چطور می‌توانیم رفتار فرد متقابلمان را تحلیل کنیم‌

بگو که من‌کی هستم‌

چه چیزی انسان و رفتار وی را می‌سازد؟ انگیزه‌های او کدام است؟ منشاء خواسته‌ها، احساسات (خوب یا بد)، عادات، رفتار کلامی و غیرکلامی او چیست؟ از کجا سرچشمه می‌گیرد و در نهایت چه عقاید و عواملی به غنی‌تر‌شدن زندگی انسان‌ها کمک می‌کند؟ «تحلیل رفتار متقابل» از دیدگاه روان‌شناختی بهترین سیستمی است که تا به امروز به منظور فهمیدن و توصیف رفتار انسانی تدوین شده است.
کد خبر: ۱۶۴۲۱۸

اگرچه پژوهش‌های گسترده در رشته فیزیولوژی مغز دائما اطلاعات جدیدی از اسرار ذهن انسان در اختیار ما قرار می‌دهد، اما «تحلیل رفتار متقابل» هنوز هم برای کسانی که می‌خواهند درک عملی و صحیحی از رفتار خود و دیگران به دست آورند مفید است و نشان می‌دهد که چگونه همه می‌توانند  اگر بخواهند  تغییر کنند و شاهد تغییرات اساسی، موفقیت و پیشرفت سازنده در زندگی باشند و بالاخره این که از ارتباطات موقعیت‌ها و نهایتا زندگی لذت ببرند.

ما در موقعیت‌های مختلف حالات مختلفی به خود می‌گیریم، تغییر می‌کنیم. تغییراتی که در دیدگاه، رفتار، چهره، کلمات و لحن صدای ما خود را نشان می‌دهد. این تغییرات رفتاری  کلامی معمولا با تغییرات احساسی همراه است. وقتی خوشحال یا ناراحت، عصبانی یا عیب‌جو می‌شویم، زمانی که تعجب می‌کنیم و به فکر فرو می‌رویم یا هنگامی که کنجکاوی‌مان گل می‌کند و دست به جستجو و تحلیل و بررسی می‌زنیم، در هر کدام از این موقعیت‌ها، حالات روانی متفاوتی را تجربه می‌کنیم که البته همراه با مجموعه‌ای از الگوهای رفتاری خاص می‌باشد. به این حالات روانی متفاوت که در شرایط مختلف (با الگوهای رفتاری مربوط به خود) در افراد بروز می‌کنند، حالات «من» یا حالات «شخصیت» می‌گوییم. حالات «شخصیت» در 3 گروه طبقه‌بندی می‌شود مثل این که ما سه شخصیتیم در یک قالب.

 گاهی مانند بچه‌ کوچکی رفتار می‌کنیم و همان حالات دوران کودکی را از خود نشان می‌دهیم. (ناراحت می‌شویم و گریه می‌کنیم، عصبانی و پرخاشگر می‌شویم، داد می‌زنیم یا این که شاد و پرانرژی می‌خندیم و سر به سر دیگران می‌گذاریم.)

 گاهی مانند پدر و مادرمان رفتار می‌کنیم. یعنی مانند تمام آنچه (در کودکی) از آنها دیده و شنیده‌ایم. از قیافه تند و درهم یا رفتار محبت‌آمیز و نوازشگرانه گرفته تا «بکن، نکن»ها و پند و اخطار و مقررات و خوب و بدهایی که هر روز در گوشمان می‌خواندند.

 و زمانی هم شبیه فردی عاقل و واقعیت‌گرا که فکر می‌کند، تجزیه و تحلیل می‌کند و تصمیم می‌گیرد.

ما در هر لحظه از زندگی خود، در یکی از این 3 حالت به سر می‌بریم و در یک آن می‌توانیم از یکی به دیگری تبدیل شویم. تبدیلی که با تغییرات رفتاری، کلامی  احساسی همراه است.

به عبارتی: از پشت این چهره و نقاب ظاهری و یکنواخت و نامی که (محمد، علی، زهرا و...) همه ما را با آن می‌شناسند گاهی یک کودک با شما حرف می‌زند با تمام ادا و اطوارهایش، گاهی یک پدر یا مادر سختگیر یا مهربان و گاهی هم یک جوان عاقل و فهمیده.

آن مدل رفتاری پدر و مادرگونه برمی‌گردد به تجربه و آموخته‌های ما از پدر و مادرمان. وقتی خیلی کوچک بودیم (زمانی که به دنیا آمدیم تا 5‌‌سالگی)، آنها هر چه می‌کردند و می‌گفتند، گوش و چشم و ذهن آن را ضبط و ثبت می‌کرد تا ذخیره‌ای باشد برای امروز، بزرگ شدیم و حالا خودمان باید آنچنان رفتاری را اگر لازم باشد داشته باشیم.

البته آن وقت‌ها (یعنی همان‌ وقت که خیلی بچه بودیم، هنوز زبان باز نکرده بودیم و نمی‌توانستیم با کلام از خودمان دفاع کنیم یا حرف دلمان را بزنیم) ما هم بیکار و بی‌عار نبودیم و در مقابل رفتار و گفتار و امر و نهی‌های پدر و مادر، واکنش نشان می‌دادیم. (واکنشی درونی و احساسی) دعوایمان می‌کردند، ناراحت می‌شدیم و کز می‌کردیم گوشه‌ای یا می‌زدیم زیر گریه. نوازشمان می‌کردند، خوشحال می‌شدیم و لبخند می‌زدیم. رو می‌دیدیم، شیطنت می‌کردیم و از در و دیوار بالا می‌رفتیم. تمام آن واکنش‌ها و پاسخ‌های درونی به رفتار بزرگترها هم در ذهن و خاطر ما ثبت شد و حالا که بزرگ شدیم هر وقت در چنین موقعیت‌هایی قرار می‌گیریم، همان رفتار را با همان احساس‌ها از خود نشان می‌دهیم.

اما در کنار این دو حالت، حالت سومی هم بود که هر چه بزرگتر می‌شدیم رشد بیشتری می‌کرد. (حالتی که نه براساس آموخته‌های بیرونی و نه براساس واکنش‌های احساسی درونی بود). حالتی که به خاطر رشد فهم و درک و آگاهی و اطلاعات به روزمان، حاصل شد. دستمان به شیرینی روی میز نمی‌رسید، یک سطل یا قابلمه می‌گذاشتیم زیر پایمان، می‌رفتیم روی صندلی، دستمان را دراز می‌کردیم و شیرینی را برمی‌داشتیم و... .
از آن زمان فهمیدیم که می‌توانیم فکر کنیم، بررسی کنیم، راه‌حل پیدا کنیم و براساس فکر و آگاهی خودمان عمل کنیم و نه بر پایه خواست پدر و مادر یا با توسل به واکنش‌های احساسی کودکی.

این حالت کم‌کم که بزرگ شدیم، بیشتر و بیشتر رشد کرد. هر چه که تجربه و آگاهی و آموخته‌های ما از خود و توانایی‌هامان و دنیای اطرافمان بیشتر می‌شد، عاقل‌تر، فهمیده‌تر و آگاه‌تر می‌شدیم. دیگر فرق بین رفتارهای کودکی و رفتارهای موروثی پدر و مادر را تشخیص می‌دادیم و می‌توانستیم تصمیم بگیریم که الان و در این موقعیت باید چگونه باشیم و چه رفتاری داشته باشیم. می‌توانستیم جلوی احساسات نسجیده بی‌موقعمان را بگیریم یا مغلوب سلطه حالت‌های خشک و انعطاف‌ناپذیر قدیمی و والدگونه نشویم.

برعکس حالت قبلی (که ثبت شده و پاک‌نشدنی و قدیمی هستند) این حالت شخصیتی، هر چه بزرگتر می‌شویم، بیشتر می‌خوانیم، بیشتر یاد می‌گیریم و اطلاعات و آگاهی‌مان بیشتر می‌شود. رشد بیشتری می‌کند و نیرومندتر و قوی‌تر می‌شود. مسائل را بهتر تجزیه، تحلیل می‌کنیم، رفتارمان را خودمان انتخاب می‌کنیم (رفتار سنجیده‌ای که بعدا باعث پشیمانی و خودخوری نشود) و انعطاف‌ بیشتری از خود نشان می‌دهیم.

انعطافی کارآمد و بجا که باعث سازگاری و تعامل بهتر و بیشتر با اطرافیان و دنیای پیرامونمان شود و زندگی را برایمان آسا‌ن‌تر کند و حتی زیباتر.

یک شخصیت سالم، شخصیتی است که هر‌‌3 حالت را به طور کامل، رشد یافته و سالم و کارآمد داشته باشد زیرا هر کدام از آنها در ساختار وجود ما ارزش حیاتی و کارایی خاص خود را دارند. هر کدام با عمل سنجیده و به‌موقع و البته در کنار و به کمک هم، شخصیتی سالم و توانمند از ما می‌سازند که می‌تواند بهترین تصمیم‌گیری‌ها، واکنش‌‌ها و تعاملات را با دنیای اطراف و در مواجهه با سختی‌ها و ناملایمات داشته باشد.

حالت کودکی ما می‌تواند در زندگی‌مان همان آثاری را داشته باشد که یک بچه در زندگی خانوادگی دارد (شادابی، خلاقیت،‌ جذبه و...) گاهی وقت‌ها،‌ این حالت کودکی بر‌‌ما و شخصیت‌ ما مسلط می‌شود و بی‌موقع همه‌چیز را در دست می‌گیرد. یعنی ما با این حالتمان به قضایا، مسائل و رویدادها پاسخ می‌‌دهیم که اگر این حالت کودکی سالم هم نباشد (کودکی آزاردیده، طرد شده و نادیده گرفته شده) آن وقت عواقب تلخی خواهد داشت.

مثلا به جای یک رفتار سنجیده و عاقلانه ممکن است دست به لجبازی، پرخاشگری یا بهانه‌گیری بزنیم که فقط اوضاع را بدتر می‌کند. اگر کودک درون ما  خیلی وقت‌ها  بر شخصیتمان سوار می‌شود و امکان هرگونه تصمیم‌گیری صحیح و عملکرد مناسب را از ما می‌گیرد و ما را به دردسر می‌اندازد، باید به فکر چاره، تغییر و بازسازی آن باشیم. آن را تبدیل به کودکی سرزنده، آزاد و معنوی کنیم تا طراوت و شادابی به شخصیت‌مان برگردد.

چاره این کار هم فقط در دست خودمان و آن قسمت و حالت از شخصیت است که فکور و عاقل و حسابگر است. اگر این قسمت از شخصیتمان را قوی کرده باشیم (یعنی روز‌به‌روز به اطلاعات، یادگیری و فهم و درک خود بیفزاییم) می‌توانیم از طریق این قوه عاقل و فکور بر اوضاع و کودکی و حتی آموخته‌هایی که از پدر و مادر به ما رسیده مسلط شویم و اجازه ندهیم رفتار نابه‌جای کودکانه یا آموخته‌های انعطاف‌ناپذیر، ناکارآمد و قدیمی گذشته بر ما مسلط شده، واکنش نشان دهند و باعث پشیمانی شوند.

البته آن قسمت از شخصیت که گفتیم مربوط به آموخته‌ها و تجربه‌های گذشته ما از پدر و مادر و بزرگتر است همیشه هم بد و قابل طرد‌شدن نیست. می‌تواند مثل حالت‌های قبل خوب یا بد باشد، بد باشد وقتی که در دوره کنونی پاسخگو، کارآمد و صحیح نباشد. لذا باید تغییر کرده و به روز شود.

از طرفی هم خیلی خوب است چون ما را قادر می‌سازد در موقعیت‌های مشابه همچون پدر و مادر بچه‌های واقعی عمل کنیم. (یعنی خودمان با توجه به ارزش‌ها و آموخته‌ها مراقب خود باشیم. کنترل از درون و نه از بیرون) و هم این که با داشتن خزانه‌ای از اطلاعات، آموخته‌ها و تجربیات صحیح گذشته، صرفه‌جویی بیشتری در وقت و انرژی ما می‌شود. یعنی در خیلی موقعیت‌ها لازم نیست وقت و انرژی صرف کنیم که تصمیم بگیریم در موقعیت پیش آمده چه رفتاری بهتر است. خزانه آموخته‌‌های قدیمی، بدون اتلاف وقت راهکاری ارائه می‌دهد.

احساس‌های بد از کجا و چرا می‌آیند؟

وقتی به دنیا آمدید یک انسان کامل کوچک بودید. کاملا «خوب» اما تجربه و تفسیرهای ذهنی شما از آن دوران چیز دیگری می‌‌گوید (البته به فرض این که بتوانید آن زمان را به یادآورید.)

شما کامل بودید اما کوچک و ناتوان با والدین بزرگ و توانا دست‌وپا‌چلفتی بودید، شکننده، زبان بسته و کاملا وابسته به آدم‌های بزرگ که همه موقعیت‌های خوب را برای شما به وجود می‌آورند تا خوشحال باشید و احساس خوبی داشته باشید. اما این احساس خوب پایدار نبود چون راهی برای کنترل اوضاع و حفظ آن نداشتید.

(بازی را باید متوقف می‌کردی چون وقت خواب رسیده بود. خالی‌کردن ظرف ماست توی سفره و با دست آن را بهم زدن و به سر و صورت مالیدن سرگرمی جالبی بود که مادر را عصبانی می‌کرد. با بچه‌ها دویدن توی حیاط نتیجه‌اش زمین خوردن بود و زخمی شدن و...) خلاصه در بهترین موقعیت‌ها و حتی با بهترین والدین هیچ اطمینانی نبودکه احساس‌های خوب ادامه پیدا کند. احساس‌های خوب و شادی‌های بزرگی که بر اثر ناتوانی و وابستگی تو و امر و نهی بزرگتر‌ها به طور مداوم قطع وصل می‌شد و تو را دچار ناکامی، ناراحتی و احساس بد می‌کرد تنها چیزی که از این وضعیت می‌شد بفهمی این بود که «شما همه کاره‌اید و من نیستم»  «شما «خوب» هستید و من نیستم».

طاهره مرادزاده‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها