حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
همه خالهها و داییها و پسرداییها و دختر خالهها و همه و همه بودن و سوگل پیش پدربزرگ و مادربزرگش نشسته بود. آخه پدربزرگ و مادربزرگ سوگلرو خیلی دوست داشتن. سوگل یاد خاطره اون سال افتاد و جریان اون عکس.
آخه بچهها، قبل از عید اون سال حیاط قدیمی خونه پدربزرگ و مادربزرگ خیلی خالی بود. تموم گل و درختای تو باغچه خشک شده بودن و پدربزرگ و مادربزرگ تک و تنها نشسته بودن و از روزایی میگفتن که حیاط خونهشون پر بودن از بچههای شیطونشون و باغچه هم پر از گلهای بنفشه بود و کنار حوض آبیشون شمعدونیهای خوشگل چیده بودن. یاد اون روزایی که روی تخت مینشستن و کاهو و سکنجبین میخوردن و اونقدر قصه میگفتن تا بچهها گوش بدن و خسته و هلاک از بازی برن بخوابن. یه روزی از روزها سوگل که پدربزرگ و مادربزرگو خیلی دوست داشت، پیششون رفت. وقتی داشت تو حیاط قدم میزد صدای یکی از درختای خشکو شنید که به سوگل میگفت بره پیشش. سوگل پیش درخت رفت و اون هم همه جریانو بهش گفت. سوگل فهمید که پدربزرگ و مادربزرگ چقدر از تنهایی ناراحتن و از این که باغچهشون خشک شده رنج میبرن.
سوگل سریع پیش پدر و مادرش رفت و جریان رو به اونا گفت. خبر به همه فامیل رسید و همه باهم تصمیم گرفتن برن پیش پدربزرگ و مادربزرگ و همه چیزو از نو درست کنن. عید نزدیک بود.
سوگل خیلی خوشحال بود که تونسته برای پدربزرگ و مادربزرگش کاری کنه. خلاصه اون سال همه دور هم جمع شدن و اون عکس یادگاریرو گرفتن.عید اون سال بهترین عید برای پدربزرگ، مادربزرگ و سوگل بود و سفره هفتسین اون سال هم قشنگترین سفره هفتسین شده بود.
عیدی که الان فقط خاطرهاش مونده بود و یه عکس از پدربزرگ و مادربزرگ که دیگه نبودن و جاشون خالی بود. سوگل عکسرو برداشت و رفت که سر سفره هفتسین حاضر شه چون بدون اون عکس اصلا انگار عیدی وجود نداشت. حالا با گذاشتن اون عکس روی سفره هفتسین همه فامیل خوشحال وایستادن و دوباره یه عکس یادگاری گرفتن. یه عکس یادگاری با لبخند پدربزرگ و مادربزرگ.
بهاره سدیری
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....