مینا از آمل نامه تورو هم خوندم. مینای عزیز، اون آدم به نظر من انتخاب خودش رو کرده. خب دلش میخواد خواننده بشه و برای به دست آوردن این موقعیت حاضره همه چی رو فدا کنه، تو چرا خودت رو اذیت میکنی؟ وقتی یک نفر توی زندگیش انتخاب اصلیاش رو کرده تو نمیتونی اون رو عوض کنی.
البته به نظر من وجود تو با هدف اون هیچ مغایرتی نداره، یعنی به نظر من اون آدم اگه بلد باشه میتونه در کنار تو به اون هدف خیلی هم بهتر و خوبتر برسه ولی وقتی بلد نیست و حتی به فکرش هم نمیرسه که وجود تو چقدر میتونه کمکش کنه و حتی الهام بخشش باشه دیگه چی میشه گفت؟ شاید بد نباشه بهش بگی یه نگاهی به زندگی هنرمندان بزرگ بیندازه تا ببینه همسرانشون چه نقشی در موفقیت اونها بازی میکردند. با همه این حرفها به نظر من بهتره بذاری اون آدم راه خودش رو بره. تو هم راه خودت رو پیدا کن. البته هنر اصلی اینه که آدم بتونه در آن واحد به تمام وجوه زندگیش بپردازه نه این که خودش رو فقط و فقط صرف یک هدف یا یک کار مشخص کنه. نمیدونم شاید هم
من دارم اشتباه فکر میکنم. البته خیلی ناراحت شدم وقتی خوندم که نوشتی:
«میدونید چیه اگه الان من بهش بگم که از هم جدا بشیم به خاطر غرورش قبول میکنه ولی چند روز دیگه دلش تنگ میشه و دوباره زنگ میزنه منم چون طاقت دوریش رو ندارم از خدا خواسته جواب تلفنش رو میدم».
خب این رفتار اون اصلا درست نیست. اون باید تکلیف خودش رو هر چه زودتر روشن بکنه. این جوری که نمیشه. به قول معروف شتر سواری دولا دولا نمیشه.
اگه واقعا فکر میکنه که حضور تو مانع کار و رسیدن به هدفش میشه چرا دست از این رابطه نمیکشه؟ اگر هم تو واقعا مانعش نیستی پس چرا با این رفتارش تورو آزار میده؟ راستش من از این یک موضوع سر درنیاوردم. بعد هم تو دیگه چرا نمیخوای ازدواج کنی؟ یه نصیحت بکنم؟ راستش من یکی خودم توی زندگیم یاد گرفتم هیچ وقت هیچ حکم کلی برای زندگی و بخصوص آیندهام صادر نکنم چون با گذشت سال و ماه آنقدر آدم تغییر میکنه و عوض میشه که خودش هم باور نمیکنه یک زمانی فلان حکم رو برای آیندهاش صادر کرده یا فلان تصمیم رو گرفته. به هر حال امیدوارم خودت با یه تصمیم درست و با اراده قوی هر چه زودتر مشکلت رو حل کنی.
خب، دیگه باید رفت. تا بعد درود و بدرود.