پرونده ماجرا

به خاطر دخترم‌

زمان آغاز ماجرا: سال 1372، مکان: تهران‌، شخصیت‌ها: جمشید: زندانی سابق راوی، ‌نیلوفر: همسر سابق جمشید، الهه: دختر جمشید، ناصر: دوست قدیمی جمشید، ماشاءالله: مرد حجره‌دار، حسین: پسر ماشاءالله‌، عبدالله: شاگرد کفش فروشی‌
کد خبر: ۱۶۳۲۴۳

همیشه چیزی هست که ارزشش را داشته باشد. ارزش این که به خاطرش زندگی کنی. به خاطرش بجنگی و حتی به خاطرش بمیری. برای من آن چیز، همان دستاویز یا مایه امید، دخترم الهه بود. الهه 6 سال داشت که به زندان افتادم. هرچند روزهای زندان روزهای زجر و دلتنگی بود، اما دخترم قطعا بیشتر از من سختی کشید در آن روزها. مادرش که رهایش کرده و رفته بود تا با پسر عمویش، هم‌اویی که از نوجوانی دوستش داشت، زندگی کند و من هم که نبودم و پدر و مادرم بعد از بزرگ کردن هفت بچه دیگر طاقت و حوصله‌ای برایشان نمانده بود.

من زندگی‌ام را از صفر شروع کرده بودم، از کارگری بازار، تی کشیدن کف حجره‌ها و ... تا این که بالاخره برای خودم کسی شده بودم.
مغازه‌ای داشتم و لقمه نانی درمی‌آوردم اما از آن روزی که نیلوفر رهایم کرد ناگهان سقوط کردم. نیلوفر می‌گفت: «زندگی که همه‌اش پول نیست، کار نیست، پس عشق چه می‌شود». من می‌گفتم: «چه کم گذاشته‌ام برایت، محبت نکرده‌ام که کرده‌ام. هر چه که خواستی فراهم نکرده‌ام که کرده‌ام پس این چه دردی است که افتاده به جانت.» و نیلوفر جواب می‌داد: «از همان اول هم رضا نمی‌دادم به ازدواج با تو. پدرم وادارم کرد. با کمربند، سیاه و کبودم کرد گفت: «جمشید آینده‌دار است. کاری است، تو چه می‌فهمی دختر، آن پسرعمویت، برادرزاده‌ام آرش به درد تو نمی‌خورد.» من ادامه می‌دادم: «حالا 4 سال گذشته است از آن روزها، در این مدت چه مشکلی بوده چه کمی چه کسری که حالا این‌طور فیلت هوای هندوستان کرده و یاد کمربند مرحوم پدرت افتاده‌ای.» نیلوفر هیچ وقت کم نمی‌آورد همین طور صدایش بلند و بلندتر می‌شد، هوار می‌کشید که «ذله شده‌ام از تو و این زندگی. دلم با تو نیست جمشید. دلم با تو نیست.» بعد هم اگر گلدانی، استکانی، ظرفی دم دستش بود می‌شکست. آنقدر گفت و شکست تا شکست دلم را و گفتم هرچه تو بخواهی. طلاق. تنها شرطم این بود که الهه که آن زمان 2 سال بیشتر نداشت با من زندگی کند.

نیلوفر رفت و من با هر قدمش خرد شدم. خیلی دوستش داشتم از همان نگاه اول عاشقش شده بودم. از همان روزی که اسباب‌کشی کردند و آمدند محله ما. آنقدر رفتم و آمدم تا «بله» را گرفتم. با چه امیدی زندگی با او را شروع کردم و آن امید چه زود ویران شد. آن موقع خبر نداشتم که اصلا آرشی هست و پدر نیلوفر کمربندی دارد هر چه بود عشق بود و شور. البته برای من و من بی‌خبر از اتفاقاتی بودم که بعد از هر بار رفتن‌ام از خانه پدر نیلوفر رخ می‌داد. نیلوفر که رفت دیوانه شدم. الهه هم اذیت می‌‌کرد. بهانه می‌گرفت. گریه می‌کرد. جیغ می‌کشید و شب‌ها نمی‌خوابید. از قرص‌های آرامبخش شروع کردم و در تریاک فرورفتم. خدا لعنت کند ناصر را مثلا دوستم بود اما نارفیق بود. نامردی کرد در حقم.

او بود که بافور را دستم داد. آنقدر کشیدم و کشیدم تا درمانده و حقیر شدم. خوار و خفیف شدم اول ماشینم را فروختم و بعد مغازه‌ام را. همه‌اش خرج عیاشی شبانه می‌شد و هزینه تریاک سلطانی و بعد از 4 سال وقتی که دیگر نداشتم برای دود کردن و خوشگذرانی ناصر و سایر رفقا، همه ترکم کردند. طردم کردند. خانواده‌ام هم حاضر نبودند به فریادم برسند و بالاخره به زندان افتادم. کمی مواد همراهم بود و اعتیاد هم از سر و رویم می‌‌بارید این‌طور بود که 5/1 سال در حبس گذراندم. در زندان چیزی که زیاد است وقت برای فکر کردن است. تک‌تک اتفاق‌های زندگی‌ام را مرور کردم. الهه بی‌گناه‌ترین فردی بود که به آتش عشق نحس مادرش و اعتیاد پدرش سوخته بود. برای همین با خودم عهد کردم بعد از آزادی تمام اشتباه‌های گذشته را جبران کنم. همان شبی که از زندان آزاد شدم مستقیم به خانه پدرم رفتم. هر چند می‌دانستم برخورد خوبی با من نخواهد داشت اما انتظار آن رفتار تند را هم نداشتم. پدرم حتی اجازه نداد وارد خانه بشوم. الهه را صدا زد و در را پشت سرش بست. دخترم قد کشیده بود و بزرگ شده بود شاید هم من این طور فکر می‌کردم. یک کیف قرمز دستش بود که شکل خرس یا سگ رویش کشیده شده بود. الهه کیفش را دودستی بغل کرده بود و بدون این که حرفی بزند اشک از چشمانش سرازیر بود. مانده بودم که او را کجا ببرم. خانه اجاره‌ای‌ام را که صاحبخانه پس گرفته بود و اسباب و اثاثیه‌ام را داده بود به پدرم . پول زیادی هم برای رفتن به هتل نداشتم.

چاره‌ای نبود جز این که دوباره زنگ خانه پدرم را بزنم و التماس کنم که تو را خدا بگذار امشب را من و دخترم آنجا بمانیم، اما خواهش من فایده‌ای نداشت و سرآخر پدرم فقط دست الهه را گرفت و همان طور که در را روی من بسته بود و کشان کشان از حیاط به طرف خانه می‌رفت با صدای بلند فریاد کشید «هروقت آدم شدی برگرد.» 5/1 سال حبس کشیده بودم تا به قول او آدم شوم اما انگار این مجازات کافی نبود و باید تاوان سنگین‌تری می‌پرداختم.

من یک بار از صفر شروع کرده و خودم را بالا کشیده بودم پس این بار هم حتما می‌توانستم این کار را بکنم. یعنی به خاطر دخترم باید حتما این کار می‌کردم و تمام سختی‌هایش را به جان می‌خریدم. از خیابان نواب شروع کردم.

از لرزیدن در سرمای کشنده و منجمد شدن زیر بارش برفی که بی‌امان می‌بارید. انگار آسمان و زمین هم با من سر ناسازگاری داشت اما می‌دانستم کسی است که منتظرم است یا لااقل من بی‌تابش هستم. از فردای روز آزادی‌ام روانه بازار شدم دنبال کار از این حجره به آن حجره اما وضع بازار فرق کرده بود. آشنایان سابقم یا نبودند یا اگر بودند دیگر آشنایی نمی‌دادند. سه هفته طول کشید تا در کفش فروشی در کوی... توانستم برای خودم جا باز کنم. پادویی. این برای من یک نقطه آغاز بود. یک شروع دوباره. زمان به کندی می‌گذشت. کندتر از روزهای زندان. هر روزش به اندازه یک قرن. سه بار سراغ پدرم رفتم قسم خوردم که کار پیدا کرده‌ام. سر به راه شده‌ام و دیگر آن جمشید عملی بدبخت نیستم، اما گفت هنوز زود است هنوز امتحانم را پس نداده‌ام. حقوق و انعامم را در حساب قرض‌الحسنه‌ای که باز کرده بودم، می‌ریختم و به امید روزی بودم که یک اتاق کوچک اجاره کنم تا از زندگی در آن مسافرخانه کثیف خیابان... نجات پیدا کنم و بتوانم الهه را پیش خودم ببرم. 5 ماه به همین منوال گذشت دیگر طاقتم تمام شده بود. به این فکر افتادم که اصلا چرا باید مقاومت کنم اصلا برای الهه چه فرقی می‌کند که پیش من باشد یا پدربزرگ و مادربزرگش و اصلا این چه زندگی فلاکت‌باری است که من دارم. در همین فکرها بود که دست و دلم لرزید. وسوسه مواد دوباره به سرم افتاد، وسوسه‌ای که واقعا امان آدم را می‌برد و عرق هر کسی را درمی‌آورد.

شب‌ها در اتاق 4 متری مسافرخانه قدم می‌زدم. از این سر به آن سر. با مشت به سر و صورتم می‌کوبیدم و سر خودم داد می‌زدم نامردی اگر دوباره اعتیادت را شروع کنی. آقا ماشاءالله  صاحب حجره کفش فروشی  و هر سه پسرش متوجه تغییر رفتارهای من شده بودند و جور خاصی نگاهم می‌کردند. بالاخره تصمیم گرفتم درد دلم را با آقا ماشاءالله بازگو کنم. مرد مسن، جاافتاده و صبوری بود و می‌شد به او اعتماد کرد. همه زندگی‌ام را از سیر تا پیاز برایش تعریف کردم. همه را که شنید گفت کمکم می‌کند. گفت دستم را می‌گیرد تا زندگی‌ام را بسازم. قبلا هم این کار را برای دو نفر دیگر از شاگردهایش انجام داده بود و در آن راسته همه به نیکوکاری می‌شناختندش.

ماشاءالله با اعتبار خودش از بانک برایم وام گرفت. مبلغش آنقدری بود که به‌جز پول پیش یک خانه کوچک در مولوی، بتوانم یک فرش و اجاق گاز دست دوم هم بخرم؛ اما پدرم هنوز راضی نشده بود، می‌گفت: الهه بی‌پدر بزرگ شود، بهتر از آن است که زیر دست تو باشد. هنوز برایت زود است. هنوز لیاقت نگهداری از بچه‌ات را نداری.

سابقه‌ام در حجره به یک سال که رسید، ماشاءالله دوباره برایم از یک صندوق قرض‌الحسنه وام گرفت. حالا تقریبا تمام پولم را باید بابت قسط می‌دادم و چیزی برایم نمی‌ماند. البته این طور بهتر بود چون پول قسط‌ها را ماه به ماه، آقا ماشاءالله از حقوقم کم می‌کرد و دیگر اگر وسوسه مواد هم به سرم می‌زد، پولی برای خرید نداشتم. با وام دوم خانه‌ام را عوض کردم و دوباره به خانه پدرم رفتم. بعد از آن همه رفت‌وآمدها تازه حاضر شده بود به من اجازه بدهد داخل بروم. همین که وارد خانه شدم، به پایش افتادم و بی‌اختیار زارزار گریستم. دلم چقدر برای الهه، برای مادرم، برای برادرها و خواهرهایم تنگ شده بود. پدرم فردای آن روز به حجره آمد و با آقا ماشاءالله هم سرگرم گفت و شنود شد. بعد به خانه‌ام آمد و همه چیز را برانداز کرد و گفت؛ خانه را پس بدهم و بروم پیش آنها. این حرف برایم نقطه پرواز بود. حالا توانسته بودم بخشی از باخت‌های بزرگم را جبران کنم، البته کمی طول کشید تا الهه دوباره به من عادت کند؛ ولی بالاخره این مشکل هم برطرف شد. هر روز بعد از کار دخترم را به پارک محلمان می‌بردم، برایش بستنی، ساندویچ و شکلات می‌خریدم و خلاصه هر کاری می‌کردم تا کمی احساس خوشبختی کند؛ اما هنوز مشکل مالی داشتم.

