دیدن دوباره بهار

کد خبر: ۱۶۵۲۵۷

از شستن در و دیوار و تعویض فرش و مبل تا کمی عقب و جلو کردن تابلوی نقاشی روی دیوار... از جابه‌جایی ظروف و پاکیزگی جای ظرف‌ها تا دستمال‌کشیدن زمین آشپزخانه و دور کردن هر چه دورریختنی و دورنریختنی است.

می‌گفت: کمی نگرانم! هیچ‌کس حواسش نیست که آیینه را گرد گرفته، می‌ترسم بهار بیاید و آدم‌ها را غافلگیر کند، تازه یادشان بیفتد هیچ‌کس به خودش حتی نگاه هم نکرده.

می‌گفت: غبار خسته‌ای که یکسال روی شفافیت دل مردم این حوالی نشسته، کمی نگاهشان را تیره کرده، آنقدر خانه‌ها را تودرتوی هم ساخته‌اند که زمینیان راه آسمان را گم کرده‌اند و یک جور عجیبی سر به زیر شده‌اند. به آنها  که نگاه می‌کنی حسی دوست‌نداشتنی، ته دلت را گس می‌کند.

می‌گفت: آدم‌ها می‌فهمند که دارد بهار می‌شود، ولی هیجان‌ دوباره بودن را فراموش کرده‌اند، تمام حساب و کتاب‌ها و چرتکه انداختن‌ها محصور شده است به پس‌اندازهای جاری و طولانی و نهایت می‌رسد به پول‌هایی که حتی روی هم بند هم نمی‌شوند که بشود انباشته‌شان کرد.

می گفت: بگو مردم این شهرهای نزدیک و اهالی آن روستاهای دور، کمی بهتر از قبل برای بزرگ شدن آماده شوند نه آنقدر بزرگ که خلوص کودکانه‌شان را با فریب‌های رنگارنگ آدم‌های بزرگ،خراب کنند.

بگو بزرگوارانه ببخشند و ببخشایند تهی از کینه و حسد، بزرگ‌منشانه محترم باشند و احترام بگذارند خالی از دورغ و ریا...

می‌گفت با هر بهار که می‌آید و می‌رود، اگر به تغییری حتی کوچک و اندک نیندیشی، به روزهای تکراری عادت می‌کنی، آن وقت خستگی چه بد کلافه‌ات می‌کند... می‌گفت: در شگفتم! با ندیدن کسانی که حالا در کنارمان نیستند، چرا ربط بودن‌مان را نمی‌فهمیم و فرصت بیشتر ماندن را قدر نمی‌دانیم.

می‌گفت: همین حالا که تا تحویل سال، زیر لب «یا مقلب القلوب» را دوره می‌کنی و به شکرانه دوباره دیدن بهار از صمیم قلبت، شادی‌ات را می‌خندی، حالا که عیدی می‌گیری و هدیه می‌بخشی، بهترین عیدانه را به خودت هدیه کن، همه روزهای بد گذشته را از خاطره‌هایت پاک و لحظه‌های شاد رفته را مرور کن. بعد آرام آرام «امروز» را عمیق نفس بکش؛ عمیق عمیق. آن وقت هوای «فردا»ها را هم خواهی داشت.

فاطمه خداکرمی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها