از شستن در و دیوار و تعویض فرش و مبل تا کمی عقب و جلو کردن تابلوی نقاشی روی دیوار... از جابهجایی ظروف و پاکیزگی جای ظرفها تا دستمالکشیدن زمین آشپزخانه و دور کردن هر چه دورریختنی و دورنریختنی است.
میگفت: کمی نگرانم! هیچکس حواسش نیست که آیینه را گرد گرفته، میترسم بهار بیاید و آدمها را غافلگیر کند، تازه یادشان بیفتد هیچکس به خودش حتی نگاه هم نکرده.
میگفت: غبار خستهای که یکسال روی شفافیت دل مردم این حوالی نشسته، کمی نگاهشان را تیره کرده، آنقدر خانهها را تودرتوی هم ساختهاند که زمینیان راه آسمان را گم کردهاند و یک جور عجیبی سر به زیر شدهاند. به آنها که نگاه میکنی حسی دوستنداشتنی، ته دلت را گس میکند.
میگفت: آدمها میفهمند که دارد بهار میشود، ولی هیجان دوباره بودن را فراموش کردهاند، تمام حساب و کتابها و چرتکه انداختنها محصور شده است به پساندازهای جاری و طولانی و نهایت میرسد به پولهایی که حتی روی هم بند هم نمیشوند که بشود انباشتهشان کرد.
می گفت: بگو مردم این شهرهای نزدیک و اهالی آن روستاهای دور، کمی بهتر از قبل برای بزرگ شدن آماده شوند نه آنقدر بزرگ که خلوص کودکانهشان را با فریبهای رنگارنگ آدمهای بزرگ،خراب کنند.
بگو بزرگوارانه ببخشند و ببخشایند تهی از کینه و حسد، بزرگمنشانه محترم باشند و احترام بگذارند خالی از دورغ و ریا...
میگفت با هر بهار که میآید و میرود، اگر به تغییری حتی کوچک و اندک نیندیشی، به روزهای تکراری عادت میکنی، آن وقت خستگی چه بد کلافهات میکند... میگفت: در شگفتم! با ندیدن کسانی که حالا در کنارمان نیستند، چرا ربط بودنمان را نمیفهمیم و فرصت بیشتر ماندن را قدر نمیدانیم.
میگفت: همین حالا که تا تحویل سال، زیر لب «یا مقلب القلوب» را دوره میکنی و به شکرانه دوباره دیدن بهار از صمیم قلبت، شادیات را میخندی، حالا که عیدی میگیری و هدیه میبخشی، بهترین عیدانه را به خودت هدیه کن، همه روزهای بد گذشته را از خاطرههایت پاک و لحظههای شاد رفته را مرور کن. بعد آرام آرام «امروز» را عمیق نفس بکش؛ عمیق عمیق. آن وقت هوای «فردا»ها را هم خواهی داشت.
فاطمه خداکرمی