خنده امیر علی توی حوض‌

کد خبر: ۱۶۵۲۹۰

گرم حرف و حدیث بودن که چی بکنن، چی نکنن، صدای در راهرو که امیرعلی اون رو محکم بسته بود، ماهی‌ها رو ترسوند فرستاد ته آب امیرعلی عصبانی یه سنگ کوچولو از پای گلدون برداشت و انداخت توی حوض و خورشید خانم صد موج شد و تا ته حوض پخش شد.

سنگ که رسید ته حوض، ماهی‌ها دورش جمع شدن که «عجب! سنگ به این کوچولویی خورشید خانم رو اینقدر بزرگ کرد.»

سنگ به خودش گرفت و سینه‌اش رو صاف کرد و به ماهی‌ها گفت: دیگه پای گلدون کلافه شده بودم، گفتم، تنی به آب بزنم که دیدم این خورشید خانم وسط حوض نشسته. دیگه نمی‌شد کاریش کرد. خدا کنه کارش به دوا و دکتر نیفته.

ماهی‌ها فهمیدند که این جناب سنگ خیالپردازه و رهاش کردند و رفتند. صد موج آب داشتند برمی‌گشتند تا صورت مواج خورشید خانم مثل روز اولش بشه.

امیرعلی بی‌خود و بی‌جهت به خورشید خانم گفت: تو به چی می‌خندی؟ آخه موج‌ها موقع برگشتن به شکل لبخندی روی صورت خورشیدخانم نشسته بودند.

ماهی‌ها به فکر رفتند که «نخیر، باید بریم و دوباره موهاشو شونه کنیم.»

خورشید خانم که حالا خنده‌اش گرفته بود، گفت: مگه خنده چه ایرادی داره امیرعلی.

امیرعلی که لب حوض نشسته بود، روش‌روبر گردوند که «خیلی هم ایراد داره اصلا از وقتی
که مهتاب به دنیا اومده، بابا و مامان، عمه و عمو، خاله و دایی بی‌خود و بی‌جهت هی می‌خندن. حتی وقتی من الکی گفتم: دلم درد می‌کنه و الکی زده‌ام زیر گریه، باز مامان به بابا نگاه کرد و چشمک زد، عمه به خاله، عمو به دایی، بعد همه خندیدن که امیرعلی تا ده بشمر دلت خوب می‌شه. من شروع کردم به شمردن، یک، دو،، سه، هفت، پنج، چهار، هشت، ده. باز همه با هم بلندتر زدن زیر خنده.

خورشید خانم و ماهی‌ها نتونستن جلوی خنده‌شونو بگیرن و زدن زیر خنده که دوباره موج شد و موهای خورشید خانم بهم ریخت.

امیرعلی عصبانی‌تر پرسید: شما به چی می‌خندین؟

ماهی‌ها که اومده بودن روی آب، زودی خجالت کشیدن، رفتن ته حوض. خورشید خانم با لبخند به امیرعلی گفت: آخه گفتم تو هنوز 4 ساله‌ای، به مهد نرفتی و عددها رو جا به جا می‌گی، برای همین هم مامان و بابا خندیدن آخه تو خیلی بانمک تا ده شمردی. تازه امیرعلی کوچولو اگه تو راستی راستی دلت درد گرفته بود، مامان و بابا نمی‌خندیدن و تورو می‌بردن بیمارستان ولی از اونجایی که می‌دونستن توداری بازی می‌کنی، خنده ‌اشون گرفت.

امیرعلی گفت:‌می‌دونی وقتی مهتاب به دنیا نیومده بود، من هر کاری که می‌کردم مامان و بابا می‌خندیدند اما حالا فقط به کارهای مهتاب می‌خندن.
خورشید خانم که موهاشو ماهی‌ها دوباره شونه کرده بودن، گفت: آی،آی،آی، دیگه داری حسودی می‌کنی. این اصلا کار خوبی نیست تو حالا باید کارهایی‌رو انجام بدی که مامان و بابا به خودشون بگن: پسرمون چقدر بزرگ شده! تو مثلا می‌تونی وقتی مامان مشغول کارهای خونه است مواظب مهتاب کوچولو باشی. اصلا چرا از مامان شعر یاد نمی‌گیری که واسه همه بخونی، تا همه بگن:‌ «عجب امیرعلی چقدر بزرگ شده.»

امیرعلی پرسید: یعنی راستی راستی من دیگه بزرگ شدم؟ خورشید خانم جواب داد، بیا لب حوض، تا قد خودت رو تو آب ببینی بعد همه چی دستت می‌آد. امیرعلی که لب حوض ایستاد، خودش رو دید که دیگه عصبانی نیست و موج‌های روی صورتش لبخند جا گذاشتن.

نرجس ندیمی دانش‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها