حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
کمیسر که تازه ورزش صبحگاهی را آغاز کرده بود، آن را رها نمود. به سرعت لباسهایش را پوشید، به سمت منطقه را نیک، محله وار که یک منطقه اعیاننشین و اشرافی بود، حرکت کرد.
هنوز خیابانها خلوت و کمتردد بود و همین امر باعث شد که کمیسر خیلی زود خود را به منطقه رانیک که در حاشیه جنگل قرار داشت و منطقهای بسیار زیبا و خوش آب و هوا بود، برساند.
در مقابل ویلای شماره 101 که در محله وار قرار داشت چند نفر ایستاده بودند. محله وار به خاطر این که در محاصره باغها و ویلاهای بزرگ بود از محلههای بسیار خلوت و کم رفت و آمد محسوب میشد، ویلای 101 تقریبا در وسط یک باغ پر از گل و گیاه تزیینی و در عین حال بسیار زیبا واقع شده بود. کمیسر پس از این که از خودرواش پیاده شد با راهنمایی ستوان جیمس مولن از حیاط بزرگ ویلا عبور کرد و وارد ساخمان مجلل و زیبایی شد که با اشیاء بسیار قیمتی و در عین حال قدیمی و با ارزش تزیین شده بود.
سالن ویلا به قدری زیبا بود که هر تازه واردی را مجذوب خود میکرد. مجسمههای زیبا،تابلوهای نقاشی گرانقیمت، اشیای تزئینی دستساز، مبلهای بسیار شیک، ظروف نقره و طلا و... نظر هر کسی را جلب میکرد.
کمیسر به محض ورود، نگاهش را در اطراف فضای سالن بزرگ و زیبا چرخاند. حادثه در ضلع شرقی سالن ویلا اتفاق افتاده بود. کمیسر آرام قدم برداشت و وقتی به گوشه سالن رسید، با صحنه وحشتناک و دلخراشی روبهرو شد.
جسد پیرزن، غرق در خون روی مبل و درست در 4 متری تلویزیون افتاده بود. تلویزیون هنوز روشن بود. چشمان پیرزن نیمه باز به سقف دوخته شده بود. سر و صورت او و پیراهن و دامن سفیدش غرق در خون بود.
وقتی کمیسر جسد پیرزن را به دقت وارسی کرد، جای گلولهای بر پیشانی او مشاهده نمود.
در کنار پیرزن میله بافتنی، یک کاموای آبی رنگ دیده میشد. روی میز نیز دستگاه کنترل تلویزیون، فنجان نیمه خالی قهوه و یک مجله خانوادگی مشاهده میشد.
اما در روبهروی پیرزن در فاصله 7 8 متری در کنار یک ستون نسبتا بزرگ، جسد پیرمرد افتاده بود که او هم غرق به خون بود. پیرمرد یک شلوار آبیرنگ و پیراهن آستین کوتاه سفید به تن داشت. جسدش در کنار ستون روی زمین افتاده بود و حوضچهای از خون درکنار سرش مشاهده میشد.
کمیسر وقتی خوب دقت کرد، جای یک گلوله را در جمجمه راست او مشاهده کرد.
در کنار دست راست او یک کلت کمری کالیبر 32 دیده میشد. ضمن این که در فاصله چند سانتیمتری او نیز دوپوکه فشنگ نیز نظرها را جلب کرد.
کالیبر پوکه نیز 32 بود و حکایت از آن داشت که از همان سلاح شلیک شده است.
شواهد امر نشان میداد که پیرمرد ظاهرا خود را پشت ستون بزرگ سالن پنهان کرده و آن گاه به طرف همسرش شلیک نموده و پس از این که او را به قتل رسانده اقدام به خودکشی کرده است.
کمیسر به بررسی دقیق جسد پرداخت. در جیب پیراهن مقتول تکه کاغذی که نیمی از آن از جیب او بیرون آمده بود، نظر کمیسر را جلب کرد.
کمیسر به دقت نامه را که روی آن لکههای خون مشاهده میشد، بیرون کشید و شروع به خواندن آن کرد.
نامه چنین بود: «این نامه را نوشتم تا همه بدانند که هیچ کس در مرگ من و همسرم مقصر نیست و این اقدام توسط من انجام گرفته است. من دیگر خسته شدم. راستش میترسم کور کامل شوم. زیرا قوه دیدم روز به روز کم و ضعیفتر میشود. شبها دیگر نمیتوانم روزنامه بخوانم، تلویزیون هم به زحمت میتوانم ببینم. عینک هم دیگر کارساز نیست. از این وضع خسته و افسرده شدهام. اگر بنا باشد کاملا کور شوم ترجیح میدهم خودم را بکشم و از این زندگی تاریک رهایی یابم و چون مریا را فوقالعاده دوست دارم، میخواهم او را هم با خودم از این جهان ببرم.
ضمن این که میدانم او هم به حد جنون مرا دوست دارد و بعداز مرگ من خیلی بدبخت خواهد شد و قطعا بدون من دیوانه خواهد شد. بسیار متاسفم که تمام دوستان و آشنایان را عزادار میسازم، ولی چارهای ندارم. راهحلی جز خودکشی برای این مشکل نمیدانم. اوضاعام به حدی بد شده که جلوی پایم را نمیبینم. همه چیز را سیاه و غبارآلود میبینم و از فاصله 2 متری هیچکس را نمیشناسم. با این وضع چگونه میتوانم به زندگی ادامه دهم. باید بروم و مریا یار عزیز و همسر مهربانم راهم با خود ببرم. او بدون من روزگار سختی خواهد داشت، پس چه بهتر با هم برویم».
وی در ادامه نامه خطاب به وکیل خود نوشته بود: «دیلیارتر، وکیل خوبم، چون به غیر از برادرزادهام روبرت کسی را ندارم و از برای من حکم اولاد را دارد، لذا تمام ثروتم را به او میبخشم و بعد از مرگ من او مالک تمام داراییام است».
وی در پایان تاکید کرده بود که در مرگ او هیچکس مقصر نیست و خودش اقدام به خودکشی و قتل همسرش نموده است.
کمیسر پس از این که برگه کاغذ را به دقت خواند، آن را داخل کیسه پلاستیکی گذاشت وتحویل ستوان جیمس مولن داد. آن گاه به طرف روبرت برادرزاده جوزف باین که در گوشه سالن سر به زیر انداخته بود رفت.
روبرت آرام و بیصدا سرش را پایین انداخته بود و غرق در افکار سرگردان خود بود. او به کمیسر گفت: عمو جوزف جای پدرم بود. او مرا بزرگ کرد و من تمام زندگیام را مدیون او هستم. حالا هم نمیدانم چگونه میتوانم با مرگ او کنار بیایم.
وی که بشدت صدایش میلرزید ادامه داد: من ساعت 9 صبح پرواز داشتم. قرار بود به نیویورک بروم. آمدم تا از عمو و زنعمو خداحافظی کنم. میدانستم که آنها صبح خیلی زود بیدار میشوند، اما وقتی زنگ زدم کسی در را باز نکرد. خیلی تعجب کردم. دیشب که با آنها تلفنی صحبت کردم، قرار نبود جایی بروند. خیلی نگران شدم. لذا به ناچار از کلید یدکی که داشتم استفاده کردم و در را گشودم و وقتی وارد سالن شدم، با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدم. عمو جوزف، هم خودش را کشته بود و هم همسرش را. او این اواخر به خاطر وضعیت ناجور بیناییاش کاملا رنجور و افسرده شده بود. از این وضع خیلی گلایه داشت، اما هیچ کس باور نمیکرد که دست به چنین اقدامی بزند.
خلاصه بعد از این که اوضاع را این چنین دیدم بیرون آمدم و بلافاصله موضوع را به کلانتری گزارش دادم.
کمیسر از او پرسید: چرا دیشب برای خداحافظی نزد عمویت نیامدی؟
روبرت پاسخ داد: راستش مهمان بودم و بعد هم وقتی به خانه رفتم احساس کردم دیر شده است. ضمن این که عمو و زن عمویم خیلی زود میخوابیدند.
کمیسر پرسید: آنها مستخدم نداشتند؟
روبرت پاسخ داد: چرا، ولی گویا به مرخصی رفته بودند. چهار پنج روزی میشود که خانم و آقای شونر که سالهاست در اینجا کار میکنند به مرخصی رفتهاند.
روبرت در پاسخ این سوال کمیسر که شما به چه کاری مشغول هستید؟جواب داد: من در یک شرکت تجارتی کار میکنم. البته نه در اینجا. بلکه در نیویورک و هر از چند گاهی هم برای دیدن اقوام و خویشان بخصوص عمو و زنعمویم به اینجا میآیم، که سه روز پیش اینجا آمدم و در این مدت هم بیشتر پیش آنها بودم. غیر از دیشب که مهمان بودم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد سپس مجددا به بازرسی از داخل ساختمان پرداخت.
او در اتاق خواب مقتول و در بررسی از سیستم کامپیوتر او متوجه سابقه تایپ نامه شد و متوجه گردید که نامه در همان جا تایپ شده است اما اینکه خود جوزف یا شخص دیگری آن را تایپ کرده است نامشخص بود.
کمیسر پس از اینکه یکبار دیگر به دقت همهجا را وارسی کرد و آنچه را که اتفاق افتاده بود مرور نمود به ستوان مولن گفت: آقای جوزف باین خودکشی نکرده بلکه بهقتل رسیده است. او و همسرش قربانی یک توطئه شوم شدهاند. توطئهای که توسط روبرت رقم خورده است.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید که جوزف و همسرش به قتل رسیدهاند و قاتل روبرت است.
کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را بدقت بخوانید متوجه خواهید شد.
حمید موفق
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....