با پولی که پدرم قرض داد، وام صندوق قرض‌الحسنه را تسویه کردم و چند ماه بعد با کمک حمید  بزرگترین برادرم  وام بانک را پس دادم. آقا ماشاءالله هم مرا مامور به خدمت کرد برای ساخت مغازه خیابان منوچهری. آنجا با یکی از پسرهای او که اسمش حسین بود، کار می‌کردم. حقوقم بیشتر شده بود. یک سال دیگر گذشت اما این بار به سرعت برق، کمی پس‌انداز داشتم با پسر حاج آقا و با نوه‌اش مشورت کردم تا اگر اجازه بدهند، با پول خودم کیف بخرم و در مغازه بگذارم. هر دو قبول کردند البته درصدی از سود به حسین می‌رسید. اوایل کار رونق چندانی نداشت، اما من که یک بار تجربه این کارها را داشتم، مقاومت کردم تا این که توانستم گلیمم را از آب بیرون بکشم. سابقه کارم در مغازه خیابان منوچهری به 3 سال رسید و وضع مالی‌ام کم‌کم روبه راه شد اما هنوز در خانه پدرم زندگی می‌کردم. چون کسی را نداشتم که از الهه مراقبت کند و هرگز هم به فکر ازدواج دوباره نیفتادم. دوست نداشتم دخترم زیردست نامادری بزرگ شود.

روزهای خوش و آرام زندگی زیاد دوام نیاورد و پدرم و 2 ماه بعد مادرم فوت شدند. از آن به بعد صبح‌ها خودم الهه را به مدرسه می‌بردم و ظهر با سرویس به خانه برمی‌گشت. وقت‌هایی که سر کار بودم، مرتب دلم شور می‌زد اما به هر حال خدا کمک کرد و اتفاقی نیفتاد. وقتی خانه پدری را فروختیم، 3 برادرم که دست‌شان به دهانشان می‌رسید، سهم ارث‌شان را به من دادند و من توانستم با آن پول تکانی به زندگی‌ام بدهم یک زیرپله خریدم در خیابان ... و کارم را با فلافل‌فروشی شروع کردم. زیر پله جای خوبی بود. مشتری زیاد داشتم، اما همیشه به فکر کار بهتر و بزرگ‌تر بودم. بعد از 4 سال زیرپله را با مغازه‌ای در حوالی خیابان ... عوض کردم و با کمک آقا ماشاءالله کفش‌فروشی راه انداختم و پسر جوانی را که از سیسنگان برای کار به تهران آمده بود، به توصیه حاجی به عنوان شاگرد پیش خودم مشغول به کار کردم. الان 3 سال است که کفش‌فروشی دارم و عبدالله شاگردم هنوز پیش من کار می‌کند.

الهه هم دیگر بزرگ شده و در رشته حسابداری درس می‌خواند و اگر خدا بخواهد، شاید تا سال دیگر با یکی از همکلاسی‌هایش عروسی کند. الهه تمام زندگی من است و آرزوی روزی را دارم که در لباس عروس ببینمش.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها