- حالا این همه ترقه رو کجا پنهان کردید؟
- تو خونه حسن اینا، زیر تخت حسن.
- وای وای چه کار خطرناکی، حالا مامان حسن هم میدونه؟
- نه بابا، مامان حسن نمیدونه، اگه بدونه که پوست سرمون رو میکنه.
چند روز گذشت. مامان حسن داشت خانهتکانی میکرد که به اتاق حسنک رسید. بهطور ناگهانی زیر تخت را نگاه کرد و دید پر از مواد اشتعالزاست. خیلی عصبانی شد. وقتی که حسن از مدرسه آمد به او گفت: حسن جان من میخواهم از دوستات دعوت کنم که بیان اینجا و یک روز خوبی را با هم بگذرانید.
- آخ جون مامان خوبم. خیلی خوشحال شدم. همین فردا خوبه که بیان.
- آره پسرم، بگو بیان.
- امروز قراره تمام دوستام بیان خونمون من خیلی خوشحالم.
زنگ در به صدا درآمد.
- مامام جون من میرم در را باز کنم.مامان: برو پسرم...
مامان حسن پشت در ایستاد تا بچهها بیان بالا تا که رسیدند توی راهرو مامان یک ترقه زد جلوی پای بچهها. اونا پریدن بالا و ترسیدند و بعد مادر زد به خنده...
- ها ها ها. عجب بامزه ترسیدین. خیلی لذت بردم از ترس شماها. ها هاها چه قیافههایی شدین!بچهها هم روی زمین از ترس نشسته بودند.
- مامان جون این چه کاری بود کردید. ما خیلی ترسیدیم.
- خوب پسرها. حالا دیدید چقدر ترس بده. وقتی که کسی را با ترس غافلگیر میکنید آن شخص ممکن است خطرهای خیلی بدی برایش به بار بیاد و مریض بشه و هیچ وقت خداوند شماها رو نمیبخشه. شماها باید یاد بگیرید که از چیزهای دیگر و سرگرمیهای بهتری شاد شوید و خودتون را سرگرم کنید. نه با اذیت و آزار مردم و دیگران البته گاهی وقتها هم به خودتون آسیب میرسه. مگه در تلویزیون و روزنامهها ندیدید هر سال چقدر بچه از این مواد آسیب میبینند و میسوزند. این باید براتون یک درسی بشه. در قدیم چهارشنبهسوری رسم و رسومات خاصی داشت که مردم دور هم جمع میشدند و با انواع آجیل شیرین و شیرینی و میوههای رنگی و خوشمزه از هم پذیرایی میکردند و به اتفاق خانواده مراسم قاشقزنی و فال گوش ایستادن را اجرا میکردند.و بعد از آن در حیاط خانه یا در کوچه آتش کوچکی برپا میکردند و با شادی از روی آتش میپریدند و در حین پریدن با خود زمزمه میکردند: سرخی تو از من، زردی من از تو! دوستان خوب چاردیواری! شما هم مثل این بچههای نازنین از مواد محترقه استفاده نکنید.