بعد از سلام

ما هیچ، ما نگاه‌

این روز‌ها هیچ چیز به اندازه شعر خواندن و شعر شنیدن نمی‌چسبد،فرقی هم نمی‌کند، شعر سپید یا نیمایی یا غزل و قصیده، فقط شعر بودنش مهم است و باقی همه فرع. خیلی وقت‌ها هست که فکر می‌کنم جهان بدون شعر چگونه جهانی می‌شد، اصلا مگر می‌شود بدون شعر زندگی کرد. این مقدمه را ول کنید و این شعر‌ها را بخوانید اگر حوصله داشتید. اول غزلی از سعدی و بعد شعری از منوچهر آتشی.
کد خبر: ۱۶۴۱۹۸

چون است حال بستان ای باد نوبهاری‌

کز بلبلان بر آمد فریاد بی قراری‌

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن‌

مرهم به دست و ما را مجروح می‌گدازی‌

یا خلوتی بر آور یا برقعی فرو هل

ورنه به شکل شیرین شور از جهان بر آری‌

هر ساعت از لطیفی رویت عرق بر آرد

چون بر شکوفه آید باران نو بهاری‌

عود است زیر دامن یا گل در آستینت‌

یا مشک در گریبان؟ بنمای تا چه داری‌

گل نسبتی ندارد با روی دل فریبت

تو در میان گل‌ها، چون گل میان خاری‌

وقتی کمند زلفت، دیگر کمان ابرو

این می‌کشد به زورم، وان می‌کشد به زاری‌

ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد

در بند خوب رویان خوش تر که رستگاری‌

زاول وفا نمودی، چندان که دل ربودی‌

چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری‌

عمری دگر بباید بعد از فراق و ما را

کین عمر صرف کردیم اندر امیدواری‌

ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت

باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری‌

هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست‌

در مان درد سعدی، با دوست سازگاری 
 
فراقی

سپیده که سر بزند

نخستین روز روزهای بی تو

آغاز می‌شود

آفتاب سرگشته وپرسان

تا مرا کنار کدام سنگ

تنها بیابد به تماشای سوسنی نوزاد

به نخستین دره سرگشتی هام

 در اندیشه تو ام

 که زنبقی به جگر می‌پروری‌

 و نسترنی به گریبان

که انگشت اشاره ات

به تهدید بازیگوشانه

منقار می‌زند به هوا

 و فضا را

 سیراب می‌کند از شبنم و گیاه

سپیده که سر بزند خواهی دید

که نیست به نظر گاه تو آن سدر فرتوتی که هر بامداد

گنجشکان بر شاخساران معطرش به ترنم

 آخرین ستارگان کهکشان شیری را

 تا خوابگاه آفتابیشان

بدرقه می‌کردند

سپیده که سر بزند

 نخستین روز روزهای بی مرا

 آغاز خواهی کرد

مثل گل سرخ تنهایی‌

آه خواهی کشید

 به پروانه‌ها خواهی اندیشید

و به شاخه سدری‌

که سایه نینداخته بر آستانه‌ات‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها