قتل در 13 مارس‌

روز 11 مارس بود. ساعت نزدیک 30/18 و کمیسر هانری فرد هنوز هم در دفتر کارش بود و کارهایش را جمع و جور می‌کرد. هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود، اما خورشید آخرین رمق‌هایش را می‌کشید و می‌رفت تا جای خود را به تاریکی بدهد. در همان لحظه از مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد که مرد جوانی به نام چارلز در آپارتمانی در ساختمان 4 طبقه شماره 404 در منطقه هوتل، محله لوور به طرز مشکوکی جان سپرده است.
کد خبر: ۱۶۳۲۵۹

کمیسر با دریافت این گزارش بلافاصله آماده شد و لحظاتی بعد به طرف محله لوور که یک محل قدیمی در شرقی‌ترین نقطه شهر واقع شده بود، حرکت کرد.

در آن غروب زیبا خیابان‌ها بسیار شلوغ و پررفت‌وآمد بود و 25 دقیقه طول کشید تا کمیسر به محله حادثه رسید. وقتی کمیسر مقابل ساختمان 404 خودرویش را متوقف کرد، هوا کاملا تاریک شده بود و شب چادر سیاهی روی شهر کشیده بود.

مقابل ساختمان 404 فوق‌العاده شلوغ و پرجمعیت بود. تعداد زیادی از افراد و رهگذران گرد آمده بودند و زمزمه‌ای گنگ بین آنها ردوبدل می‌شد. چند مامور پلیس نیز تلاش می‌کردند تا جمعیت را متفرق کنند.

منطقه هوتل یک منطقه کاملا مسکونی و شلوغ بود و محله لوور در این منطقه، محله‌ای بود که بیشتر ساکنان آن را به خاطر وجود آپارتمان‌های کوچک، دانشجویان و یا دیگر افرادی که برای کار به شهر آمده بودند، تشکیل می‌داد. خیابان باریک و یکطرفه به سمت غرب لوور که البته شماره‌گذاری شده بود و معروف به لوور 33 بود، در محاصره آپارتمان 4 و 5 طبقه قرار داشت. ساختمان 404 که یک ساختمان 4 طبقه بود، ساختمان خوبی محسوب می‌شد؛ یک ساختمان قدیمی با نمای رنگ و رورفته.

کمیسر پس از این که از خودرویش پیاده شد، با زحمت از لابه‌لای جمعیت گذشت. در مقابل ساختمان 2 مامور پلیس ایستاده بودند. کمیسر وقتی خودش را معرفی کرد، ماموران از مقابل در کنار رفتند و راه را برای ورود کمیسر باز کردند. کمیسر آرام وارد ساختمان شد. دیوارهای ساختمان کاملا فرسوده بودند. قتل در طبقه سوم ساختمان رخ داده بود. کمیسر از پله‌ها بالا رفت. در هر طبقه ساختمان 2 واحد آپارتمان وجود داشت که درهای آن روبه‌روی هم بودند. کمیسر وقتی به طبقه سوم رسید، سروان بروشر، افسر تجسس کلانتری که در آپارتمان مشغول تحقیق و بررسی بود، به استقبال او آمد و بعد از احترام نظامی، گزارش خود را به شرح ذیل بیان نمود:
ساعت دقیقا 55/17 بود که زن جوانی به نام لورانت با کلانتری تماس گرفت و سراسیمه اعلام کرد که نامزد جوانش به نام چارلز در آپارتمانش به طرز دلخراشی به قتل رسیده است. لورانت در حالی که در میان آه و ناله صحبت می‌کرد و بشدت اشک می‌ریخت، تقاضای کمک کرد.

با اعلام این خبر، بلافاصله موضوع را به نزدیک‌ترین گشت اطلاع دادیم و 2 اکیپ از گشتی‌های ما در حدود 15‌‌دقیقه البته به فاصله 2 دقیقه از یکدیگر در محل حاضر شدند. علت تاخیر آنها هم ترافیک شدید حاکم بر خیابان‌های منطقه هوتل بود.

وی افزود: پس از این که صحت اظهارات زن جوان تایید شد، ما هم بلافاصله در محل جنایت حاضر شدیم و پس از انجام تحقیقات اولیه، موضوع را به مرکز فرماندهی اطلاع دادیم.سروان بروشر در ادامه گزارش خود افزود: مقتول جوان 26 ساله‌ای به نام چارلز است. او دانشجوی سال آخر دکترای داروسازی می‌باشد. چارلز 2 سال است که در این آپارتمان سکونت دارد. او اهل اوسر می‌باشد و خانواده‌اش در آنجا سکونت دارند و خودش برای ادامه تحصیل به اینجا آمده است. چارلز با یکی از هم‌کلاسی‌هایش به نام اسمیت هم‌اتاقی است و با هم زندگی می‌کنند.

سروان افزود: آن طور که بررسی‌های ما نشان می‌دهد، چارلز جوان مهربان، سر به زیر و بسیار درسخوان بود و در طول 2 سالی که در اینجا اقامت دارد، مزاحمتی برای همسایه‌ها نداشته و همه از او کاملا راضی هستند.

وی خاطرنشان کرد: چارلز با گلوله‌ای که به شقیقه‌اش شلیک شده، جان سپرده است. البته ظاهرا او خودکشی کرده است؛ چراکه اسلحه درست در دست راست او قرار دارد و گلوله نیز به شقیقه سمت راست او شلیک شده؛ ولی نامزد او لورانت چنین اعتقادی ندارد. او می‌گوید: چارلز کاملا سرحال بود. او اصلا مشکل روحی و روانی نداشت و امکان ندارد خودکشی کرده باشد؛ ولی به هر حال بررسی‌های اولیه، حکایت از خودکشی او دارد.
کمیسر چند سوال دیگر از سروان بروشر پرسید و آنگاه وارد آپارتمان شد.‌ آپارتمان از یک سالن کوچک، 2 اتاق خواب و یک آشپزخانه بسیار کوچک تشکیل شده بود و متراژ آن بیشتر از 55 متر نبود. وسایل داخل خانه بسیار ساده و ابتدایی بود. یک دست مبل قدیمی، تلویزیونی کوچک، چند تابلو نقاشی رنگ و رورفته و مقداری وسایل تزیینی در سالن دیده می‌شد.

هیچ گونه اثری از بی‌نظمی و بهم‌ریختگی دیده نمی‌شد. همه چیز کاملا مرتب بود. حادثه در اتاق خواب که در گوشه سالن قرار داشت، اتفاق افتاده بود. وقتی کمیسر وارد اتاق شد با صحنه وحشتناک مرگ دردناک چارلز روبه‌رو شد. جسد چارلز غرق در خون روی تخت افتاده بود. او لباس راحتی شامل شلوار گرمکن و تی‌شرت سفید به تن داشت. خون از سرش سرازیر شده بود و بالش زیر سرش را کاملا خون‌آلود کرده بود؛ ضمن این که جوی باریکی از خون نیز از سرش به پایین سرازیر شده بود.

هر دو دستش در طرف بدنش رها شده بودند. در کنار دست راستش روی زمین، یک اسلحه کالیبر 32 مجهز به صدا خفه‌کن دیده می‌شد. وضعیت اتاق کاملا طبیعی بود. در کنار تخت، میز مطالعه، کامیپوتر و مقداری کتاب دیده می‌شد. کمیسر پس از این که فضای اتاق را بدقت از نظر گذراند، به وارسی جسد چارلز پرداخت. درست در شقیقه سمت راست او جای شلیک گلوله دیده می‌شد. کمیسر در وارسی جای گلوله پی برد، آثار سوختگی و دودزدگی در محل شلیک دیده نمی‌شود؛ ضمن این که گلوله از همان اسلحه‌ای که در کنار دست مقتول قرار داشت، شلیک شده است.همچنین کمیسر که تجربیات زیادی در بررسی این گونه قتل‌ها داشت، متوجه شد که مدت زیادی از زمان مرگ نمی‌گذرد و حداکثر چند ساعت قبل گلوله شلیک و قتل چارلز رقم خورده است. در آن لحظه ساعت 10/19 بود، بنابراین قتل در فاصله ساعت 10/15 تا 30/17 رخ داده است.

کمیسر پس از بررسی جسد دوباره به بررسی اتاق پرداخت. او روی میز، متوجه قوطی قرص آرام‌بخش و یک لیوان نیمه‌تمام آب شد که نظرش را جلب کرد و وقتی به بررسی لیوان آب پرداخت، متوجه شد که آلوده به مواد بی‌هوشی است که شاید محتوی همان قرص آرام‌بخش باشد.
کمیسر پس از بررسی دقیق اتاق سراغ لورانت، نامزد جوان چارلز رفت. او که بشدت اشک می‌ریخت و همچنان ناراحت و افسرده بود، با صدای لرزانی به کمیسر گفت: امکان ندارد چارلز خودکشی کرده باشد. او بسیار سرحال و شاداب بود. هیچ وقت خنده از روی لب‌هایش محو نمی‌شد و اصلا هم آثار ناراحتی و افسردگی در او وجود نداشت. چطور ممکن است که وی خودکشی کرده باشد؟

لورانت افزود: چارلز 2 3 روز بود که بیمار شده بود. بشدت سرما خورده بود و در بستر بیماری افتاده بود. امروز هم برای دیدن او به آپارتمانش آمدم که با این صحنه وحشتناک روبه‌رو شدم. من مطمئنم که یکی چارلز را به قتل رسانده است.

لورانت خاطرنشان کرد: من 10 ماه است که با چارلز آشنا شدم. ما در یک دانشگاه درس می‌خوانیم؛ البته من رشته پرستاری درس می‌خوانم. در طول این 10 ماه هرگز از او بدی ندیدم. او بسیار آرام بود و رفتار شایسته‌اش، مرا شیفته خودش نموده بود. ما با هم عهد بسته بودیم که ازدواج کنیم و...

کمیسر منتظر ماند تا لورانت لحظه‌ای آرام گرفت و آنگاه از او پرسید: آخرین بار کی با چارلز تماس داشتی و چطور وارد آپارتمانش شدی؟
لورانت آرام جواب داد: من ظهر پیش او بودم. مقداری ویتامین و کمپوت برای او گرفته بودم. چند دقیقه با هم بودیم؛ در آن موقع اسمیت هم اتاقی‌اش هم بود. از او خواستم مراقب چارلز باشد. البته خیلی به چارلز اصرار کردم که به خانه ما بیاید تا بیشتر بتوانم مراقب او باشم. اما نپذیرفت و گفت: حالم خیلی بهتر شده است. بعد هم چون کلاس داشتم او را ترک کردم. ساعت 4 بعدازظهر هم با او تماس گرفتم. در رختخواب بود.  گفت حالم خیلی بهتر شده است. به او گفتم سری پیش او می‌آیم. بعد هم رفتم خانه مادرم سوپ درست کردم، داخل ظرف کشیدم و سراغ چارلز رفتم، وقتی مقابل آپارتمان او رسیدم، هر چه در زدم، کسی جواب نداد. با تلفن همراهش تماس گرفتم، خاموش بود. فکر کردم شاید بیرون رفته باشد. چون کلید آپارتمان او را داشتم، تصمیم گرفتم داخل بروم و قابلمه سوپ را بگذارم. همین کار را کردم و وقتی وارد شدم به مرتب کردن خانه پرداختم تا این که وارد اتاق خواب او شدم و ... خدای من چه صحنه وحشتناکی بود. باورم نمی‌شد. فکر کردم خواب می‌بینم. تمام بدنم می‌لرزید. شروع به جیغ و فریاد کردم. تعدادی از همسایه‌ها آمدند و بعد هم سراسیمه با کلانتری تماس گرفتیم. این تمام واقعه‌ بود که اتفاق افتاد. حالا نمی‌دانم بدون چارلز چگونه به زندگی ادامه دهم.

لورانت در پاسخ این سوال کمیسر که در مورد هم‌اتاقی چارلز چه می‌دانی، جواب داد: اسمیت هم اتاقی او جوان مرموزی است. او هم دانشجو است. من از طریق او با چارلز آشنا شدم. اسمیت با یکی از دوستان من نامزد بود. چندین بار او را با چارلز دیدم و همین امر باعث آشنایی من با چارلز شد. البته اسمیت خیلی راضی به ارتباط من با چارلز نبود. علتش را نمی‌دانم. شاید این بود که او با ماریا دوست من نامزدی‌اش را به هم زد.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس سراغ اسمیت، دوست و هم اتاقی مقتول که تازه آمده بود رفت. اسمیت که بسیار عصبی و ناراحت به نظر می‌رسید، به کمیسر گفت: باورم نمی‌شود چارلز خودکشی کرده باشد. او بسیار سرحال بود. البته این روزها کمی توی خودش بود و فکرش مشغول بود. هیچ وقت هم علتش را به من نگفت. نمی‌دانم به خاطر خانواده‌اش بود یا نامزدش لورانت. اما بسیار تودار شده بود و گاهی مدت‌ها به نقطه‌ای خیره می‌شد و اصلا کلامی حرف نمی‌زد. واقعا مرگ او برای من بسیار دردناک است. او دوست بسیار خوبی برای من بود و تحمل مرگ ناگهانی او برای من بسیار سخت است.

اسمیت در پاسخ به این سوال کمیسر که آخرین بار کی چارلز را دیدی و با او تماس داشتی، جواب داد: تا ساعت یک ظهر پیش او بودم. ناهار را با هم خوردیم. البته لورانت هم دقایقی پیش ما بود. بعد هم چون کلاس داشتم به دانشگاه رفتم. ساعت 45/5 کلاسم تمام شد. با او تماس گرفتم. حالش بهتر شده بود. اما همچنان بیحال بود. بهش گفتم چیزی نمی‌خواهی؟ چند تا مجله ازم خواست. بعد هم خداحافظی کردم و دیگر از او خبر نداشتم تا این که وقتی آمدم متوجه شدم او خودکشی کرده است.

کمیسر از او پرسید: می‌دانی اسلحه مال کیست؟

اسمیت سرش را تکان داد و گفت: نه. هرگز نمی‌دانستم او اسلحه دارد و در این باره هم چیزی به من نگفته بود. کمیسر چند سوال دیگر از او پرسید و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود مرور کرد و یک بار دیگر جسد را وارسی نمود. آنگاه به سروان بروشر گفت: چارلز خودکشی نکرده، بلکه به قتل رسیده است و قاتل هم کسی جز ... نیست.

شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

 حمید موفق‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها