پایان زندگی 30 ساله‌

30 سال زندگی مشترک پروانه با بی‌وفایی به‌‌پایان رسید، روزهایی که پروانه تصور می‌کرد شوهرش برای ساختن آینده‌ای بهتر برای فرزندانش شب تا صبح در بیمارستان است با بی‌وفایی همسرش همراه بود. پروانه در حالی از شعبه 261 دادگاه خانواده تقاضای طلاق کرده است که سه فرزندش هنوز باور ندارند، پدرشان قصد دارد سال‌های پیری را با زنی جوان بگذراند.
کد خبر: ۱۶۳۲۶۱

***

قاضی: تقاضای طلاق، آن هم دراین سن و سال و بعد از 30 سال زندگی، چرا؟

پروانه: به خاطر بی‌وفایی. همسرم به من و فرزندانش بی‌وفایی کرده است. او لیاقت آسایشی که من در این سال‌ها برایش درست کرده بودم نداشت. با این کارش آسیب بزرگی به فرزندانش وارد کرده است و آنها از دست پدرشان خیلی ناراحت هستند. حضور من در خانه مردی که به خانواده‌اش پشت کرده، به فرزندانم آسیب می‌رساند.

چطور اینقدر با اطمینان می‌گویی که شوهرت به تو و فرزندانش بی‌وفایی کرده. فکر نمی‌کنی این یک سوءظن باشد که نسبت به همسرت پیدا کردی؟

من 30 سال با شوهرم زندگی کردم. اگر قرار بود دچار سوءظن شوم در این سال‌ها اتفاق می‌افتاد. من خانواده‌ام را دوست دارم و نمی‌خواستم زندگی‌مان این طور خراب شود، شوهرم بود که همه چیز را نابود کرد. شوهرم از یک سال پیش تا به حال با زن جوانی که از بیمارانش بوده است زندگی می‌کند و این مساله را انکار نمی‌کند. من آن زن را می‌شناسم و حاضرم به دادگاه معرفی کنم.

چطور از وجود یک زن دیگر در زندگی شوهرت مطلع شدی؟

یک روز وقتی شوهرم در خانه نبود احضاریه‌ای برای او آوردند که باید خود را به دادگاه معرفی می‌کرد. من تعجب کردم، چون هیچ وقت از شوهرم نشنیده بودم که با کسی مشکلی داشته باشد. با او تماس گرفتم و جریان را گفتم، قرار شد شب که به خانه آمد، موضوع را بررسی کنیم، حتی در آن موقع هم به شوهرم شک نکردم. وقتی آمد و احضاریه را دید، بشدت مضطرب و با حالتی خاص گفت آن را پیگیری می‌کند. آن موقع بود که فهمیدم اتفاقی افتاده است. با این حال به خودم اجازه نمی‌دادم که به شوهرم شک کنم. چراکه او مردی با موقعیت اجتماعی بالاست و پزشک ماهری هم هست. بنابراین بی‌وفایی آن هم توسط چنین آدمی بسیار دور از ذهن به نظر می‌رسد. حساس شده بودم، اما به روی شوهرم نمی‌آوردم تا این که خانه را ترک کرد. هر بار با او تماس می‌گرفتم می‌گفت در بیمارستان کار دارد و بعدا به خانه می‌آید. شوهرم به دنبال بهانه بود و من به خوبی این مساله را می‌دانستم.

گفتی همسر دوم شوهرت را می‌شناسی، او را کجا دیدی؟

با شوهرم دیدمش، مقابل بیمارستان، رفته بودم بعد از یک هفته شوهرم را ببینم که دیدم زنی در اتاقش نشسته است. پرسیدم چه نسبتی با آقای دکتر دارید که گفت همسرش هستم. نمی‌دانم چطور این قدرت را پیدا کردم که در کمال خونسردی پاسخ دهم و حالم بد نشد، اما من هم خیلی آرام خودم را به او معرفی کردم و گفتم که همسر آقای دکتر هستم.

زن جوان نمی‌دانست چه باید بکند، او فقط 2‌‌سال از پسرم بزرگتر بود، هنوز هم نفهمیدم که شوهرم چه طور توانسته با زنی ازدواج کند که فقط 2 سال از پسرش بزرگتر است.

با هم صحبتی هم کردید، یا اتفاقی بین شما رخ نداد؟

در آن لحظه من هیچ کاری نکردم فقط از اتاق خارج شدم، 3 روز بعد زن جوان با من تماس گرفت و خواست که همدیگر را ببینیم، نمی‌دانم چرا، اما رفتم تا به صحبت‌هایش گوش کنم، برایم خیلی مهم بود که بدانم آنها چه‌طور با هم ازدواج کردند و اصلا چه طور با هم آشنا شدند. زن جوان همه چیز را برایم تعریف کرد و فهمیدم به عنوان بیمار به مطب شوهرم رفته و بعد هم عاشق هم شدند، آنها یک سال به صورت صیغه‌ای به عقد هم در آمدند و بعد هم قرار بوده با هم ازدواج کنند که شوهر من از این ازدواج سر باز زده است و به هر حال کار به جایی رسیده که زن جوان برای این که به عقد شوهر من در آید به دادگاه شکایت کرده و احضاریه‌ای که آمده در خصوص همین مساله بوده است.

از او نپرسیدی که برای چه به عقد شوهرت در آمده است؟

برای من اهمیتی نداشت که زن جوان چه کرده و با چه انگیزه‌ای به عقد شوهر من در آمده است، آنچه برای من مهم بود رفتار نادرست شوهرم بود، چرا که او به من بی‌وفایی کرده بود و ربطی به زن جوان نداشت، آسیب را شوهرم به من زد.

فرزندانت در این میان چه کردند، آنها به پدرشان اعتراض کردند؟

این اتفاق آنقدر زندگی ما را تحت تاثیر قرار داده که بچه‌ها هم دوست ندارند با پدرشان صحبت کنند، ما خانواده آبروداری هستیم، وقتی که با شوهرم ازدواج کردم خودم یک پرستار بودم و خانواده‌ام از موقعیت اجتماعی خوبی برخوردار بودند.

ماجرای ازدواجت را تعریف کن و بگو چه‌طور با شوهرت آشنا شدی؟

من در یک خانواده ثروتمند و اصیل بزرگ شده بودم. تحصیلاتم را در خارج از کشور انجام داده بودم. وقتی به ایران برگشتم به عنوان یک سرپرستار در بیمارستانی مشغول به کار شدم و در آنجا بود که با شوهرم آشنا شدم، او داشت دوره تخصص را می‌گذراند، پسر خوبی بود، مردی مودب و کاملا با اخلاق، همه در بیمارستان به سرش قسم می‌خوردند و حرفش اعتبار زیادی داشت.

همین باعث شد که به او اعتماد کنم، وقتی به خواستگاری‌ام آمد، فکر می‌‌کردم خوشبخت‌ترین زن روی زمین هستم. خیلی از دختران در بیمارستان دوست داشتند که با او ازدواج کنند و در این میان من انتخاب شدم.

ما هیچ مشکلی نداشتیم، همدیگر را دوست داشتیم و به لحاظ مالی زندگی مرفه و راحتی را تجربه کردیم، سه فرزندمان در آرامش بزرگ شدند، در این مدت حتی اختلافات و دعواهایی که گاهی بین ما اتفاق افتاد نتوانست کوچکترین کدورتی در قلب من به وجود آورد و به همین خاطر هم هرگز تصور نمی‌کردم شوهرم با من چنین رفتاری بکند. دلم نمی‌خواست فرزندانم را در موقعیت انتخاب قرار دهم، اما آنها وقتی دیدند که من قصد جدایی دارم، با من همراه شدند، من و فرزندانم مدتی است که در خانه‌ای جدا زندگی می‌کنیم. من دیگر حاضر به ادامه این زندگی نیستم.

نظر کارشناس: انسان‌ها در هر سن و سال و شرایطی نیاز دارند که مورد حمایت قرار گیرند. بسیاری از زنان و مردانی که در ازدواج شکست می‌خورند، درواقع ابتدا دچار طلاق عاطفی شدند. یعنی این که وقتی مشکلی بین آنها به وجود می‌آید آن را حل نمی‌‌کنند و کم‌کم کینه‌ای عمیق بین آنها به وجود می‌آید که باعث می‌شود دیگر همدیگر را دوست نداشته باشند این زوج‌ها ممکن است سال‌ها در کنار هم زندگی کنند اما درواقع هیچ تعلقی به هم ندارند. بنابراین گاه تحمل‌ها طاق شده و به جای این که راه درست را انتخاب کنند و جدا شوند در حالی که متاهل هستند به سمت فرد دیگری می‌روند. فردی که بتوانند جوانی خود را در وی پیدا کنند. مردانی که ازدواج دوم دارند و همسر جوان انتخاب می‌‌کنند از این دسته هستند. آنها چون نتوانستند خواسته‌هایشان را در ازدواج اول پیدا کنند، بعد از این که پا به سن می‌گذارند و احساس می‌کنند مدتی را بدون عشق زندگی کردند و حالا وقت آن است که دین خود را به خودشان ادا کنند.

احساس بی‌پناهی و تنهایی کردن در این‌طور مواقع شکل می‌گیرد و آنها را به سمت فرد دیگری سوق می‌دهد و یک سرپناه پوشالی برایشان درست می‌کند. در حالی که یکی از مهمترین راه‌های دوام زندگی یک زوج این است که باهم صحبت کنند، مشکلات را حل کنند و به زندگی‌شان ادامه دهند. خواسته‌های همدیگر را بدانند. زن وشوهر همیشه باید به هم یادآوری کنند که همدیگر را دوست دارند تا این بی‌سرپناهی و احساس تنهایی به وجود نیاید.

البته باید یادآور شوم طلاق والدین در هر سن و سالی به فرزندان لطمه وارد می‌کند و آنها را با بحران روحی مواجه می‌کند. بچه‌هایی که در سن بالا هستند وقتی پدر و مادر به دلیل بی‌وفایی از هم جدا می‌شوند، دچار مشکل شخصیتی و هویتی می‌شوند. آنها آنقدر آسیب می‌بینند که حتی در روابط عاطفی‌شان دچار مشکل می‌شوند.

بنابراین وقتی مردان دارای فرزند تصمیم به ازدواج مجدد می‌گیرند، بهتر است به فرزندانشان هم فکر کنند و بدانند که آنها لطمات جبران‌ناپذیری خواهند خورد.

مریم عفتی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها