داستانک

توقف زمان

کد خبر: ۱۶۵۲۷۸

همه ماشین‌ها ایستاده بودند و آدم‌های توش تکون نمی‌خوردند. روی پل عابر پیاده هم آدمها ایستاده بودند، ثابت و بی‌حرکت.

پرنده‌های تو آسمون هم بی‌حرکت از همون‌جا نظاره‌گر بودند، حتی باد نمی‌وزید و ابرها هم ساکن شده بودند. باورش نمی‌شد.

یعنی همه با هم همون حسی که به اون دست داده بود رو حس کرده بودند. یعنی همه چیز در یک زمان و یک لحظه متحول شده بود، مثل درونش. این حس رو نمی‌تونست توضیح بده ولی خودش و همه اونایی که اونجا و شاید خیلی دورتر بودند متوجه این حس مشترک شده بودند.

می‌دونست این توقف زمان شاید لحظه‌ای بیش نبود ولی در همون لحظه کم همه با هم بوی بهار رو حس کرده بودند. بهار آروم آروم با قدم‌هاش اومده بود و تو دل همه اونا پا گذاشته بود. همه چیز به حالت عادی بازگشت.

نفس عمیقی کشید و با روی باز به استقبال بهار رفت.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها