نوشته: پاتریک اوکیف - مترجم: سهراب برازش ‌(بخش اول)

سرقت در کشتی‌

مایک هاگن با صدای زنگ تلفن که روی میز کارش قرار داشت از خواب بیدار شد. گوشی را برداشت و خواب‌آلود جواب داد: هاگن، بفرمایید. جناب رئیس، گوسمن هستم از اسکله. در کشتی سرقتی اتفاق افتاده است. این‌طور که ناخدا سوم می‌گوید مردی با چاقو حسابدار کشتی را مجبور به باز کردن گاوصندوق کرده و حدود 300 هزار دلار را برداشته و زده به چاک. پلیس را هم خبر کرده‌اند.
کد خبر: ۱۶۳۲۶۳

به کاپیتان بگو من خودم را فورا به آنجا می‌رسانم.

جناب رئیس، کاپیتان الان روی عرشه نیست. ناخدا سوم به او خبر داده، الان شیفت کاری ناخدا دوم است.

هاگن گوشی را گذاشت، لامپ را روشن کرد و از رختخواب بیرون آمد. مردی بود حدودا 50 ساله، قوی‌هیکل و با موهای خاکستری و چانه مربع شکل. با عجله لباس پوشید و در یک شب بهاری، اما گرم به راه افتاد. به پل جورج واشنگتن که رسید کمی سرعتش را کم کرد. خوشبختانه خیابان شلوغ نبود.

هاگن اقدامات امنیتی را که توسط خود وی برای حمل 300 هزار دلار به شهر برن دیل اتخاذ شده بود، در ذهن مرور کرد. موضوع بر سر محموله‌های گاه و بی‌گاه اسکناس‌های امریکایی به بانکی در شهر لاپلاتا بود. این اسکناس‌ها در معاملات گسترده شرکت کشتیرانی برن هلث در امریکای لاتین مورد استفاده قرار می‌گرفت. یکی از ماموران هاگن متصدی حمل پول را از ساختمان اداری شرکت کشتیرانی در وست ساید تا اسکله همراهی کرده بود. برای حمل اسکناس‌ها از خودروی شرکت استفاده شده بود و بعد بسته‌های پول تحت نظارت همه حاضران در گاو صندوق حسابدار قرار داده شده و رسید تحویل دریافت شده بود.

راننده خودرو یکی از افراد مورد اعتماد هاگن بود. این اولین بار بود که محموله پولی مورد سرقت قرار می‌گرفت. وقتی هاگن به نزدیکی در ورودی اسکله، به قسمت غربی و خلوت خیابان رسید، تنها یک اتومبیل پلیس که به صورت اتومبیل شخصی درآمده بود آنجا قرار داشت. بعد از این که دو مرد در صندلی جلوی اتومبیل به جلو نیم‌خیز شدند چراغ‌های اتومبیل ناگهان روشن شد. هاگن کنار خودرو توقف کرد. پیاده شد و بارون را از بخش جنایی حوزه استحفاظی به جا آورد.

بارون با دیدن هاگن با اشتیاق فریاد زد: مایک، می‌توانی برگردی منزل و بخوابی. یک فرار با نقشه‌تر و تمیز با قایق موتوری. می‌گویند سارق کر و لال بوده است. دفعه بعد لابد سارق کور و وسیله فرار هم یک قاطر خواهد بود!

هاگن ناباورانه پرسید: کر و لال بود؟

به هر حال هر چه بود آدم کودنی نبود. او برگه‌ای را که دستورهایش را رویش نوشته بود پیش خودش نگهداشت. در نتیجه آزمایشگاه چیزی برای تحقیق در دست نداشته است. هیچ اثرانگشتی پیدا نشد. او از دستکش استفاده کرده بود. مبلغ بالای ربوده شده، این پرونده را به مساله چالش‌برانگیزی برای بخش جنایی تبدیل می‌کند. بقیه ماموران بعدا می‌رسند.

بعد از رفتن بارون، هاگن به سمت در ورودی اسکله رفت. گوسمن در را برایش باز کرد. نگهبان با ترس گفت: رئیس، پلیس‌ها با سوالاتشان کلافه‌ام کرده‌اند. من به آ‌نها گفتم که به جز خدمه کشتی‌ به کسی اجازه ورود نداده‌ام و حتی کارت شناسایی خدمه را مثل همیشه به دقت نگاه کرده‌ام.

هاگن گفت: بسیار خب، گوسمن. پلیس فعلا این فرضیه را پذیرفته که سارق با یک قایق موتوری آمده و دوباره با همان قایق فلنگ را بسته و رفته است.

وقتی هاگن در طول اسکله کم‌نور گام برمی‌داشت ناگهان به فکرش رسید که سرقت احتمالا بدون برنامه قبلی و بسرعت انجام شده است. بعدازظهر روز قبل تصمیم گرفته شده بود که پول با کشتی فرستاده شود. در برون‌ویل هم فقط کاپیتان و حسابدار بودند که از قضیه خبر داشتند. بعد از این که کشتی بندر را ترک کرد معلوم شد که بقیه درجه‌داران هم از قضیه خبر دارند. شاید شخصی از بانک شرکت کشتیرانی به یکی از افراد گروهشان که در ساحل بوده موضوع را لو داده و او را در جریان حمل این محموله قرار داده بود.

هاگن از پله‌های کشتی بالا رفت. ملوانی را که به میز کارش تکیه داده و صدای رادیوی ترانزیستوریش را بلند کرده بود، صدا زد و خود را معرفی کرد: هاگن، رئیس بخش امنیتی هستم.

- ناخدا دوم بالا در اتاق حضور غیاب منتظر شماست، آقا.

ملوان با گفتن این جمله به اتاق سه‌گوشی اشاره کرد. هاگن بالای پله سوم که رسید بوی قهوه به مشامش خورد. ناخدا دوم از پشت میزی که روی آن کارت‌های حضور غیاب قرار داشت او را دید. مردی بود لاغر با موهای مشکی و حدودا 30 ساله. در پس صورت لاغرش چهره‌اش نگران قرار داشت. لباس ملوانی آبی رنگ و پیراهنی سفید و بدون کراوات به تن داشت.

ناخدا دوم خود را هارپر معرفی کرد و با هاگن دست داد، گفت: نگهبان جلوی در به من گفت که شما تشریف می‌آورید. قهوه میل دارید؟

بله، اما در ابتدا برایم تعریف کنید که چه اتفاقی افتاده است؟

هارپر با صدایی آهسته گفت: بسیار خب، وقتی آقای فینلی، حسابدار کشتی با لباس خواب هراسان وارد اتاقم شد، من در حال راست و ریس کردن کارت‌ها بودم. او گفت شخصی با یک چاقو او را مجبور کرده یک کیسه محتوی 300 هزار دلار از موجودی صندوق را به او بدهد. آقای فینلی آنقدر ترسیده بود که نمی‌توانست خوب صحبت کند.

ساعت چند بود؟

حدودا یک بعد از نیمه شب.

هاگن پرسید: شما چه کار کردید؟

رفتم پایین و ناخدا سوم را بیدار کردم. او هم مثل من مجرد است و وقتی در بندر هستیم روی عرشه می‌خوابد. ارتباط تلفن کشتی با شهر قطع بود چون قرار بود ساعت 6 صبح فردا حرکت کنیم. به همین دلیل او را فرستادم تا از اسکله تماس بگیرد و پلیس، کاپیتان و ناخدا اول را که در خانه‌هایشان بودند خبر کند. آنها الان در راه هستند. کاپیتان سونسن الساعه می‌رسد.

شما موقع سرقت کجا بودید؟

دقیقا همین جا.

ناخدا دوم به کارت‌ها و کاغذهایی که روی میز پهن بود، اشاره کرد و گفت: بعد از هرسفر برگه‌‌های ماموریت جدیدی دریافت می‌کنیم که باید در کارت‌ها وارد کنیم. این کار به عهده من است. از ساعت 8 صبح تا نیمه شب به این کار مشغولم و درواقع این کار کمکم می‌‌کند که بیدار بمانم.
یکی از ماموران جنایی جلوی در اسکله به من گفته که سرقت به وسیله یک قایق موتوری انجام شده.

من صدای آن را شنیدم.

با صدای سوت کشتی‌ هارپر از پنجره بیرون را نگاه کرد. بعد ادامه داد: اول فکر کردم گشت نگهبانی برای سرک‌کشی آمده، رفتم بالا، اما دیدم یک قایق موتوری از آن طرف اسکله دور زد و از رودخانه عبور کرد. اما جزئیاتش را ندیدم، هوا تاریک بود.

اما وقتی به کشتی نزدیک می‌شد شما احتمالا متوجه آن شدید. صدای موتورش را نشنیدید؟

نه، احتمالا وقتی نزدیک می‌شده موتورش را خاموش کرده بود. باور کنید من متوجه آمدنش نشدم. از بدشانسی من این حادثه باید موقع شیفت کاری من اتفاق می‌افتاد. عجب گندی بالا آوردم!

هاگن پرسید: حسابدار هنوز بیدار است؟

وقتی کار پلیس با او تمام شد به کابینش رفت. فکر می‌کنم خواب باشد چون خسته و کوفته و حسابی ترسیده بود. سارق او را تهدید به مرگ کرده بود.

کابین حسابدار و دفتر مجاورش دو طبقه پایین‌تر قرار داشت. هاگن به آرامی در زد. حسابدار با صدایی لرزان گفت: بفرمایید.

حسابدار روی تختش که زیر پنجره دایره‌ای شکل کشتی قرار داشت دراز کشیده بود و چراغ مطالعه‌اش روشن بود. وقتی هاگن وارد شد از جایش برخاست. فینلی مردی بود کوتاه قد، خپل و میانسال با صورتی پر و گونه‌های برجسته. هاگن گفت: آقای فینلی، میل دارم دست اول‌ترین خبرها را در مورد این حادثه از زبان شما بشنوم.

حسابدار نفس عمیقی کشید و به این ترتیب به خود نیرویی بخشید تا با به یادآوردن جریان سرقت مکدر نشود، گفت: گمان می‌کردم که او قصد کشتن مرا داشته باشد.

چطور شروع شد؟

کاملا ناگهانی. همین که چراغ را روشن کرد، بیدار شدم. اول فکر کردم کشتی حرکت کرده است بعد دیدم که مردی وارد اتاقم شده و در را بست. نفهمیدم چطور وارد شده بود. کلاهی به سر داشت  از همان‌هایی که دریانوردان در مناطق سردسیر در برج‌های دیده‌بانی به سرشان می‌گذارند  صورتش را پوشانده بود، دستکش هم دستش بود. در یک دست چاقو و در دست دیگر یک تکه کاغذ داشت. بدون این که حرفی بزند به طرفم آمد. کاغذ را جلوی صورتم گرفت تا بخوانم. روی کاغذ نوشته بود: در صندوق را باز کن و پول‌ها را در کیسه بریز. بعد از آن اگر زندگیت را دوست داری ده دقیقه همین‌‌جا بمان.

در ادامه نوشته بود با این که کر و لال است، اما اگر سر و صدایی کنم متوجه خواهد شد و در آن صورت مرا خواهد کشت.

حسابدار آب دهانش را قورت داد و ادامه داد: نوک چاقو را زیر گلویم گذاشت و با حرکاتش به من اطمینان داد که در صورت سرپیچی حتما تهدیدی را که روی کاغذ نوشته عملی خواهد کرد.

چه نوع چاقویی بود؟

چاقوی غلاف‌دار از همانهایی که ملوان‌ها دارند. شلوار جین پوشیده بود و یک ژاکت آبی به تن داشت. همان‌طور که قبلا به پلیس گفتم، اگر گنگ نبود می‌گفتم یکی از ملوان‌های کشتی‌های دیگر است. به خاطر لباس‌هایش می‌گویم. کلاه، دستکش و چاقویش شبیه ملوان‌ها بود.
قدش کوتاه بود یا بلند؟ چاق بود یا لاغر؟

حدودا متوسط بود و می‌توانم بگویم لاغر. چون سرش را پوشانده بود متوجه رنگ موهایش نشدم. خیلی ترسیده بودم، دست‌هایم آن‌قدر شدید می‌لرزید که نمی‌توانستم در گاوصندوق را باز کنم. دو بار سعی کردم اما نتوانستم گاوصندوق را باز کنم. سارق فکر کرد دارم معطل می‌کنم، موهایم را کشید، سرم را بالا گرفت و چاقو را زیرگلویم فشار داد. من واقعا ترسیده بودم. وقتی برای بار سوم در گاوصندوق باز شد خوشحال شدم، از ترس عرق کرده بودم.

تمام بدن حسابدار شروع به لرزیدن کرد. در ادامه حرف‌‌هایش گفت: تا پول‌ها را از صندوق بیرون آوردم فورا کیسه را برداشت. بعد هر دو دستش را بالا گرفت و با انگشتانش به من فهماند که 10 دقیقه باید همین‌جا بمانم. من حتی بیش از 10 دقیقه ماندم تا مطمئن شوم او کشتی را ترک کرده است. بعد رفتم بالا و همه چیز را به ناخدا دوم گفتم.

هاگن پرسید: سارق آن کاغذ را با خودش برد؟

بله، آن را در جیبش گذاشت.

به نظر من دلیل این که سارق صورتش را پنهان کرده این بود که احتمال می‌داده او را بشناسید و صحبت نکرده چون صدایش برایتان آشنا بوده است.

هاگن همراه حسابدار به طرف اتاق حسابداری حرکت کرد. در دفتر را باز کرد و چراغ را روشن نمود. گاوصندوق بزرگ در گوشه‌ای قرار داشت.

حسابدار گفت: ببخشید که دفتر نامرتب و به هم ریخته است. دیروز بعدازظهر کارم تمام نشده بود. مواقعی که کشتی در بندر لنگر می‌اندازد همسرم در هتلی در شهر اقامت می‌کند. دیشب قبل از این که او به فرودگاه برود و سوار هواپیمای برگشت شود با هم برای صرف شام قرار گذاشته بودیم. چون مجبور بودم منتظر رسیدن پول بمانم کمی دیر به قرارمان رسیدم. کمی بعد از این که آن را در گاوصندوق قرار دادم ناخدا دوم وارد دفترم شد و به من گفت که همسرم تلفن کرده و می‌خواهد بداند که آیا من هنوز در کشتی هستم یا این که راه افتاده‌ام. پای تلفن رفتم و به او گفتم که همین الان حرکت می‌کنم. بعد همه چیز را گذاشتم و به سمت شهر راه افتادم. ساعت حدود ده و نیم خسته و کوفته برگشتم و فورا به رختخواب رفتم.

هاگن چراغ را خاموش کرد و گفت: گمان می‌کنم شما پای تلفن دلیل دیر رفتنتان را به همسرتان نگفتید.

حسابدار که به سختی نفس می‌کشید گفت: معلوم است که نگفتم. بعدا هم که در رستوران هتل دیدمش باز چیزی به او نگفتم.

از آنجا که سارق روی برگه دقیقا مبلغ دریافتی بانک را ذکر کرده بود کاملا روشن است که از مساله مطلع بوده است. به این ترتیب یا خودش از این قضیه بو برده و یا این که شخص دیگری او را در جریان قرار داده است و این کار بدون تمهیدات اولیه می‌بایستی خیلی سریع انجام شده باشد. یک قایق موتوری لازم بوده و کسی که از چم و خم کشتی مطلع بوده باشد و آن سارق کر و لال. اگر فرض کنیم این شخص فرد اصلی نبوده باشد باید بپذیریم که برای مدت کوتاهی این مسوولیت را به عهده گرفته است. شاید هم همدستی در کشتی داشته باشد.

ادامه دارد...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها