خوشبخت‌ترین آدم‌

همان روزی که کیان اجازه خواست تا به خواستگاری خواهرم بیاید، خیالم راحت شد که به من مشکوک نیست. هرچند من صندوقدار شیفت بعدازظهر بودم، اما رستوران 9 کارگر دیگر هم داشت که همه‌شان شهرستانی و تنها بودند و آنقدر مشکل داشتند که بتوانند انگیزه سرقت را از دل گرفتاری‌هایشان بیرون بکشند.
کد خبر: ۱۶۴۴۶۰

دو ماهی می‌شد که دزدی‌هایم را شروع کرده بودم؛ کاری که اصلا فکرش را نمی‌کردم. از زمان فوت پدرم اوضاع کاملا بهم ریخته شده بود. من مانده بودم و مادری پیر، 3 برادرو یک خواهر. دو برادرم دانشجو بودند و هزینه دانشگاه‌شان سر به فلک می‌کشید. بقیه خرج و مخارج هم آنقدر سنگین بود که حقوق کارمندی کفاف ندهد. همین شد که به کیان رو‌انداختم. او رفیق دوران خدمتم بود و با پول پدرش یک رستوران راه‌انداخته و کار و کسب‌اش حسابی گرفته بود. ظهر‌ها بعد از آن که ساعت کارم در شهرداری تمام می‌شد به رستوران می‌رفتم ولی هنوز هشتم گرو 9 بود تا این که کم‌کم برای دزدی وسوسه شدم. کیان بشدت مترصد بود تا مچ سارق را بگیرد ولی ظاهرا به همه شک داشت به غیر از من.

همان موقعی که کیان با یک جعبه شیرینی و دسته‌گل بزرگ وارد خانه‌مان شد تصمیم گرفتم دیگر دست از دزدی بردارم، اما بعدش
هر چه حساب و کتاب کردم دیدم نمی‌‌توانم پول جهیزیه مژده را جور کنم برای همین به کارم ادامه دادم تا این که درست 10 روز قبل از عقد مژده و کیان دستم رو شد. شرمنده کیان شده بودم و نمی‌‌توانستم سرم را بالا بگیرم اما امیدوار بودم او به خاطر ازدواج با خواهرم هم که شده کار را به کلانتری و دادگاه نکشاند ولی این اتفاق نیفتاد و راهی زندان شدم.

8 ماه تا‌ آزادی‌ام طول کشید. در این مدت مادرم هر روز به رستوران می‌رفت و التماس کیان را می‌کرد تا رضایت بدهد. بعد از آن که از زندان بیرون آمدم احساس بدی داشتم. نمی‌‌توانستم تو چشم‌های مادر و خواهرم نگاه کنم. ازدواج مژده را بهم زده و باعث شده بودم یکی از برادرهایم دانشگاه را ول کند و بیفتد دنبال کار. نگاه اعضای خانواده رویم سنگینی می‌کرد. از طرفی بهترین دوستم را از دست داده و از شهرداری هم اخراج شده بودم.

ماندن در آن خانه برایم از مرگ سخت‌تر بود، همین شد که به سرم زد به مشهد بروم. می‌‌‌خواستم جایی باشم که کسی مرا نشناسد و بتوانم آرام زندگی کنم. باید به سختی کار می‌کردم و برای خانواده‌ام پول می‌فرستادم تا از شرمندگی‌شان در بیایم.

هرچند مشهد را خوب می‌شناختم و 2 سال خدمتم را در آنجا گذرانده بودم، اما از همان روز اولی که وارد شهر شدم غم غربت هم به غصه‌هایم اضافه شد. به حرم امام رضا (ع) رفتم و آنقدر گریه کردم که صدایم گرفت. به هر زبانی که بود از امام هشتم خواستم به من کمک کند تا خطایم را جبران کنم. در یک خانه که در واقع به مهمانسرا تبدیل شده بود، اتاق گرفته بودم و دنبال کار می‌گشتم. از بازار شروع کردم و بعد به مغازه‌های این طرف و آن طرف سر زدم، اما نتوانستم کاری پیدا کنم. در همان اوضاع و احوال که از لحاظ روحی کاملا بهم ریخته بودم و بشدت مشکل مالی داشتم یاد یکی دیگر از دوستان هم خدمتی‌ام افتادم. جواد اهل مشهد بود و تا آنجا که به یاد داشتم پدرش در شاندیز با کمک سه برادرش رستورانی بزرگ را اداره می‌کرد. دقیقا نمی‌دانستم رستوران کجا است و حتی نام فامیل جواد را هم فراموش کرده بودم، اما به هر ترتیبی که بود پرسان پرسان آنجا را پیدا کردم، ولی خبری از جواد نبود با نگاهم سراسر فضای رستوران را جستجو کردم و اثری از او پیدا نکردم. به طرف مرد چاق و درشت هیکلی رفتم که پشت دخل نشسته بود. سراغ جواد را که از اوگرفتم سرش را پایین انداخت، کمی مکث کرد و گفت «خدا رحمتش کند پارسال توی جاده هراز با یک سواری دیگر تصادف کرد و...» اشک در چشمان مرد حلقه زد و من احساس کردم راه گلویم بسته شده. هم به خاطر مرگ دوست قدیمی‌ام و هم به خاطر این که آخرین امیدم هم از بین رفته بود و دیگر کسی را نداشتم که دستم را بگیرد و از باتلاقی که در آن فرو رفته بودم بیرونم بکشد. مرد تعارف کرد روی صندلی فلزی زهوار در رفته‌ای که کنار میزش بود بنشینم. بعد چای سفارش داد و درباره خودم پرسید و از این که جواد را از کجا می‌شناسم و چه کار داشتم با او. من هم به مرد گفتم که با پسرش هم‌خدمت بودم و آمده بودم دنبال کار. مرد چاق که همه حاج یونس صدایش می‌زدند بعد از شنیدن خواسته‌ام گفت: «حالا که جواد نیست من که هستم. همه جوره در خدمتم. دوست جواد، مثل پسر خودم است. از فردا بیا کارت را شروع کن». باورم نمی‌شد که بالاخره دری به رویم باز شده است. آنقدر ذوق‌زده شدم که مرگ جواد را از یاد بردم.

روز بعد که روز اول کارم بود، دیر رسیدم. مینی‌بوس بین راه پنچر کرد و کلی معطل شدم. فکر می‌کردم حالا دیگر حاج یونس آب پاکی را روی دستم می‌ریزد، اما وقتی رسیدم وعلت تاخیرم را توضیح دادم، گفت مساله‌ای نیست بعد مرا به هاشم که سرکارگر بود معرفی کرد و شدم پیشخدمت.

هاشم کار را برایم توضیح داد و گفت هر چه انعام گرفتم باید به او بدهم تا آخر شب با بقیه بچه‌ها تقسیم کنیم. روزهای اول خیلی سخت گذشت و مدتی طول کشید تا به محیط عادت کنم. در این مدت مرتب با خانواده‌ام در تماس بودم و احوالشان را جویا می‌شدم. البته هیچ کس دل خوشی از من نداشت و سرسنگین با من حرف می‌زدند.

یک ماه از شروع کارم گذشته بود و زندگی‌ام داشت به روال عادی برمی‌گشت که برادرم پیغام فرستاد هر چه زودتر خودم را به تهران برسانم.
مادرم فوت شده بود. این را از همان پارچه سیاهی که جلوی در خانه‌مان زده بودند، فهمیدم. دنیا روی سرم آوار شد. شاید مقصر مرگش من بودم. اگر دزدی نمی‌کردم، اگر زندان نمی‌افتادم، اگر به خاطر من آنقدر غصه نمی‌خورد و منت کیان را نمی‌کشید... هزاران هزار اگر در ذهنم شکل گرفت. احساس عذاب وجدان می‌کردم، اما دیگر کاری از دستم برنمی‌آمد. دیگر چاره‌ای نداشتم جز این که در تهران بمانم و حواسم به مژده و دو برادرم باشد. کارم را از دست دادم و دوباره مشکلات سابق گریبانم را گرفت.تمام تهران را زیرپا گذاشتم تا شاید بتوانم خودم را جایی مشغول کنم، اما با سابقه‌ای که داشتم هیچ کس حاضر نبود مرا بپذیرد. تنها نا‌ن‌آور خانه یکی از برادرهایم بود که او هم یک کار نیمه‌وقت و بی‌ثبات داشت. در همان اثنا، بعد از چهلم مادرم، برای مژده خواستگار آمد. مردی نسبتا پولدار بود که به طور اتفاقی با خواهرم آشنا شده بود، اما مژده علاقه‌ای به ازدواج با او نداشت. اگر خواهرم با آن مرد عقد می‌کرد شاید بخش عمده‌ای از مشکلاتمان حل می‌شد و من هم می‌توانستم در ساندویچی کوچکش مشغول شوم، اما نمی‌خواستم مژده را وادار به ازدواج کنم. به اندازه کافی در حقش بدی کرده بودم و اکنون زمان، زمان جبران بود.

بعد از دادن جواب رد به خواستگار مژده، تلاشم را برای پیدا کردن کار دوچندان کردم و دست آخر به عمویم که دو سال می‌شد سراغش را نگرفته بودم، رو انداختم و او با هزار منت قبول کرد پیکان مدل پایینش را از ساعت 2 بعدازظهر تا 10 شب به من بدهد تا با آن مسافر کشی و سودش را تقسیم کنم. یک‌سال تمام با زحمت و فقر و بدبختی ساختم و خواهر و بردارهایم  هم به آتش من سوختند. زندگی بخور و نمیری داشتیم تا این که با کمک برادرم و با قرض و وام یک هیلمن خریدم و توانستم در یکی از شرکت‌ها به‌عنوان راننده کارم را شروع کنم. از آن به‌بعد حقوق ثابت داشتم و دیگر مجبور نبودم درآمدم را با عمویم نصف کنم. به‌تدریج زندگی‌مان سروسامان گرفت و مژده به یکی از خواستگارانش که دانشجوی ادبیات بود، جواب مثبت داد. برای تهیه جهیزیه مشکل چندانی نداشتم چون توانستم از شرکت وام بگیرم و از طرفی اکبر، خواستگار مژده، خودش طعم فقر و نداری را چشیده بود و توقع زیادی نداشت. با حداقل اسباب و اثاثیه خواهرم را به خانه‌بخت فرستادم و بخشی از هزینه‌هایمان کم شد. 2 سال بعد از شروع کارم در شرکت توانستم هیلمن را با یک پیکان مدل بالاتر تعویض کنم و بعد از آن بعدازظهرها در یک آژانس در حوالی منیریه مشغول به کار شدم. بعد از آن بود که برادر کوچکم به سربازی رفت و من و یکی از برادرهایم تنها شدیم و چون هر دو کار می‌کردیم، می‌توانستیم پول خوبی پس‌انداز کنیم.

بعد از سه سال شرکتی که در آن کار می‌کردم تعطیل شد، اما مشکل زیادی برایم پیش نیامد چون با سفارش مدیر امور مالی شرکت، در یک موسسه زبان به‌عنوان دفتر‌دار استخدام شدم و هشت ماه بعد از شروع کارم در آن موسسه کم‌کم به صرافت افتادم خودم هم انگلیسی یاد بگیرم. این هدفی بود که برای رسیدن به آن چهار سال زحمت کشیدم ولی منفعت زیادی برایم داشت چون توانستم در یک آژانس توریستی به‌عنوان راهنما کار پیدا کنم. از آن به بعد مجبور بودم مرتب سفر کنم از طرفی هر دو برادرم هم در تدارک برگزاری مراسم عروسی‌شان بودند. به‌این ترتیب خانه پدری‌ام را اجاره دادم و خودم اتاقی کوچک گرفتم. هر چند پول اجاره را با بقیه تقسیم می‌کردم اما خودش کمک خرجی بود.

دو سال دیگر به همین منوال گذشت و مشکل خاصی در زندگی‌ام پیش نیامد تا این‌که بالاخره با همفکری برادرهایم و اکبر، خانه پدری را فروختیم و پس‌اندازهایمان را روی هم گذاشتیم و یک مغازه در خیابان... خریدیم و بوتیک راه‌ انداختیم. کار و کسب‌مان زود گرفت و آن‌قدر در می‌آوردیم که هر چهار خانواده زندگی‌شان را بگذرانند. مخصوصا این که بعد از دو سال در پاساژ... هر 3 یک مغازه کوچک دیگر خریدیم و آنجا را عروسک فروشی کردیم. حالا دیگر همه‌ چیز روبه‌راه شده بود، اما هنوز یک مشکل داشتم. تنهایی آزارم می‌داد و می‌خواستم ازدواج کنم. بهترین گزینه مینا، خواهر اکبر بود. هیچ کس با این وصلت مخالفتی نداشت و ما خیلی زود زندگی مشترک‌مان را شروع کردیم. به این‌ترتیب 8 بهمن 79 به بزرگ‌ترین و باشکوه‌ترین روز زندگی‌ام تبدیل شد و یک‌سال بعد وقتی محمد، پسر اولم به‌دنیا آمد احساس کردم وارد بهشت شده‌ام.

پدر شدن احساس زیبا و وصف‌ناپذیری بود که 2 سال بعد با تولد زهره دوباره آن را تجربه کردم و یک سال بعد خدا پسری دیگر به من و مینا داد که نامش را علی گذاشتیم. من اکنون در کنار خانواده‌ام احساس می‌کنم خوشبخت‌ترین آدم روی زمین هستم اما هنوز بعضی وقت‌ها حسرت روز‌های از دست رفته را می‌خورم.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها