حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
مرد در گوشهای نشست تا کمیاستراحت کند، ناگهان سر و کله شیری پیدا شد و شیر لاشه حیوانی را روی زمین میکشید. شیر در آن نزدیکی ایستاد و مشغول خوردن غذایش شد. آنقدر از گوشت حیوان خورد تا سیر شد و لاشه را همانجا رها کرد و به راه خودش رفت.
روباه بی دست و پا که بوی غذا به مشامش خورده بود، با هر سختی و زحمتی که بود خود را به غذای نیمخورده شیر رساند و مشغول خوردن شد.
مرد فقیر که شاهد این منظره بود، متوجه شد که خداوند روزی رسان، روزی همه مخلوقات را خودش به آنها میرساند. بنابراین به فکر فرو رفت که دنبال روزی نرود و یکجا بنشیند تا خداوند روزیاش را برساند و گوشهای با خیال راحت نشست و منتظر روزی شد تا خداوند روزی او را برساند.
چند روز گذشت و هیچ غذایی برای او نیامد. مرد گرسنه دیگر رمقی در بدنش نمانده بود و نمیتوانست بلند شود و یا حرکت کند و به زحمت خود را جابه جا میکرد.
در این هنگام صدایی غیبی به گوشش رسید: برو و همانند شیر که خودش روزی خود را فراهم میکند و به دیگران نیز روزی میرساند باش، نه همچون روباهشل که در گوشهای بیحرکت افتاده باشد.
برو شیر درنده باش ای دغل
مینداز خود را چو روباه شل
چنان سعی کن ، کز تو ماند چو شیر
چه باشی چو روبه به وامانده سیر
برگرفته از قصههای گلستان و بوستان
بچههای خوب از این داستان چه نتیجهای میگیرید ؟
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....