بر و بچه‌ها

شما خوشبختید

کد خبر: ۱۶۲۹۹۱

می گن: همیشه آدما خودشون مسبب بدبختیشون می‌شن. تو با این جمله موافقی؟ اما من قبولش ندارم. ‌ما گاهی تو موقعیت هایی قرار می‌گیریم که دیگرون مسبب بدبختیهامون می‌شن. مثل من! من 19 سالمه. از یه ‌شهرستان دور که شاید اسمش هم تا حالا به گوشت نخورده. یه جهنمی که پر از عادات و خرافه‌های پوچ و تباه ‌کننده است. آدماش مفهوم انسانیت را درست نفهمیدن و از درکش عاجزن. آدمهایی که پر از غده‌های مختلفند، ‌مریضند، بدبختند، و جالب اینجاست که هیچ کدوم هم این رو قبول ندارند! من آرزوهای زیادی واسه آینده م ‌داشتم. واسه این آرزوها هم خیلی پشتکار و اراده جزم کرده بودم، اما افسوس...‌

به ورزشهای رزمی علاقه خاصی داشتم اما خانواده و پدرم شدیدا مخالف بودند چون مردم جنبه ش رو ‌نداشتن. نه تنها جنبه این، بلکه جنبه خیلی چیزها رو. سال سوم دبیرستان پدر و مادرم واسه کاری رفتن تهران ولی ‌من چون درس داشتم نتونستم باهاشون برم. به خواهر بزرگترم سپردن شبا با شوهرش بیاد خونه ما. یه شب اونا ‌نتونستن و در عوض خاله مادرم اومد که مسن بود و مریض. کلی قرص باید می‌خورد ولی انگار قرصها رو ‌اشتباهی خورده بود و دچار حمله قلبی شد. نمی‌دونستم باید چی کار کنم. با هر کسی که تماس گرفتم نتیجه ‌نداد. رفتم سر خیابون تا ماشینی گیر بیارم و برسونمش بیمارستان. نصف شب بود و خیابونا خلوت. بالاخره یه ‌ماشین واستاد و با هزار خواهش خواستم کمکم  کنن. وقتی از خیابون خودمون گذشتیم متوجه شدم که گرفتار چه ‌مصیبتی شده م. لحظات وحشتناکی بود. قلبم مثل یه تیکه چوب خشک شده بود. نفسم بالا نمی‌اومد. یکی چاقو ‌کشید و طلاهام رو گرفت، یکی هم روسریم رو کشید و... با گریه به دست و پاشون افتاده بودم و التماس می‌‌کردم اما انگار واسه چند مجسمه سنگی روضه می‌خوندم... دست و صورتم خونی شده بود و جای چاقوها به ‌سوزش افتاده بود... با کوله باری از رنج و بی آبرویی به خونه برگشتم. دیدم پیرزن بدبخت از بس دست و پا زده ‌تموم کرده. داشتم خفه می‌شدم. از این همه مشکل دچار جنون شدم. فکری به ذهنم رسید اما نمی‌دونستم از ‌چاله در میام و می‌افتم تو چاه. دور رختخواب خودم و پیرزن الکل پاشیدم... هنوز هم ثانیه به ثانیه اون صحنه‌ها ‌تو ذهنمه... وقتی چشم باز کردم دیدم تو بیمارستانم... با وجود سوختگی با درجه بالا پزشکها متعجب بودن که ‌چطور زنده موندم. نزدیک یک سال از دیدن چهره م در آینه محروم بودم... لحظه‌های زندگیم سخت تر از ‌سوختن شده و بعد از کلی هزینه هنوز نتونسته م قیافه قابل تحمل و بدون ترحمی به دست بیارم... نه دوستی نه ‌همدمی و نه آینده‌ای دارم و... دیگه نمی‌تونم به دنبال آرزوها و آرمانهای زندگیم برم. بزرگترین حضورم تو جامعه ‌رفتن پیش مشاور درمانی و گاهی خرید روزنامه است. خیلی رنج آوره که تمام روز حتی پیش خونواده دستکش ‌دستت باشه و بیرون هم روبند رو صورتت تا کسی از دیدنت چندشش نشه و هزار تا کوفت و ترحم و...‌

نمی خواستم دلت رو به درد بیارم. اما می‌خوام به اون بروبچی که نامه می‌دن و از مشکلات هیچ و ‌پوچشون یه کوه بزرگ غم واسه خودشون می‌سازن بگم: شما خوشبختید...‌

آماندا

بفرما! این عین جملات حکیم ناصر خسرو قبادیانی است که از آن دنیا در جواب سوالاتت ارسال کرده: ‌‌«عزیز دل من، شیرین عسلم، صبحانه ام، جواب سوالت را که نمی‌شود در اینجا داد. حالا اگر اینترنت داشتی یک ‌چیزی». بچه همسایه مان، ابوعلی حسن بن احمد فارسی هم که در سن و سال تو قلم به دست گرفت، زد به ‌پیشانی اش و گفت: «ای بابا، این دخترک چه قلم روانی هم دارد ها! کاش به جای افتادن در چاله‌ای دیگر به نام ‌ناامیدی، استعداد نویسندگی اش را تقویت می‌کرد». خب؟ کسی چه می‌داند! شاید راهش را یافتی و بزودی ‌نویسنده بزرگی شدی. همیشه آرمانهای دیگری هم هست. وقت را هدر نده عزیز قلب رنجور پدر و مادر. راهش را ‌خواستی یک ایمیل بزن به دنیای ما آدمهای کور و کر تا عنوان کتابهای مورد نیاز را بگویم.‌

من می‌توانم‌

من ناشنوا هستم. 23 ساله، فوق دیپلم گرافیک. یه حرفی می‌خوام به دوست خوبم که اسمش «یه دختر ‌خسته» است بگم. چرا این قدر غصه می‌خوری؟ چرا این قدر اعصابت خرده؟ برو سری به جاهایی بزن که از حال ‌و روز تو بدترند. مثلا بیمارستانها، شیرخوارگاهها، بهزیستی، معلولان و سالمندان. مطمئن باش وقتی که اونها را ‌می بینی تازه می‌فهمی که هیچ مشکلی نداری. شما با اینکه می‌شنوی می‌تونی با هزاران چیز سرگرم بشی اما ‌من باید با کسی که مثل خودم هست درد دل یا تفریح کنم. البته خانواده خوبی دارم. اگر خوب نبودند به اینجاها ‌نمی رسیدم و حتی یک جمله هم نمی‌تونستم بنویسم. مخصوصا مادرم که اعتماد به نفس رو به من یاد داد و ‌خیلی چیزهای دیگه رو. ورزش کن و به اونچه علاقه داری اهمیت بده، مطمئن باش که موفق می‌شی. اون وقت ‌ببین آیا نیازی هست حرفهای ناامید کننده بنویسی یا نه؟

سمیه گودرزی‌

قابی از ستاره‌

امروز می‌خواهم فقط از نرگسهایم بنویسم که چقدر ساده میان جشن آینه‌ها غوغا می‌کنند. می‌دانم که ‌تو هم پشت ابری از حیاهای بی تأملت، از عشق کوتاه چشمانت می‌خوانی. کاش امروز را برای تو از پرستاره ترین ‌شهر می‌فرستادم تا خنده‌های پر از زنبق خودت را به غزلواره اشعار دلم کوچ دهی. بگو که یاقوتهای شکفته‌دستانت را تنها برای شادی بی سرانجام آن روز خسته کرده ای. می‌دانم که رد پای سنجاقکهایم را به شکوفه ‌هایت پوشانده ای.‌

آفتابگردان به بهانه زیبا شدن، عاشق خورشید شده و من به بهانه ستاره شدن، عاشق تو. من عکس تو را ‌با لحظه هایم قاب گرفته ام و قافله خنده هایت را روی لبهایم نشانده ام. وارث لحظه هایم! دل تنگی ام بس ‌نیست؟ نوشته هایم برایت بس نیست؟ مهربانی ات را میان ستاره‌ها جا نهاده ای... به نرگسهایم ببخش...‌

نرگس، عاشقترین ستاره‌

عمری که گذشت؟

شب بود. مثل هر شب کنار پنجره اتاق دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و به قطره‌های آبی خیره ‌شده بود که از

شیر حیاط چکه می‌کرد و آب حوض را به رقص در می‌آورد. فکر روزها و ثانیه‌هایی را می‌‌کرد که تلف شده بود. با خود

می‌گفت: عمرت را به بطالت گذراندی. خجالت نمی‌کشی؟ حیف این همه وقت نبود ‌که هدر رفت؟ سرت رو بنداز پایین!‌

بعد به خودش دلداری داد: خب حالا زیاد هم اشکال نداره. از فردا... از فردا دیگه وقتم رو هدر نمی‌دم.‌اما اینها جملاتی

بود که هر شب به خودش می‌گفت و نمی‌دانست که همین کارش هم هدر دادن وقت ‌است!‌

مهدی فلاح پور 16 ساله از اصفهان‌

پس شاعرِ کمی تا قسمتی شیرین سخن، همین آدمها را دیده بوده که نهصد و هفده سال و یک روز و ‌یک شب قبل! گفته:

«عمری که گذشت، دیگه گذشته/ دید دیریم دیرییییییییم! دی ری، ری... دی ریم»!!‌

پیراهنی در دست باد‌

خیلی وقت است که رفته‌ای و پیراهنت بر طناب بام جا مانده. زمان زیادی است که هیچ قاصدکی هیچ ‌پیامی از تو نیاورده. یادت می‌آید شبهایی را که ستاره می‌چیدیم از آسمان مهتابی؟

حالا، هر شب، اشکهایم را نخ می‌کنم و به دست باد می‌سپارم. شاید تویی که هیچ گاه طاقت دیدن ‌چشمهای تر مرا نداشتی، باران لحظه هایم را ببینی و بازگردی. من هنوز پیراهنت را از روی طناب بر نداشته ام.‌

عاطفه سوری 23 ساله از کرج‌

اسماعیل ابن علی ابن محمود ابن عمر ابن ایوب، ملقب به عمادالدین امیر فاضل (هه هه ‌هه! حال کردی اسم را؟!! هاه هاه هاه!! صفا کردی طول و تفصیل سخن را) مورخ و جغرافی دان بود اما یک ‌کتابی دارد به نام «المختصر فی تاریخ البشر». نوشته ات را دادم به او تا تلخیصش کند بلکه اثرگذاری بیشتری ‌داشته باشد. دیدیم جواب داده: «بفرما! این هم المختصر فی النوشته جات البشر المسمّی بالعاطفه بنت السوری ‌الکرجی عن الملبوسات آویخته بر طنابات»!! برای مؤثر بودن، طوری بنویس که بی نیاز از تلخیص باشد عسلم ‌‌(مثل اشکهایم را نخ می‌کنم، که تصویر هنرمندانه‌ای بود).‌

حال و هوای دیده تکانی‌

بهار با همه زیبایی و لطافتش در راه است و خانه‌ها حال و هوای عید به خود گرفته‌اند.  گاهی مدت ‌زیادی را پشت پنجره می‌ایستم و از آنجا به رفت و آمدها چشم می‌دوزم. گاهی ناامید و غمگین، گاهی امیدوار و ‌شاد می‌شوم. انگار ناگهان چشمم به روی این همه زیبایی باز شده باشد، چیزهایی را می‌بینم که تا امروز به آنها ‌توجهی نداشته ام. چه خوب است این روزها ما هم حال و هوای دیگری بگیریم.‌

فسقلی از فیروزکوه‌

 «المختصر فی تاریخ البشر» را که مطمئنم نخوانده ای. حداقل «المختصر فی نوشته جات البشر ‌المسمّی بالعاطفه بنت السوری» را بخوان تا این قدر توی دلت به این پاسخگوی نادان گیر سه پیچ ندهی. به جان ‌سردبیر که نه، به جان خودم این طوری اثرگذارتر شده.
حالا قبول نداری؟ بفرما، این تویوپ لاستیک دوچرخه ام، ‌برو هر قدر می‌خواهی پنچرش کن تا دلت خنک شود، بلکه حال و هوای دیگری بگیری و دفعه بعد  این طوری ‌بنویسی!!‌

بگو «نه»!‌

متاسفانه من قدرت نه گفتن به دیگران رو ندارم و به همین خاطر تا حالا مشکلات زیادی برام پیش ‌اومده. خیلی هم تلاش کردم که این اخلاق بدم رو تغییر بدم اما نتونستم. زمانی که من ازدواج کردم یه سری ‌اتفاقات افتاد که فهمیدم توی خونه همسرم هم زن سالاری شدیدی حاکمه و بدبختانه مادرزنم یکی از اون ‌اشخاصیه که فکر می‌کنن از دماغ فیل افتادن! او به تمام جزئیات و مسائل دیگران کار داشت و می‌خواست همه ‌چیز همون طور باشه که خودش دوست داره و کارها همون طوری پیش بره که او می‌گه. من اینها رو دیدم اما ‌نتونستم بگم که این ازدواج اشتباهه و همون اول مساله رو فیصله بدیم. ازدواج ما با هزار مشکلی که مادره ساخت ‌سر گرفت و چون بعدها هم از دخالتهاش در امون نموندیم، یه روز سر موضوعی بشدت من رو تحقیر کرد و ‌همسرم شروع کرد به گریه و گفت تو اون مردی نیستی که من می‌خواستم، تو حتی عرضه نداری از خودت در ‌برابر حرف زور این و اون دفاع کنی. گفتم تو اگه راست می‌گی چرا خودت در برابر مادرت نایستادی؟ گفت: چون ‌او مادرمه! یک سال نشده جدا شدیم چون همیشه تحقیر می‌شدم و آخرش هم نتونستم رودرواسی رو کنار بذارم.‌

من خیلی ضرر کردم اما هنوز هم نمی‌ دونم واقعا چطور باید به چیزهایی که نمی‌پسندم، به افرادی که ‌بر خلاف میلم نظرشون رو به من تحمیل می‌کنن، و خلاصه هر جا که لازمه مخالفت کنم و راست و محکم ‌بایستم و بگم: «نه. این به خود من مربوطه، نه به شما».‌

ساسان 36 ساله‌

سبز و بهاری‌

هیچ دقت کردین؟ زمستون بسرعت داره از کنارمون رد می‌شه، بدون اینکه حواسمون باشه. یه دفعه ‌چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم که‌ای وای، همه جا شکوفه است و جیک جیک گنجشکها و چهچهه پرندگان و ‌شاخ و برگ درختایی که تا دیروز خواب بودن و حالا آروم آروم بیدار شدن و جوانه‌های سبز رنگ برگهاشون داره ‌رشد می‌کنه. طبیعت زنده می‌شه و ما یک سال دیگه پیرتر می‌شیم. کدوم یکی از ما فکر کردیم که تو این یک ‌سال چه تغییری کردیم؟ کدوممون به این فکر افتادیم که با زنده شدن طبیعت بیایم ما هم راهی پیدا کنیم برای ‌جوانه زدن، برای شکوفه دادن، برای سبز شدن، برای رویکرد به یک روش دیگه، برای آغاز یک زندگی دیگه. یک ‌زندگی شاد و سبز و بهاری.‌

دوستدار جوابهای پاسخگو از تهران‌

سایمون در سرزمین گچهای رنگی‌

چرا بعضی آدمها وقتی بزرگ می‌شن، خودشون رو فراموش می‌کنند و دیگه دنیاشون مثل اون قدیما ‌رنگی نیست؟ چرا همدیگر رو اذیت می‌کنن، در حالی که می‌تونن همدیگر را دوست داشته باشند. فروشنده ‌فاکتورهاش برگشت خورده، با مشتری بد اخلاقی می‌کنه، راننده تاکسی تصادف کرده به مسافر غر می‌زنه... نمی‌‌دونم. شاید من هنوز کوچیکم و نمی‌دونم تو دنیای بزرگترا چی می‌گذره؟ اما این رو خوب می‌دونم که هنوز ‌آدمهایی هم هستن که با وجود سختیهایی که تو زندگیشون دارن، باز هم لبخند می‌زنند و مهربونند.‌

الهام 22 ساله از بندر

آینه‌های خودخواهی

چند وقت پیش سوار تاکسی بودم و راننده می‌خواست دور بزنه و هیچ کس به این بدبخت راه نمی‌داد. ‌همه از سی کیلومتری چراغهاشون رو روشن می‌کردن یعنی رد نشو. راننده هم بعد از مدتی دیگه به چراغها ‌محلی نداد و گازش رو گرفت رفت. موفق هم شد. بعد هم کلی از مردم بدگویی کرد. یه مقدار جلوتر، یه راننده ‌دیگه مثل خودش راه می‌خواست. او هم انگار نه انگار که چند دقیقه پیش با راننده اون ماشین همدرد بود. مثل ‌بقیه ماشینها بوقش رو به نشانه اعتراض یکسره کرد و به او راه نداد!‌
خوبه ما آدمها طوری رفتار کنیم که دلمون می‌خواد دیگری با ما همین رفتار رو داشته باشه.‌

پاسخ جو از قم‌

یه کوچولو از نامه ها

فاطمه از اهواز:...درسته که بعضیا نمی‌دانند فرق غزل با جدول ضرب چیه و نمی‌دانند که هرم نفس ‌درسته یا حرم نفس اما همین آدمها هم شاید، فقط شاید، حرفی برای گفتن داشته باشند که حرف نباشه ولی اگر ‌دو ثانیه بهش فکر کنی می‌بینی که‌ای بابا، اینکه همون حرف دل خودمه که شسته رفته تحویلم دادند!‌

اِگگگگگگزَکتلی!!! درست است که بعضیها (شما را نمی‌گویم ها!) نمی‌دانند که بعضیها هم (خودم را ‌نمی گویم ها!) می‌دانند که بعضیها (وای! چه بعضی تو بعضی ای شد!) فرق غزل و اینا را نمی‌دانند اما دختر ‌خوب، از قیصر امین پور هم که بپرسی می‌گوید: وقتی کسی قالبهای ادبی (تو بگو اصول یک کاری) را نمی‌‌شناسد، چه نیازی است که آرتیست بازی در بیاورد؟! خب حرف دلش را شسته رفته و همچی ساده پاده بزند دیگر. ‌نه؟ غلااااااااااااام؟

رحیم 27 ساله از دزفول: من شاعر نیستم ولی چند تا شعر گفتم که دوست دارم چاپش کنید یا حداقل...‌

بفرما! بابا شکلات من، بسیاری از دردهای ما ‌ از خانه بگیر تا جامعه ‌  به همین دلیل است دیگر. ‌کاری را بلد نیستیم اما خودمان را همه کاره می‌دانیم! هم زبان من، هم زبان این بیچاره خیام نیشابوری، مو در ‌آورد بس که گفتیم پدر جان این فرهنگ و روش غلط است. حالا ما هیچی، دلت به حال این خیام بینوا نمی‌سوزد ‌که توی مقبره اش، نه سلمانی است و نه حتی یک ریش تراشی چیزی که موی زبانش را بتراشد؟ خوب است از ‌همین جاها شروع کنیم که به جای شعر گفتن در حالی که نمی‌دانیم وزن و قافیه چیست، با زبانی ساده حرفمان ‌را بزنیم و بگوییم حداقل صحبت کردن را بلدیم.‌

مریم ممنوع:...مطمئنم می‌دونی که می‌دونم خودتم نمی‌دونستی چرا این جواب رو واسه م نوشتی. ‌اول اسفند هم تولدمه. بشمار: «به امید جوابت پاسخگو جان دوشنبه‌ ‌بعدی».‌

 زیاد هم مطمئن نباش! پاسخگو این عادت غلط فرهنگی اش را مدتهاست که ترک کرده و خودش را ‌آموزش داده به اینکه تا وقتی موضوع و مساله‌ای را بخوبی نمی‌داند، دهانش را کیپ تا کیپ ببندد. از این لحاظ، ‌خیالت جمع، بدون حتی یک دانه تفریق! می‌ماند آن یک دانه یکفی الاشاره که دیگر بر می‌گردد به خودت. ‌جوابت طولانی می‌شد و جایش اینجا نبود. اگر هنوز مشتاق دانستنش هستی، بفرما تا ایمیلتا! معروض شود. تو هم ‌بشمار: این پاسخ به امیدت: «دوشنبه بعد که یعنی یک ماه بعد مریم جان»! این هم آنچه شما خواسته ای: «مریم ‌ممنوع جان! تولدت مبارک، عزیز مادر»!‌

آرتینا:...نمی دونم با اینکه توضیح درخواستی رو برات فرستادم چرا باز هم نامه هام رو چاپ نمی‌کنی. ‌اگه تصور کردی که من از این صفحه می‌رم، اشتباه می‌کنی. من به این صفحه تعلق دارم و با وجود تو و این ‌صفحه پیشرفت کردم. این قدر نامه می‌دم که بالاخره یکیشون رو چاپ کنی.‌

 یکیشان را چاپ کردم. شماره پیش را ببین. اما آدم دلخور می‌شود از کسانی که همراه همیشگی این ‌صفحه بوده اند و با اصول این صفحه و پاسخگویش آشنایند و یکباره کاری می‌کنند که نباید! به خاطر بسپارید را ‌به همین خاطر هر شماره چاپ می‌کنیم. منتظر نوشته هایت، نوشته‌های خودت هستم.‌

آتش زیر خاکستر:...ما دیدیم نه حوصله شعر گفتن داریم، نه متن زیبای ادبی بلدیم بگیم، گفتیم یه ‌خاطره بنویسیم شاید تو این یکی استعداد داشته باشیم...‌

 ای ی ی ی، بدکی نبوووووود!! ولی خب، بد آموزی داشت سردبیر گوشمان را گرفت، یک چرخش ‌بیست و پنج درجه‌ای داد، و در حالی که همین طور کله مان یک وری شده بود، فرمود: «ستبخه بتم صثبتته اگه ‌جووواجو جی وووو»!!...هه هه هه! عمرا اگر از منظور سردبیر چیزی دستگیرت شده باشد! چون ما خودمان هم ‌متوجه منظورش نشدیم جز اینکه به هر حال دارد غر می‌زند سرمان دیگر!! غر زدن هم که شاخ و دم ندارد. دارد؟

دختر یاس از ایران: من دختری 20 ساله ام که ترم 3 دانشگاه هستم. وقتی وارد دانشگاه شدم... زندگی ‌به رویم لبخندی زد و من را به حضور روشنایی دعوت کرد. من روشنایی او را نپسندیدم و او آن نور طلایی را از ‌من دریغ کرد و نور سیاهی و غم خود را به من تقدیم کرد. چه طور می‌توانم دوباره نور طلایی خود را باز پس ‌گیرم؟...‌

 می‌بینی چقدر احساساتی نوشته ای؟ آن نور طلایی و حضور روشن هم هیچ چیز نبوده جز احساسات. ‌اگر می‌خواهی در زندگی به مشکلات عدیده بر نخوری، احساسات را کنار بگذار و از راه مطالعه و تفکر و دقت بر ‌جزئیات امور، بررسیهای عقلانی و منطقی را در تصمیم گیریهایت وارد کن. یادت باشد که مرز بین «یأس» بدبوی ‌افتادن در چاه بدبختی و «یاس» خوشبوی در آغوش کشیدن خوشبختی یک علامت همزه کوچک و «جزئی» ‌است. پس خوب ببین و دقیق. گمان می‌کنی آدمهای موفق در زندگی، در ازدواج، در روابطشان، و... چه می‌کنند؟ ‌هان؟!‌

دختر پاییزی: راستیاتش من یک سال تمومه دارم مخ می‌زنم که براتون نامه بنویسم ولی نمی‌دونم چرا ‌نمی شه. اما بالاخره موفق شدم...‌

خب پس، تبریکات ما را بابت نتیجه دادن مخ زنیهایتان پذیرا باشید. به جای هِرّوهِرّ خندیدن و یک ‌دل نه صد دل عاشق این صفحه شدن هم، دست در دست مخچه محترم بگذارید و شما مطالبی بنویسید که بی ‌نیاز از عسل، بتوان شیرین شیرین خواندشان. درست مثل همین نامه. ولی یادت باشد به جای نصیحت، حرفی ‌بزنی که به نوع بهتری، به کار این بروبچ همیشه در صحنه بیاید.‌

مینا‌ - ش. 21 ساله از ارومیه: آقا ما بالاخره نفهمیدیم سقف این تعداد نامه‌هایی که باید بنویسیم تا ‌بالاخره اسممون اون ته تها نوشته بشه چقدره؟... اینا رو گفتم تا بدونی اگه می‌خوای با این شیوه از دست ما ‌خلاص شی، داری آب تو هاون می‌کوبی جیگر... در ضمن اینم قطره‌ای از ذوق و قریحه خودمه که همه شاعرا، ‌چه زنده، چه مرده، تشویق و تایید هم کردنش: «به ناامیدی بر این صفحه نگاه مکن/ بوَد که نام تو آن لابلاها ‌باشد»!‌

 آقا ما هم بالاخره نفهمیدیم که چند بار باید بگوییم تعداد نامه مهم نیست، کیفیت نوشته و حرفی که ‌زده اید مهم است. در ضمن ذوق و قریحه ات را به همه آن شاعران زنده و مرده‌ای که تشویقت کرده بودند نشان ‌دادیم گفتند: «ببین قریحه ات چه تغییری کرد، بوَد که درس عبرتی شود در آن گوشه موشه ها!!» البت، درباره ‌استعدادت هم یک چیزمیزایی گفتند. ولی خب، با یک بیت که چیزی معلوم نمی‌شود!‌

کیانوش 16 ساله از کرج:...چند تا سوال داشتم که اگه جواب بدهید ممنون می‌شوم...‌

‌تو که با این همه پاچه خواری ما را فرستادی به دنیای فسیلهای قرن آتی عزیز دل صاب مرده من! 1) ‌ویژگی مطالب ارسالی را در «به خاطر بسپارید» گفته ایم. 2) نشانی ایمیل ما هر شماره آن گوشه پایین چاپ می‌‌شود. 3) ما سوات موات درست و درمانی نداریم ولی در حد سواتمان، در خدمتیم. 4) هر کتابی را که می‌فهمی ‌بخوان. می‌شود در حد سن و سالت! فقط یادت باشد زیر لحاف با نور چراغ ساعت نخوانی که به جای فایده می‌‌شود ضرر. ضمنا متنت خوب بود اما حالا انسانها مثل اعداد ریاضی... خب؟ چی؟ نتیجه؟ نکند ناراحت شوی، ما ‌خنگیم و باید کمی واضحتر بگویی! شرمنده به هر حال.‌

 خیلی کوچولو از نامه ها!‌

‌ به خاطر بسپارید: حاصل فکر خودتان را بفرستید. کپی و نقل آثار و گفتار دیگران ممنوع است. نامتان ‌را واقعی یا مستعار، فارسی و با مفهومی واضح در انتهای نامه ذکر کنید. مطلبی بنویسید که به درد دیگران هم ‌بخورد. صبر داشته باشید.‌

لیدا. ع از یزد‌  ونوس عاشقترین ستاره (جواب ایمیلتا!! معروض و مرسول شد! تولدت ای ول!)‌  حسین ‌ابراهیمی‌   عبدالجلیل امانی از کلاله ‌  صحرا دختری در مزرعه (کامیون ارادت ارسالی شما با هجده چرخ تشکرات ‌ارسالی ما توی راه شاخ به شاخ شد! صادرات واردات راه انداخته ای؟ ممنون از لطفت. نامه دیگرت هم رسید)‌  ‌حدیث مطالبی از ساری‌  سنگ صبور‌  مجید موزیک 19 ساله از اصفهان (مخلصانیم و ممنون آلات)‌  محسن ‌کریمی، رهنما 24 ساله از رزن‌  ظاهر آرام درون خروشان از اندیمشک ‌  جعفر دردمندی از سلماس  سارا صادقی ‌‌(استعاره و مجازت رسید. تشبیه و تجانس ما را خرد کرد رفت پی کارش! ارادت داریم کیلو کیلو، خروار خروار)‌  ‌مائده 16 ساله از بابک‌  سیاوش منصور‌  سید افشین اشرفی از ساری‌  شاپرک (نامه ات رسید، ولی جا کم بود. اگر ‌ماجرای علی و سیب را کوتاهتر کنی و قوی تر، می‌رود آن وسط مسطها. بجنب تا دیر نشده که عالی بود)‌  گل ‌همیشه بهار 21 ساله (امین جان، متن کسی که جلو آینه ایستاده، مفهوم قشنگی داشت. یک دست دیگر بر آن ‌بکش، کمی خلاصه ترش کن، زواید و حواشی را بزن و دوباره بنویس، که ببریمش آن وسطهای صفحه. منتظرم ‌ها)‌  مائده 16 ساله از بابل (پاسخگو به این چیزها که مطمئنم چاپش نمی‌کنید و اینا کاری ندارد. متن شسته ‌رفته تر، با استخوانبندی و حرف مناسب بنویس، دربست، درباز، قفل شده، بدون قفل مخلص شما هم هستیم. ‌آباریکللا!)‌  مرد غمگین از کرمانشاه ‌  مریم زرگران از اردبیل (ساق و سلامتیم. ممنون از لطف شما)

 

 

 

 


 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها