نتیجه عکس و آزمایشهای اولیه هیچ نشانی از بیماری نداشت. دکترها یکی یکی آمدند بالای سرش. پزشک زنان مشکوک به بچهخوره یا کیستی در حال ترکیدن بود. دکتر قلب از نارسایی مادرزادی دریچههای قلب حرف میزد. روانپزشک میخواست تست روانشناسی بگیرد که سوری نمیتوانست درست جواب بدهد و جلسه مشاوره به فردا موکول شد.
با هر حمله درد، سوری فریاد میکشید و زاری میکرد. چند بار پرستارها آمدند بالای سرش و آمپول مسکن قوی به او زدند. درجه گذاشتند و قرص دادند ولی فایدهای نداشت. سوری مثل مرغ سرکنده پیچ و تاب میخورد و بیمارستان را روی سرش گذاشته بود. مریضهای اتاقهای دیگر کلافه شده بودند و میترسیدند. میرفتند سراغ پرستارها که به داد او برسند ولی بیشتر نگران خودشان بودند. سرپرستار بخش به اتاق سوری آمد. همان موقع حمله درد تازه تمام شده بود و صورت سوری از آرامش پس از درد شکفته بود. سرپرستار مشتی قرص به او داد و سرش فریاد کشید.
چه خبره خانم، شما که از من هم سالمترین. فکر بقیه هم رو بکنین.
مهلت نداد سوری حرفی بزند و از اتاق رفت. حمله درد باز شروع شد. سوری از زور درد به خود میپیچید. جیغ میزد و کلماتی نامفهوم بر زبان میآورد. دیگر کسی محلش نگذاشت. پرستارها با همان صدای جیغ و فریاد هم خوابشان برد، ولی بیماران اتاقهای دیگر خیلی ترسیده بودند و میخواستند که زودتر مرخص شوند. میگفتند اینجا بیمارستان نیست، سلاخخانه است. هیچ کس به داد مریض مردم نمیرسد.
نزدیک صبح صدای سوری بعد از جیغی طولانی و دلخراش به یکباره قطع شد و فضای بخش را سکوتی سنگین پر کرد. سرپرستار بیدار که شد به یاد سوری افتاد و دعوایی که دیشب با او کرده بود. اول از همه سراغ او رفت. در را که باز کرد از بوی تندی که اتاق را پر کرده بود قدمی به عقب برداشت، بعد جیغی کشید و بر زمین افتاد. پرستارها همگی آمدند.
مریضهای اتاقهای دیگر با سرمها و سوندهای آویزان آمدند و سرک کشیدند. پرستارها بیماران را به اتاقهایشان برگرداندند و درها را بستند. سرپرستار را بلند کردند و به اتاق استراحت بردند. در اتاق را روی سوری بستند و کلید کردند.
روز بعد همسایهها مراد خان را در مغازهاش توی بازار پیدا کردند و گفتند که همسرش در بیمارستان بستری شده. مراد خودش را به بیمارستان رساند. اتاق زنش را راحت پیدا کرد. همه از زنی که تا صبح بیمارستان را روی سرش گذاشته بود خبر داشتند.
پشت در اتاق سوری قیامتی برپا بود. پرستارها و خدمه بیمارستان جلوی در ایستاده بودند و مانع ورود مریضها و همراهانش به اتاق بودند. مراد خودش را معرفی کرد ولی صدایش در میان همهمه جمعیت گم شد. به زحمت خودش را جلو کشید و با صدای بلند گفت: میخوام زنمو ببینم. اجازه هست؟
سکوت محض در سالن برقرار شد. برایش راه باز کردند. مراد که داخل شد، در را پشت سرش بستند. چند دکتر سفیدپوش با ماسک و دستکش اطراف تخت ایستاده بودند. بوی عجیبی اتاق را پر کرده بود. با این که پنجره را باز گذاشته بودند هوای اتاق سنگین و خفهکننده بود. مراد ترسید. زنش روی تخت خوابیده بود و تکان نمیخورد. یکی از پزشکان برگشت و تا مراد را دید سرش داد کشید: گفتم کسی تو نیاد.
مراد خودش را معرفی کرد و قدمی جلو رفت. روانپزشک با مراد دست داد و خندید: تبریک میگم. حیرتآوره. تبریک میگم و مراد را به اتاق راهنمایی کرد: ایشون متخصص قلب و رئیس این بخش هستن. ایشون هم متخصص زنان هستن. البته الان کمی هیجانزده شدن.
خانم متخصص زنان از روی صندلی بلند شد و اشکهایش را پاک کرد: کاش اون موقع من اینجا بودم. باید منو خبر میکردن، باید خبر میکردن و بعد رو کرد به رئیس بخش و گفت: این سرپرستار نالایق باید توبیخ بشه.
رئیس بخش او را آرام کرد: خواهش میکنم دکتر، ایشون چه میدونستن.
متخصص قلب آرام روی شانه مراد زد: نگران نباشین برای یکسری آزمایش فرستادیمش پایین. بهش آسیبی نمیرسه، مطمئن باشین.
روانپزشک مراد را به میان اتاق کشاند: ایشون متخصص بیماریهای عفونی هستن. گفتم شاید وجودشون لازم باشه. یکسری محقق هم از دانشگاه توراهن.
مراد جا خورده بود. نمیدانست چه بگوید: یعنی آخه، زنم چی شده؟
متخصص قلب گفت: هیچی آقا، جای نگرانی نیست. ایشون از نو متولد شدن.
روانپزشک گفت: پاک و مطهر و خندید.
مراد میترسید جلو برود: یعنی میخواین بگین من پدر شدم؟
دکترها خندیدند. متخصص بیماریهای عفونی که از همه مسنتر بود به روانپزشک اشارهای کرد. روانپزشک دست مراد را گرفت و روی مبل نشاند و گفت:
این واقعه تا به حال در دنیای آدمها اتفاق نیفتاده. ما باید بررسی کنیم که آیا میشه این کارو تکرار کرد. از نو متولد شدن یعنی که آدم همه آلام و دردهای گذشته رو دور بندازه و با یک روح تازه زندگی را از سر بگیره. من باید یکسری سوال در مورد گذشته همسرتون از شما بپرسم. دردها و غصههاش نگرانیهاش.
مراد گیج و مبهوت نگاهش کرد: یعنی زن من الان زنده اس؟
متخصص عفونی گفت: بله، زنده و سبک مثل یک نوزاد سالم.
روانپزشک گفت: روابط شما و همسرتون چه طور بود؟
مراد که خیالش راحت شده بود گفت: ربطی به موضوع داره؟
بله دقیقا.
متخصص عفونی گفت: میشه بپرسم شما موقع بیماری همسرتون کجا بودین؟
مراد دستپاچه شد: باور کنین من عدالتو رعایت میکنم.
عدالت؟!
البته خوب اون زنم بارداره. جوونه. سهم بیشتری میخواد.
روانپزشک سرش را تکان داد. مراد جلو آمد و توی صورتش نگاه کرد: تقصیر من چیه. آدم که نمیتونه
بیاولاد زندگی کنه.
رئیسبخش گفت: خودش راضی بود؟
چیزی نمیدونست. اگه این همسایههای فضول میذاشتن آب از آب تکون نمیخورد.
متخصص زنان گفت: زن بدبخت و بینیاش را پاک کرد.
یکی دو روز بیشتر نیس که فهمیده. گفتم میبرمت زیارت. این بود که کمی آروم گرفت.
رئیسبخش آهسته در گوش مراد گفت: بدم نمییاد یه کم با هم صحبت کنیم. تجربه شما به دردم میخوره.
در باز شد و کسی میز چرخدار سفید رنگی را به داخل هل داد. روی میز چرخدار ظرف شیشهای بزرگی قرار داشت.
یکی گفت: نمونه برداری تموم شد دکتر و در را بست.
همه پزشکان با نگاهی حاکی از تحسین ظرف شیشهای را نگاه کردند. توی ظرف عجیبترین چیزی وجود داشت که مراد تاکنون دیده بود. ماده لزج رنگی شبیه اندام در هم پیچیده آدمی، در مایعی بیرنگ شناور بود. مراد خیره پرسید: این دیگه چیه؟
متخصص قلب دستش را روی شانه مراد گذاشت و گفت: خونسرد باشید. خانم شما پوستاندازی کردن. این اولین مورده و جالبترین اتفاق تاریخ بشریت.
روانپزشک دستهاش را روی شیشه دهان گشاد کشید.
رنگها شو ببینید. لایه به لایه. شگفتانگیزه، فوقالعاده اس مراد گفت: من که هیچی نمیفهمم.
نگاه کنید این لایههای رنگی هر کدوم مفهومی دارن.
متخصص عفونی گفت: این تفسیر شماست. از نظر علمی ثابت نشده.
روانپزشک گفت: ولی من اطمینان دارم که همینطوره. ببینید، این لایه شیری رنگ احتمالا مربوط به دوران کودکیه اولیه لایه است. یه کودکی پر از تحقیر و تنش، همسر شما مشکل خانوادگی داشتن؟
مراد شانههایش را بالا انداخت. روانپزشک ادامه داد: لایه بعدی از این خط صورتی شروع میشه. صورتی کمرنگ تا پررنگ و کمی بنفش.
دوره جوونی که میتونه پر از لطف و طراوت باشه. پر از هیجان و عشق. متخصص زنان با بغض گفت: و حتما نبوده، مطمئنم که نبوده.
بعد آبی کمرنگ. لایه نازک ولی محکم، ضخیم و نفوذ ناپذیر. احتمالا مربوط به دوره بعد از ازدواجه. این لایههای پیچ در پیچ فیل رو هم از پا میاندازه.
مراد پرسید: من متوجه نمیشم. چرا حالا؟
روانپزشک گفت: اتفاقا موقعش بوده. اون با خودش کنار اومده.
متخصص زنان گفت: زن بیچاره تنها. نشسته فکر کرده دیده هیچ کاری ازش برنمییاد جز صبر.
مراد گفت: ولی اون هیچوقت شکایتی نمیکرد. به من چیزی نمیگفت.
متخصص زنان به او حمله کرد: همه مردا همینن. هیچی از زنها نمیفهمن. شما که چند ساله شوهرشین تاحالا درباره رنجهای گذشتهاش پرسیدین؟ میدونین دوره بچگی شو چطور گذرونده. یا جوونی؟ شاید یه عشق شکست خورده داشته.
مراد غرید: عشق شکست خورده؟
متخصص زنان ادامه داد: شاید آرزوی ادامه تحصیل داشته و مجبور به ازدواج شده. شاید به خاطر بچه تحقیر میشده. هیچ شده بشینین با هم حرف بزنین؟
متخصص بیماری عفونی زن را ساکت کرد. حالا وقت این حرفها نیست خانم دکتر. خودتونو کنترل کنین یه بیمار اینجا خوابیده.
همان موقع سوری چشمهایش را باز کرد. روانپزشک مراد را که هاج و واج مانده بود به طرف تخت هل داد.
مراد وحشت زده سوری را نگاه کرد. سوری تا چشمش به او افتاد گفت: بالاخره اومدی؟
روانپزشک با آرنج به پهلوی مراد زد. مراد با زبانی الکن گفت: حالت چطوره؟
سوری گفت: تا حالا به این خوبی نبوده.
روانپزشک طاقت نیاورد. لبه تخت را گرفت و پرسید: چطوری بودین؟ یعنی چه احساسی داشتین؟
سوری انگار منتظر چنین سوالی باشد چشمهایش را بست و گفت:
یه حس عجیب و تازه بود. اولش فقط درد بود و درد. انگار بندبند تنم داشت از هم باز میشد. باد کردم. بزرگ شدم. پوستم تنگ شد. تمام زندگیام مثل پرده سینما جلوی چشمم اومد. بعد بزرگترین دردی که آدم میتونه تحمل کنه سراغم اومد و فلجم کرد. بعد مثل این بود که از هم پاشیده شدم. بعد هم آرامش بود. آرامش مطلق. انگار فکرم خالی شد و یه خواب عمیق کردم. بهترین خوابی که تا حالا در عمرم کرده بودم.
خوابی هم دیدین؟
سوری چشمهایش را باز کرد: نه فقط نور بود.
متخصص زنان به پهنای صورتش اشک میریخت: باید منو خبر میکردن. یه مشت آدم بیمسئولیت جمع شدن تو این بیمارستان.
سوری رو به مراد گفت: حالا منو میبری خونهام؟
مراد فرصتی میخواست تا به خود بیاید. این بود که بهدنبال حرف سوری راه افتاد.
رئیس بخش گفت: بعدا سری به من بزنین.
در که باز شد جمعیت به طرف اتاق هجوم آورد.
مراد حتی نتوانست پا از اتاق بیرون بگذارد. پرستاران عقب عقب رفتند و توانستند جلوی سیل بیماران و همراهانشان را که حالا از تمام بخشهای بیمارستان آمده بودند بگیرند. بیمارها به پرستارها فشار آوردند، آنها تعادلشان را از دست دادند و افتادند روی میز چرخدار، میز حرکت کرد، خورد به پایه تخت و واژگون شد. ظرف شیشهای افتاد روی زمین و با صدای بلندی شکست.
پرستارها روی پوسته لزج که دیگر رنگهایش درهم رفته بود سر خوردند و نقش زمین شدند. بیماران با سرمهای آویزان هجوم آوردند، از روی سر و کله پرستارها عبور کردند و خودشان را به تخت سوری رساندند. دکترها ترسیدند. از تخت دور شدند و چسبیدند به دیوار. سوری عین خیالش نبود. زیر نور چراغ مهتابی مثل قدیسی آرام دراز کشیده بود و لبخند میزد. بیماران افتادند روی تخت و ملافه را گرفتند به تکهتکه کردن.
مهیندخت حسنیزاده