حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
گلدسته زمین
از روزگار پر زدن چشمهای تو
مانده برای ما نفسی از صدای تو
یک آسمان سپیده که در سطر سطر آن
خورشید میگذارد پا جای پای تو
بیشک زمین نبود و بهاری نمیشکفت
گلها اگر نمیبودند آشنای تو
یا واژه در ضمیر خودش واژگی نداشت
نامی اگر گزیده نمیشد برای تو
روز حساب آمده است و گذشته است
دنیا هنوز میچرخد با رضای تو
ای گنبد طلای تو گلدسته زمین
ای چرخش زمانه بر انگشتهای تو
ای چشمهای سبز خدا، ای نگفتنی
ای جان آسمانی دریا فدای تو
از من دلی بساز به شکل کبوتری
تا... تا همیشه پر بزنم در هوای تو
محمدجواد آسمان
خراسان دیگر
با ابرها بشارت باران دیگری است
بعد از تو سرزمین من ایران دیگری است
مانند گردباد مغول میوزد، ولی
این، «از جنوب آمده» توفان دیگری است
وقتی خلیل معجزه در شهر من تویی
هر آتش عذاب گلستان دیگری است
آهو به چشمهای تو لبخند میزند
یعنی لبت نگین سلیمان دیگری است
تنها چراغ شهر به اسم تو روشن است
حتی حرم بدون تو زندان دیگری است
بیخود تو را به دهکده دعوت نکردهاند
این جام زهر تشنه مهمان دیگری است
خمیازههای امشب این جغدهای شوم
بیدار باش شام غریبان دیگری است
در خوشههای روشن انگور عکس توست
امشب که چشمهات خراسان دیگری است
پانتهآ صفایی بروجنی
چقدرماه قشنگی!
بدون ورد و طلسمی، بدون جادویی
شکافت قلبم و بیپر زدن پرستویی
شبیه جانم از اعماق سینهام کوچید
دو دست خونی من ماند و هیچ چاقویی
و راه افتاد از من کسی که از من رفت
به سمت بیسمتی و به سوی بیسویی
و بعد، درویشی شد، گریست، هوهو کرد
چه سخت گریه شوقی! چه تلخ هوهویی
و روی شانه خود برد نعش سردش را
به جستجوی تو که روح رفته اویی
و هشت مرتبه هر شب تو را نوشت، نوشت:
چقدر ماه قشنگی! چه عطر شببویی
و حتم داشت که بیتو به باد خواهد رفت
به کوه و دشت زد و رفت بر لب جویی
«بهعمد» هو شده و بعد توی دام افتاد
شکارچی آمد... به، چه ران و پهلویی!
و خواست سر ببرد که تو آمدی از راه
تویی که ضامن آهو و بچه آهویی
مهدی زارعی
در ساحت درگاه تو
آن شب چه شبی بود...! به هر سو زده بودیم
از حادثهای گیج و هیاهوزده بودیم!
در قایق اشک و تب توفانزده، شش روز
پشت هم و بیسابقه پارو زده بودیم!
آن شب چه شبی بود! همه زار و پریشان
در ساحت درگاه تو زانو زده بودیم
نزدیک سحر بود... نسیمت به تنم خورد!
گویا همه عطر گل شببو زده بودیم
فردای همان شب، سر هر برزن و هر بام
یک پرچم «یا ضامن آهو» زده بودیم
مریم حسنلو
جاری ست عرش ...
عشق آرمیده در خنکای رواقها
جاری ست عرش در همه جای اتاقها
انگار میرسند به دالانی از بهشت
دیوارهای آینهکاری و طاقها
زیباست آنچه دیدهام اما حضور توست
راز شکوه این همه سبک و سیاقها
دل جای خویش دارد وقتی که عشق تو
انداخته است شعله به جان اجاقها
«شوق است در جدایی و جور است در نظر»
آیا به جور میرسد این اشتیاقها؟
این بیتها تلنگر بال کبوتریست
از دور دست فاصلهها و فراقها
از منتهیالیه کویری که ریخته است
شور تو، طعم شیر و عسل در مذاقها
شهد شهود و کشف مضامین بیبدیل!
ها! این غزل پر است از این اتفاقها
شب که برسد ستاره برمیگردد
این رفته، به یک اشاره برمیگردد
دل مثل کبوتر حرم میماند
هرجا برود، دوباره برمیگردد
کبری موسوی
آینه زمان
در آینه زمان تو را میبینم
مشعوف به هر مکان تو را میبینم
ای ختم رسالت به دلت نام زده
در عطر خوش اذان تو را میبینم
مریم توفیقی
مسلمان باشیم
ای کاش به آفتاب مهمان باشیم
در حلقه خاتم رسولان باشیم
ای کاش که در خیل شهیدان رخش
سلمان که نمیشود، مسلمان باشیم
هاشم کرونی
خاک قدم رسول
یا مولانا، بگیر دستان مرا
کافر شدهام، تازه کن ایمان مرا
پاکم فرما به بیتی از مثنویات
خاک قدم رسول کن جان مرا
ناصر حامدی
سالار وحی و واقعه
سردار سبزپوش حرا
اعجاز آفرینش عالم
امین قافله آدم
میآید
سالار وحی و واقعه
کسری شکن
از راه میرسد
دلها تپنده، حریفان هراسناک
و دستهدسته طایفه خوبان
در مقدمش به خاک
بر صفحه منزه روحش
قانون رستگاری انسانها
تحریر میشود
با بالهای نرم فرشته
و قامتش قد میکشد
به جانب خورشیدهای جاذب
ناپیدا
آنک اعجاز اعتکاف و عبادت
در ساحت خدایی خود سیر میکند
تا روز انهدام خدایان کاغذی
تورات
با التیام خراشهای خشونت
فوج پرندگان پریشان را
پرواز میدهد
انجیل
در انعطاف میآساید
پژواک لحن آسمانی قرآن
اما
پیگیر تا نهایت توحید میرود
و نام نازنین محمدص
بیداری حقایق مکتوم را
در باور فریب فروشان روزگار
اقرار میکند
فصل حکومت تندیسهای طلایی
فصل هزار فصل زمستان جهل
پاییز میشود
سردار سبزپوش حرا
مرد شبشکن از راه میرسد
ناهید یوسفی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....