با اولین‌های محمدباقر کلاهی اهری‌

خواب خروس‌سواری می‌دیدم‌

استاد محمدباقر کلاهی اهری، شاعر توانمند مشهدی و متولد 1329 است. از ایشان تاکنون 7 کتاب شعر و یک کتاب قصه به چاپ رسیده است. کلاهی اهری سال‌هایی از دوران پرشور جوانی را علاقه‌مند و عضو گروه تئاتر پارت مشهد بوده، شاید اگر تشویق‌های همیشگی مادرش (در زمینه شعر) و بازی تقدیر نبود، امروز روبه‌روی یک بازیگر تئاتر نشسته بودیم و گفتگویمان حال وهوای دیگری داشت. کلاهی اهری برگزیده دومین جشنواره بین‌المللی شعر فجر در بخش شعر با محتوای آزاد در سال 1386 شد. با ما باشید در گفتگویی صمیمی با کلاهی با اولین‌هایش.
کد خبر: ۱۶۳۱۲۹

اولین شعرتان را در چه سنی سرودید؟

3 - 4 سال داشتم.

یادتان هست چه بود؟

خودم یادم نیست، اما مادرم خوب یادشه و برام تعریف کرده. حدود 3 یا 4 ساله بودم. عمه‌ام که خیلی‌ هم مرا دوست داشته خانه ما بوده و ظاهرا هم دور هم جمع بودیم. سر ظهر بوده خروس همسایه شروع کرده به خواندن. عمه از من می‌پرسه: «این خروس چی می‌گه» من هم می‌گم؛ «می‌گه: نزدیک ظهره خانما فکر ناهار وردارید!» و....

اولین کسی که برایتان شعر خواند؟

مادرم. مادرم همیشه برایم شعر می‌خواند. (تا قبل از این که خودم خواندن و نوشتن یاد بگیرم.)

یک تابلوی شعر روی دیوار اتاقمان بود، با این شعر:

باش مثل ارض بی‌خار و خسی‌

در تواضع زیر پای هر کسی‌

همچو آب جاری و باد صبا

فیض تو بر خلق می‌باید بسی‌

مادر آن دو بیت شعر را به من یاد داده بود. هر مهمانی که می‌آمد خانه‌مان، مادر آهسته به او می‌گفت: از او (محمد) بخواهید شعر روی تابلو را برایتان بخواند. من آن شعر را حفظ بودم و برایشان می‌خواندم، خوششان می‌آمد، برایم دست می‌زدند و مرا تشویق می‌کردند. این تشویق‌ها که مسبب آن مادرم بود و دیگر تشویق‌هایش باعث ایجاد علاقه زیادی به شعر در من شد. (هنوز که هنوزه وقتی جایی برای شعرخوانی می‌روم مادرم تشویقم می‌کند.)

اولین کسی که وزن و قالب شعر را یادتان داد؟

آقای فشندی. 4 ساله بودم رفتیم روستایی نزدیک چناران. همان جا ساکن شدیم. مالک آن ملک حسابداری داشت به نام آقای فشندی که مباشر پدرم هم بود. هر وقت می‌آمد پیش پدرم، بعد از اتمام کارهایشان شروع می‌کرد به شعر خواندن. خیلی هم خوب شعر می‌خواند. من آن سال‌ها چون مدرسه نمی‌رفتم بیشتر وقت‌ها با پدرم بودم. خوب به شعرهایی که می‌خواند گوش می‌دادم. شعر را طوری می‌خواند که من متوجه می‌شدم هر شعری که می‌خواند یک وزن و آهنگ خاصی دارد. وزن شعر را به طرز شنیداری و به طور خیلی ابتدایی همان وقت از ایشان یاد گرفتم. آقای فشندی علاقه خاصی هم به اشعار خیام داشت. یادم هست وقتی این شعر خیام را خواند (ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم/ فردا که از این دیر کهن درگذریم/ با هفت هزار سالگان همسفریم) به فکر فرو رفتم که اگر بمیریم، قرار است با کسانی که 7 هزار سال پیش مردند یکجا باشیم. حال عجیب و غریبی پیدا کردم. از آن وقت به بعد این مرگ‌اندیشی همیشه توی اشعار و آثار من بود.

اولین مشوقتان برای شعر گفتن؟

مادرم. اولین مشوق و اولین آموزگارم او بود.

اولین شعرتان کجا چاپ شد؟

کتاب «آیینه کمال».

چند سال داشتید؟

18 سال.

