بهترین ‌هدیه‌

کد خبر: ۱۶۴۰۶۹

جملاتی نوشته بودم که مملو بودند از شادی ، خنده، خشم، امید و عشق به دیگران و حتی راز و نیازهایی که در کاغذها با خدا کرده بودم.

وقتی به آرامی‌شروع به خواندن کردم، دریافتم که هر کاغذ در وقتی نوشته شده بود که من می‌خواستم به نوعی احساساتم را بیان کنم.

به سال‌های جوانی که رسیدم، بخشی از آنها در مورد اتفاقات بد و دل شکستگی‌ها بود. روزهایی که با غم سپری کرده بودم؛ اما حالا همگی تمام شده بودند و رفته بودند. وقتی ردپای اشک‌هایم را بر کاغذ‌ها می‌دیدم چقدر از این‌که آن دوران را با ناراحتی سپری کرده بودم تاسف می‌خوردم.

برخی از نوشته‌ها در مورد انگیزه‌ام برای شروع کارهای جدید با وجود ترس‌ها و نگرانی‌ها بود. برخی از کارهایی که به امید خوشبختی و شادکامی ‌شروع کرده بودم و نهایتا موفقیت آمیز بود و یا در پاره‌ای از موارد همراه با پشیمانی بود.

پس از تمام اشک‌ها و ترس‌ها و عصبانیت‌ها به اینجا رسیدم که زندگی زیباست زیرا زندگی غصه‌خوردن و مردن نیست، بلکه تولد و حرکت است. در واقع زندگی و بودن را حرکت‌ها و رد شدن از موانع و ناکامی‌ها می‌سازد.

هر روز یک آغاز جدید است. هر برگ از دفتر زندگی شروعی دوباره است که وقتی روز به پایان می‌رسد آن صفحه بر قلب شما نوشته می‌شود.
روزگاری که برای انجام امور روزمره و کار بیرون و داخل منزل از نگریستن به چشمان دختر کوچکم غافل شده بودم. من نتوانسته بودم در وقت مناسب، عشق را در چشمان فرزندم ببینم و به آن لبخند بزنم و آن روزها سپری شده و رفته بودند. حالا دیگر او وقت ندارد تا عشق را در چشمان من ببیند.

 سپس تعدادی از عکس‌های دوران جوانی خودم و دوستان را تماشا کردم. زمان چه زود می‌گذرد. جشن تولد‌ها و مهمانی‌های دوران جوانی. حالا من‌
60 سالگی‌ام را پشت سر می‌گذاشتم و در سکوت و تنهایی‌ام  نشسته بودم. سکوتی که هرگز در آن دوران شلوغی و هیجان فکر نمی‌کردم همدم من باشد.

دلم می‌خواست فریاد بکشم. <صبر کن> من هنوز آمادگی ندارم که با این سرعت عمرم تمام شود.

من نمی‌توانم جلوی گذر عمر را بگیرم ولی می‌توانم از آن بهتر استفاده کنم، شاد باشم و با موضوعات کوچک دنیا را تیره و تار نبینم.

حالا باور دارم که ما هستیم که زندگی را می‌سازیم نه زندگی. شاید والدینم که حالا دیگر در کنارم نیستند هم به همین نتایج رسیده‌اند، ولی وقت نکرده‌اند و یا نتوانسته‌اند آنها را به من بگویند؛ اما من می‌خواهم امشب که هوا بارانی است بیرون بروم و قدم بزنم تا تمام گرد و غبار گذشته را از وجودم بشویم و برای بهار آماده شوم.

کاش زودتر برخی از دوستان را به خاطر بدی‌هایی که کرده بودند بخشیده بودم. شاید اگر چنین کرده بودم، حالا خوشحال تر به استقبال بهار می‌رفتم. حالا حتی قرص‌ها نیز نمی‌توانند در تنهایی‌ام موجب التیام دردهای بدنم باشند.

من راه درست زندگی را دیر پیدا کرده‌ام، اما می‌خواهم امشب تمام این نوشته‌ها را به همراه کادوی سال نو برای دخترم بسته‌بندی کنم تا وقتی به دیدنم آمد به او بدهم.

نمی‌خواهم او هم مثل من فرصت عمر را ببازد و تاسف بخورد.

مگر قرار نیست برای سال نو همه چیز نو شود؟ اگر این همه چیز فقط ظاهر و مادیات باشد مانند یک قاب نوست که ما هنوز غمگین و خسته در آن نشسته‌ایم. این قاب چندان جذابیتی ندارد.

امسال تصمیم دارم روحم را تازه کنم. زندگی را با تمام اتفاقات خوب و بدش دوست بدارم و درهر لحظه به خاطر بودن شاکر باشم.

به خاطر تمام چیزهایی که دارم شکر می‌کنم.

به خاطر آنچه ندارم هم شکر می‌کنم؛ چون آنها زمینه ساز تفکر و تلاش بیشتر من در زندگی بوده‌اند. از پنجره بوی خوش لطافت و شادی می‌آید. عید یعنی روزی که ما در آن شاد هستیم و با تمام وجود قدر همه چیز خود را می‌دانیم. نمی‌خواهم به آنچه می‌خواستم و یا ندارم فکر کنم. زیرا به این ترتیب لذت شکر لحظه اکنون را از دست خواهم داد. باید در باران قدم بزنم و به فرصت‌های بعدی زندگی فکر کنم.

شاید به دخترم بگویم در آغاز سال نو فقط‌ چند دقیقه فکر کند و در مورد زندگی و روند آن برای خود تصمیمات جدیدی بگیرد. می‌توانیم تغییر کنیم و بهتر فکر و عمل کنیم. فقط باید بخواهیم و پشتکار داشته باشیم؛ البته اگر وقتی مانده باشد....

  سحر کمالی نفر
   منبع: guardian.co.uk

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها