قبل از هر چیز باید براتون بگم این کلبه با بقیه کلبهها فرق داشت. این کلبه مال آدم کوچولوها بود و ریزک از همه آدمهای اون کلبه کوچیکتر و البته از همه اونا هم شلختهتر.
اون همیشه اتاقش شلوغ بود و همه کفشاش اینور و اونور افتاده بودن.
هر چی هم مامانش بهش میگفت کفشاشو جمع کنه تا خراب نشن اون گوش نمیداد.
تا این که یه شب تموم کفشها با هم در گوشی صحبت کردن و تصمیم گرفتن هر کدومشون یه جایی قایم شن.
میون اون همه کفش یه کفش قرمز بود که ریزک خیلی دوستش داشت.
کفشها همه با هم شروع کردن به بازی کردن و هر کدومشون یه گوشهای
قایم شدن.
صبح که ریزک بلند شد دید که هر چی کفش میپوشه لنگه دیگهاش پیدا نمیشه. اون به سمت کفش قرمزش رفت ولی دید لنگه اونم نیست.
ریزک خیلی ناراحت شد و کلی گریه کرد.
لنگه کفش قرمز اومد پیش ریزک و ازش قول گرفت که اگه تمیز باشه و دیگه شلخته نباشه اون یکی لنگهشو صدا کنه تا به ریزک کمک کنن تا بره مدرسه.
ریزک هم که تازه فهمیده بود کفشها کنار هم قشنگن و به دردش میخورن همه اونا رو جفت کرد و یه گوشه تمیز چید تا همیشه ازشون استفاده
کنه و باهاشون به گردش بره.
بهاره سدیری