برای چه کسی سرودید؟

برای استاد کمال. من یک غزل گفته بودم که البته بافت کلامش درشت بود و نزدیک‌تر به قصیده. آقای بی‌گناه (که هم دوست و هم استادم بود) گفت: استاد کمال یک قصیده شبیه این شعر تو دارد. بیا این غزل را تبدیل به قصیده کن، یک بیت هم از شعر خود استاد در آن بیاور (تضمین) و تقدیمش کن خوشحال می‌شود، من هم به توصیه ایشان آن غزل را تبدیل به قصیده‌ای کردم و تقدیم به استاد نمودم که در کتاب «آیینه کمال» که در بزرگداشت استاد به چاپ رسیده بود، چاپ شد.

احساس‌تان بعد از چاپ اولین شعر چه بود؟

دلشوره و اضطراب.

فکر می‌کردم من به حدی رسیده‌ام که شعرم در کتابی چاپ شود؟! این جور فکر و خیال‌ها در من ایجاد استرس و اضطراب می‌کرد. هنوز هم همین‌طورم. به جای ذوق و شوق دچار دلشوره می‌شوم.

اولین کتاب شعر را چه کسی به دستتان داد؟

یک کتاب حافظ جیبی داشتیم، نمی‌‌دانم از کجا آمده بود؟ یا مال چه کسی بود؟

یادم هست نقاشی‌های قشنگ و جالبی داشت. آن کتاب را خیلی ورق می‌زدم و نقاشی‌‌هایش را خیلی نگاه می‌کردم (خواندن که بلد نبودم!). آن نقاشی‌ها با درک ابتدایی من از آن کتاب خیلی همخوانی داشت. به نظرم می‌آمد حافظ هم یک آدم مثل همان آدم‌های نقاشی شده بود. یک آدم تخیلی و رویایی با کلی خیال و تصورات رنگی.

اولین کتابتان چه بود؟ کی چاپ شد؟

کتابی بود با عنوان «چار عناصر» که در سال 1355 منتشر شد. مجموعه‌ای بود از 17 قطعه شعر، در قالب سپید.

چه کسی مسبب و مشوق چاپ این کتاب شد؟

یکی از بستگان نزدیک که هم مرا تشویق به چاپ کتاب کرد و هم مساعدت مالی نمود. اولین (آخرین) اسپانسر شخصی من برای چاپ کتاب، همان شخص بود.

اولین کتابتان را به چه کسی تقدیم کردید؟

به مادرم.

اولین کسی که شعری در حضورش خواندید؟

استاد «کمال»

اولین مجالس شعری که در آن حضور یافتید؟

در مشهد قهوه‌خانه‌ای بود به اسم «داش آقا» که پاتوق شعرا بود (38  37 سال پیش، خیابان ارک مشهد  چهار طبقه). اهل ذوق و شعر (دانشجو، کارمند و استاد) هر شب توی آن قهوه‌خانه، دور هم جمع می‌شدیم و شعر می‌گفتیم و می‌شنیدیم.

علاوه بر آن، منزل استاد «محمود فرخ» بود که آنجا هم می‌رفتم. (البته به واسطه بزرگانی مثل «کمال» چون خودم خیلی کم سن و سال بودم.)

اولین اتفاق، حرف یا رویایی که یک انقلاب هنری  ادبی در شما ایجاد کرد؟

شاید اولین خواب رنگی بود که دیدم. 4 یا 5 سال داشتم. «یک مرد سوار یک خروس بزرگ رنگی شده در آسمان پرواز می‌کرد. یک قلم مو هم دستش بود. توی آسمان نقاشی می‌کشید، نقاشی حیوانات مختلف را توی هر ارتفاعی نقاشی یک حیوان را می‌کشید. خروس بال می‌زد و بالا می‌رفت و مرد سواره هم مدام نقاشی می‌کشید.» خواب عجیب و جالبی بود. سرشار از تحرک و زیبایی و رنگ. خیلی به آن خواب فکر می‌کردم و دوست داشتم جای آن مرد باشم. چیزهای زیبا و رنگی بیافرینم.

و اولین...؟

اولین بار است که توانستم اینقدر راحت صحبت کنم. حالا معنی اضطراب را بهتر می‌توانم توضیح دهم، اضطرابی که همیشه با من بود حتی این بار. به این دلیل که آیا توانستم،‌ تنها اندکی از آنچه در دنیای درونم می‌گذرد در قالب کلمات بیان کنم یا نه؟

فاطمه مرادزاده‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها