داستانک‌

چوب‌خط‌

کد خبر: ۱۶۴۰۵۱

یاد روزایی افتاد که بی‌بهونه می‌خندید.

یاد روزایی که با گرفتن

یه شکلات کوچولو و یه عیدی هرچند ناچیز از پدر

پرمی‌کشید به آسمونا.

حالا همه اون روزا رفته بودن و حتی تا چند وقت دیگه شاید همین خاطره هم براش نمی‌موند.

خیلی وقت بود گوشه این چاردیواری شده بود براش همه‌چیز.

فقط بخاطر یه اشتباه کوچیک.

خاطره اون شب بارونی محو اومد جلوی چشاش.

همه با هم بودن که یک‌دفعه دعوا شروع شد و یه‌چاقو که نمی‌دونست از کجا اومد تو دستش و جنازه‌ای که ...

تموم وجودش ناخواسته درهم رفت.

خیلی سخت بود یادآوری اون لحظه .

فقط دوست داشت آزادی رو  یه‌بار دیگه لمس کنه.

از فکر کردن خسته شد. با امید به خواب عمیقی‌ فرورفت، خوابی بی‌حرکت.

چوب خط به آخر رسیده بود.

بهاره سدیری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها