حسرت
عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی
یک آسمان پرندگیام دادی و مرا
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی
وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
امروز از همیشه پشیمانتر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
من نیستم.. نگاه کن این باغ سوخته
تاوان آتشیست که روشن گذاشتی !!!
گیرم هنوز تشنهی حرف تو ام ولی -
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟
بمیرم
رهاکن که در چنگ طوفان بمیرم
به این حال و روز پریشان بمیرم
نه میخواستی با تو آزاد باشم
نه دل داشتی کنج زندان بمیرم
گلِ چیدهام... قسمتم بود بیتو-
که در بستر خشک گلدان بمیرم
اگر ایستادم نه از ترس مرگ است
دلم خواست مثل درختان بمیرم
نه... بگذار دست تو باشد تمامش
بسوزان بسوزم، بمیران بمیرم
شب سوز پاییز، سرمای آذر
ولم کردهای زیر باران بمیرم
تو وقتی نباشی چه بهتر که یکروز
بیفتم کنار خیابان بمیرم
چه کنم
هر طرف رو کن و تردید نکن سوی منی
باز در چشمرس دیدهی پر سوی منی
تا ابد گر چه عزیزی ولی از یاد نبر
چشم من باشی، در سایه ابروی منی
در غمم رفتهای و با خوشیام آمدهای
چه کنم...؟ خوی تو این است پرستوی منی
چشم بادامی و شیرین و خوش و بانمکی
چینی و تازی و ایرانی و هندوی منی
گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس
شیرها خاطرشان هست که آهوی منی