سید را گفتند: چرا زن نمیخواهی؟ گفت. هیچ زن شوهر کند تا شوهر او را گرسنه و برهنه دارد؟ من از آن، زن نخواهم که هر زن که من گیرم، گرسنه و برهنه ماند. اگر بتوانمی خود را طلاق دهمی و دیگری را بر فتراک چون بندم؟ زنی را به خویشتن غره کنم؟ آن درویش که زن ستاند، در کشتی نشست، چون فرزند آمد، غرق شد.
تا آن زمان که سلطان صاحبقران در سودای جشن یک قرن (قرن پنجاه سال) بر اثر تیر میرزارضا کرمانی مجال آه پیدا نکرد، کمتر رضا را میشناختند و این که او تلمیذ با ارادت سیدجمال بود.
زن رفته، طفل مرده، وظیفه را دیگری برده، خانه خراب، اندوخته را برانداخته، حاصل عمر هبا شده، آنها که همیشه به او رعایت و اعانت داشتند، از دیدار او نفرت و کراهت میکردند. تنها حاج محمدحسن نظر به ارادت سیدجمالالدین، رضا را از خود راضی و معاش او را عاید میدانست.
شاه به جای آن که در اطفای نایره همتی کند، آتش را در پنبه، پنهان و خرابی پنهان را به آرایش ایوان، کفایت میکرد. مایه چنان فسادی، سلطنت کش شد. هر شب غذای میرزا به وقت افطار هفت دانه مویز بود و بیش نه.
روزی سیدجمال را گفت:
بیا تا کمی استراحت کنیم
سپس هر کجا را سیاحت کنیم
گفت: اگر رفتی، بردی و اگر ماندی، مگردی. درد دین داشت و سودای وطن.
نقل است که: روزی بر لب دجله نشسته بود و خرقه ژنده خود را بخیه میزد. سوزنش در دجله افتاد. به ماهیان اشارت کرد که: سوزنم را باز دهید. هزار ماهی سر از آب برآورد، هر یکی سوزنی در دهان گرفته. سید گفت: سوزن خودم میخواهم. ماهیکی ضعیف سوزن او بر دهان گرفته، برآورد.
پس از وفات در خواب آمد. وی را گفتم: خدای با تو چه کرد. گفت: بیامرزید و فرمود: بیامرزیدم تو را به آن سبب که از سفلگان دنیا هیچ نستدی با همه احتیاج.
فرهاد رستمی