نیست و روی همون زوم کنن و پرورشش بدن. ولی انگار اونها همیشه دنبال یه چیزی می‌گردن که در دیگران هست و خودشون ندارن. این کاملاً نادرسته (از وقتی که به حرفای تو و بچه‌ها فکر و دقت کردم، یه جوری شدم غیر قابل توصیف. همیشه در برابر هر کاری یا اتفاقی هر چند ناگوار و بد، من مطمئنم و امیدوار).

امیر حسنوندی و خواهرش‌

 هیسسسس! گوشت را بیاور جلو که برادرت نشنود: شعر فقط زیر هم نوشتن واژگان نیست. تخیل، آهنگ و خیلی چیزهای دیگر هم باید در کار باشد. طوری که استعدادش کور نشود بگو برود کتابهای بیشتری درباره وزن و قافیه و اصول شعر بخواند (پاچه‌خواریهایت را حذف کردم هرچند آخرش هم یک مقدار از پاچه‌های خواریده شده ماند سرجایش! داشتن اسم دیگر هم مهم نیست، مهم عمل کردن و پیروی کردن از آن اسم است)

بارباپاپا عوض می‌شود

یه روز یکی یه چیز قشنگ به من یاد داد که می‌خواستم در زندگیم اجراش کنم اما حیفم آمد که تنهاخوری کنم و بچه‌های دیگه بی‌نصیب بمونن. او گفت که اول خودم را بشناسم. اولین راه برای شناخت خودم هم اینه که همه برچسبها را کنار بگذارم و با دید واقع‌بینانه نگاه کنم. اینها چهار تا جمله منفیه که شخصیت ما رو خرد و نابود می‌کنند: «من این جوری‌ام»، «من همیشه این طوری بوده‌م»، «دست خودم نیست» و «ذاتم این طوریه». این جور جمله‌ها توجیهی برای تغییر نکردنه و مثل سدی می‌مونه که جلوی رشد و پیشرفتمون رو می‌گیره. چطور به وجود اومدن؟ خودمون یا اطرافیانمون که به ما برچسب می‌زنن و می‌گن تو بی‌اراده‌ای یا از سر همدلی می‌گن عیب نداره تو هم مثل ما بی‌اراده‌ای، یا بدتر از اون می‌گن تو هم مثل بابات بی‌اراده‌ای (یعنی نگران نباش، این ناتوانی ارثی است و هر کار کنی نمی‌تونی تغییرش بدی)! حالا چی کار کنیم تا از این برچسبها جدا شیم؟ می‌تونیم به نزدیکانمون بگیم می‌خوایم این «من... هستم‌»ها رو از زندگیمون حذف کنیم، برای خودمون هدفهای رفتاری مثبتی تعیین کنیم که با رفتار گذشته‌مون فرق داشته باشه و به جای «من این جوری هستم» بگیم «من این طوری بودم» یا «من تغییر خواهم کرد»، «اگه سعی کنم می‌تونم طور دیگری عمل کنم». حالا می‌تونیم تغییر مثبتی رو تجربه کنیم. من که می‌خوام تا دیر نشده شروع کنم. شما چی؟

سمیه باباعلی از شاهرود

مطالعات بلوتوثی‌

در نشریه‌ای نوشته بود علاقه وافر شهروندان کشوری به مطالعه، قطارهای مترو رو به کتابخانه متحرک تبدیل کرده اما داخل واگنهای متروی خودمون رو که نگاه می‌کنیم تازه می‌فهمیم تفاوت از کجاست تا به کجا. هر گوشه واگن رو که نگاه کنی می‌بینی گوشی موبایل
به دست سرگرم بلوتوث بازی با وسیله‌ای هستیم که کارکرد اولیه‌ش تحت‌الشعاع امکانات جانبی و فرعی‌ش واقع شده. آخه چَرا باید این طوری باشه، ها؟ چَرا؟

رحیم طاهری از حسن آباد فشافویه‌

نشان بده که می‌توانی‌

این نامه رو برای گیلدا می‌نویسم. من هم درست مثل تو بعد از 7 سال سرم به سنگ خورد و حدود 25 سالگی شروع کردم به درس خوندن. حالا هم دانشجوی ترم اول رشته مورد علاقه‌ام هستم. اوایل هم خانواده‌م زیاد امیدی نداشتن. می‌خوام بگم نگذار هیچ مانعی جلو پیشرفتت رو بگیره. وقتی خونواده‌ت تلاشت رو ببینن کوتاه میان. بهشون بگو اگر با دانایی و فهم بالا ازدواج کنی، بنیان زندگیت رو پایدارتر می‌سازی و فرزند بهتری به جامعه تحویل می‌دی.

زینب خجسته‌

داشته‌های خوشبختی‌ساز

چند وقت پیش که طبق معمول از نداشته‌هایم گله‌مند بودم و سد میان من و آرزوهایم، زندگی‌ام را تیره کرده بود، از خونه زدم بیرون تا لحظاتی مشکلاتم رو فراموش کنم. کنار خیابان پسری همسن خودم رو دیدم که پا نداشت. با دست خودش‌ رو روی زمین می‌کشید و دست نیاز به سوی دیگران دراز کرده بود. وقتی دیدمش فهمیدم چقدر خوشبخت بودم و خبر نداشتم. هیچ وقت فکر نکرده بودم کسانی هم هستند که آرزو دارند جای من باشند. چه مغرورانه در حسرت به دست آوردن آرزوهای محالم گم شده بودم و چه بی‌انصافانه از داشته‌هایم گذشته بودم.

سیاه سفید

هیشکی منو دوس نداره‌

این چه وضعی شده؟ یه تعدادی‌مون که فقط شعر می‌گن، یه تعداد هم غُر می‌زنن به پاسخگو که چرا از شعرای «مسخره‌مون» اشکال می‌گیره. بعضیها هم که فقط نصیحت می‌کنن، چرا می‌گی از زندگیت خسته‌ای، چرا این جوری، چرا اون جوری. تازه آخرش هم می‌گن من اصلاً قصد نصیحت کردن ندارم!! بعضیها هم که فقط خسته‌اند، خسته خسته. شما رو جون همون خستگیهاتون و شعراتون به جوابای پاسخگو هم نگاه کنین خب. احساس می‌کنم اون هم خسته شده دیگه. آخه اون هم دل داره. از اون صفحه شاد که با خوندنش از مشکلاتمون دور می‌شدیم خبری نیست. راستی ما چرا فکر می‌کنیم باید هر چی تو زندگیمونه جار بزنیم؟ ...بابا یه تکونی به خودتون بدین. همه‌ش نشستین تو اتاقتون می‌گین این من رو درک نمی‌کنه، اون منو نمی‌فهمه، اون این جوره، این اون جوره! از الا‌ن این جوری هستین، ده سال دیگه چی می‌گید؟ پدر و مادرهامون چی بگن؟ دو سه تا بچه گیرشون افتاده که مثلاً افسرده‌ن اما خرید هر ماهشون فراموش نمی‌شه. یه ذره فکر کنین. بیاین یاد بگیریم از همین دو روز زندگی، درست لذت ببریم.

صحرا، دختری در مزرعه‌

گشتی در نهانخانه خود

تا حالا توی این دونه دونه روزا و سالهای زندگیت به این فکر کردی که چقدر خودت هستی؟ آره، خودت، نه اونی که می‌سازی واسه دیگران. چند روز تو عمرت نقاب به چهره نزدی؟ چقدر واسه دل خودت زندگی کردی؟ متأسفانه ما آدمها دیگه عادت کردیم که خیلی کمتر خودمون باشیم. شدیم اونی که دیگران از ما توقع دارن و می‌خوان. اونی که اونا دوست دارن ببینن. چقدر تلخه این‌که عمری در نهانخانه خود باشیم و خاک بخوریم. خوب یا بد، زشت یا زیبا، دیگرون دوست داشته باشن یا نه، خوبه باقی‌مونده عمرمون رو خودمون باشیم. خود خودمون.

عاطفه سوری ، 23 ساله از کرج‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها