خودم را به او معرفی کردم و گفتم اگر به چیزی احتیاج دارد شاید من بتوانم به او کمک کنم.
او گفت تنها چیزی که میخواهم والدینم است. وقتی من بیشتر پرسیدم فهمیدم که در مدت 2 سالی که اینجاست مادرش هرگز سراغی از او نگرفته و پدرش چندین بار به وی زنگ زده است.
به او گفتم شاید مادرش نتوانسته به سراغش بیاید اما او قبول نکرد و گفت هر اتفاقی هم افتاده باشد مادر نباید او را فراموش میکرده.
احساس کردم شاید وضعیت او به نوعی شبیه کودکی خودم بوده پس برایش تعریف کردم که وقتی من کوچک بودم پدرم بر اثر سانحه ای درگذشت و من و مادر را تنها گذاشت.
مادر دستفروشی میکرد تا بتواند شکم من و خودش را سیر کند. پس از مدتی با هم اتاقی از یک دکهدار سیگار فروش کرایه کردیم. او یک اتاق طبقه بالای خانهاش را به ماکرایه داد. هر روز من از بالا پایین میآمدم و پولی که مادر به من داده بود را به او میدادم و یک پاکت سیگار از وی میخریدم.
فکر میکردم مادر من هم مثل بسیاری افراد دیگر سیگار میکشد و این موضوع مهمی نیست. یک روز که برای خریدن سیگار از پلهها پایین آمدم و به طرف دکه او رفتم دیدم مردی با او صحبت میکند. وقتی از او سیگار خواستم مثل همیشه لبخند نزد. فکر کردم آن مرد در مورد فروختن سیگار به بچهها چیزی به او گفته و او هم ترسیده و به من سیگار نمیدهد.
پس راهم را کشیده و جلوتر رفتم. ناگهان مردی از داخل اتومبیل به من گفت «اندرو تو هستی؟» جواب مثبت دادم. بعد یکی از آنها پیاده شد و مرا در ماشین انداخت و گفت «کجا زندگی میکنی؟» به اتاقمان اشاره کردم. مادرم که متوجه تاخیرم شده بود پابرهنه از پلهها پایین آمد و خانمی از ماشین پیاده شد و با او شروع به صحبت کرد. من نمیشنیدم چه میگویند. اما آنها او را گرفتند تا تقلا و فرار نکند.
من که کاری نمیتوانستم بکنم فقط فریاد میکشیدم «مادرم را اذیت نکنید!»
اما فایدهای نداشت.
آنها مرا به یک مرکز پر از بچه بردند و پس از چندین هفته به خانوادهای تحویل دادند.
نام خانوادگی آنها لئوناردو بود. خانم لئوناردو بد نبود فقط خیلی خشک و منضبط بود و باید تمام دستوراتش را اجرا میکردم تا راضی شود.
یادم میآید یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم بشقاب صبحانهام را به من داد و گفت: «قرار نیست تمام روز را بیکار اینجا بنشین برو در حیاط و حداقل دوچرخه سواری کن» من به حیاط رفتم و آنقدر دوچرخهسواری کردم که تمام بلوزم از عرق خیس شده بود. میترسیدم اگر به اتاق برگردم او مرا دعوا کند.
در آن زمان تصمیم گرفتم از نظر درسی به حدی موفق باشم که همگان مرا تحسین کنند.
پس تمام سعی خود را کردم و درسهایم را به خوبی میخواندم. خانواده لئوناردو هم که تلاش مرا میدیدند میگفتند که هزینهای که برایم میکنند به هدر نمیرود چون درس میخوانم.
چند هفته مانده بود که دبیرستان را تمام کنم. یک روز که از مدرسه برگشتم دیدم کسی در خانه نیست و فقط یادداشتی روی در یخچال چسبیده که «مادرت امروز تلفن زد» تمام لحظههایی که همانجا نشستم تا خانم لئوناردو برگردد مثل یک قرن برایم گذشت.
از او پرسیدم مادر از کجا زنگ زد و او گفت از بیمارستان روانی. من حساب کردم تا آنجا 9 مایل است و من چه میتوانم بکنم.
پس فردا صبح قبل از اینکه بقیه بیدار شوند بلند شدم و با اتوبوس به آنجا رفتم. وقتی بیمارستان را پیدا کردم. نام مادرم را به پرستار گفتم و او مرا به اتاقی برد که سرد و خالی بود. از من خواست همانجا بنشینم تا مادرم بیاید.
چند سال بود مادر را ندیده بودم. او وقتی وارد اتاق شد و چشمش به من افتاد آغوشش را برایم گشود و لبخندی چینهای پیشانیاش را باز کرد.
او هنوز همان صورت و چشمها را داشت. فقط موهایش از مشکی به خاکستری میزد. او در حالی که مرا میبوسید میگفت : «من تمام سعیام را برای بودن با تو کردم اما آنها اجازه سرپرستی تو را از من گرفتند. من همه سعیام را کردم...»
به او گفتم میدانم و نمیخواهد نگرانم باشد. گفتم تا چند هفته دیگر مدرسه را تمام میکنم و وارد کالج میشوم. او خوشحال شد.
من در سال 1985 از دانشگاه وزلین و در سال 89 از دانشکده حقوق دانشگاه هاروارد فارغالتحصیل شدم. حالا هم در نیویورک کار و زندگی میکنم. مادرم هنوز در بیمارستان روانی بستری است و من مرتب به دیدنش میروم. در ضمن وقتی وکالت برخی از بچهها و جوانان شبیه خودم را میپذیرم به آنها خاطر نشان میکنم که مادران هرگز فرزندان خود را فراموش نمیکنند و اگر فاصلهای هم بینشان ایجاد شده از بد حادثه و اجبار بوده نه با اختیار والدین.
مترجم :سحر کمالی نفر
منبع: rd.com