حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
محمدحسن شهسواری برای این که احترام و علاقهاش را به چند داستان کوتاه از نویسندگان مختلف نشان دهد از هر داستانی، عناصری را انتخاب کرده و آنها را در 4 داستان جدید تنیده و رابطهای بینامتنی آفریده است. نویسنده در این کتاب نیز هم چون رمان خود پاگرد پیش از هر چیز به داستانگویی، جاذبه اثر و لذت خواننده اهمیت میدهد.
راستی حرف «پاگرد» شد یادمان افتاد که بگوییم این رمان هم رمان خواندنی و خوبی است که اگر تا به حال موفق به خواندن آن نشدهاید حتما آن را تهیه کنید و بخوانید. «پاگرد» جزو معدود رمانهایی است که با حال و هوای انقلاب نوشته شدهاند و وقایع مربوط به آن دوره را به تصویر میکشد.
و اما «تقدیم به چند داستان کوتاه» راستش در این کتاب شما با شخصیتهای داستانی مواجه میشوید که خودشان خالق بهترین داستانها بودهاند و اصلا به همین خاطر از کتاب تازه محمدحسن شهسواری سر درآوردهاند. او با انتخاب این آدمها و شخصیت انگار دارد دین خودش را به آنها ادا میکند. نویسندگانی که حتما در شکلگیری جهان داستانی او تاثیر عمدهای داشتهاند.
«آمرزش»، «زبرتر از خواب، نرمتر از بیداری»، «چاکریم جناب سروان» و «تقدیم به چند داستان کوتاه» نام داستانهایی هستند که در این مجموعه به چاپ رسیدهاند. این کتاب در 149 صفحه و توسط انتشارات افق به چاپ رسیده است. در زیر بخشی از داستان «زبرتر از خواب، نرمتر از بیداری» را میخوانید:
...
الو.
الو مامان، سلام.
سلام سپیده جان!
برای این که صدای مادرش را بهتر بشنود مجبور شد کمی خودش را عقب بکشد. دستش از قوطی دور شد. دوباره تلاشش را کرد.
نگرانم مامان.
چی؟
نگران... داریوش هنوز نیامده.
هنوز که سر شب است.
ملافه را مستقیم نگه داشت تا کف دستش بهتر گرد شود.
بهش گفته بودم زود بیاید، قول داده بود.
نگران نباش. شاید تو بیمارستان کارش طول کشیده. هر جا باشد الان پیداش میشود.
نه! بیمارستان نبود. زنگ زدم.
میآید.
حالا تقریبا سر قوطی در دستش بود.
آره ولی... خب میدانید که....
یک قطره غلیظ آب خورش با دو تکه سبزی از ملاقه چکید روی رومیزی سفید کنار تلفن.
اه.
چی شد؟
هیچی.
حالا قوطی تو دستش بود. آن را بلند کرد. خندید.
به به حتما شما هم یادتان رفته. دست شما درد نکند. امشب سالگرد ازدواج مان است مامان خانم دستش را همراه قوطی آرام به شکمش نزدیک کرد.
بهش گفته بودم برویم بیرون شام بخوریم اما اصرار کرد حتما خانه باشیم.
قوطی افتاد زمین.
صدای چی بود؟
چیزی نیست.
بالش را کمی زیر دستش جابجا کرد. خم شد روی زمین و ملاقه را نزدیک قوطی برد.
داریوش از دست پختم خوشش میآید.
باید بیاید. دختر منی.
گودی ملاقه روی قوطی افتاد ملاقه و قوطی را به سمت خودش کشید. اما قوطی کج شد و از زیر ملاقه بیرون آمد. قوطی چرب شده بود و سبز.
حالا هم نگران نباش. تا خورشت جا بیفتد. او هم خانه است.
امیدوارم. کاری ندارید؟
نه، خداحافظ. نگران نباش.
خداحافظ.
برگشت و گوشی تلفن را گذاشت. بالش را زیر بغل محکم کرد. ملاقه توی دستش بود. از روی تختخواب بلند شد و از اتاق بیرون رفت. پای چپش از کنار قوطی خورشی رد شد....
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....