حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
همه با هم قهر کردن و در لونههاشون رو به هم بستن.
اما کوه هرشب با باری از غم چشمش رو، رو به جنگل میبست و صبح با نمی باز میکرد تا به سرش زد که سر و صدایی راه بندازه تا دل جنگل رو بلرزونه، بلکه با آتیشش، سردی لونهها رو از بین ببره. اولش چند تا سنگ بزرگ روونه جنگل کرد و بعدش شروع کرد به ترقهبازی و از دهنش دود و آتیش در آورد، آخرش هم در گوش باد زمزمه کرد که حیوونهای جنگل رو با خبر کنه تا چند وقت دیگه آتشفشان بزرگی به پا میشه.
باد هم به گوش پرندهها و پرندهها هم به گوش همه حیوونهای جنگل رسوندن.
حیوونها اولش ترسیدن و خواستن پا به فرار بذارن، اما نمیتونستن از درختها و خونههاشون
به آسونی بگذرن . یکی خواست، خونهاش رو، رو بلندترین درخت جنگل بسازه که در امان باشه، اون یکی خواست خونهاش رو از سنگ بسازه، یکی دیگه تند تند شنا یاد میگرفت که اگه آتش راه افتاد، بپره تو آب. بعضیهاشون هم همینطوری که به کوه نگاه میکردن تو دلشون بهش بد و بیراه میگفتن و فکر راه نجاتی بودن.
وقتی خوب خوب فکر کردن، فهمیدن دردشون یکی شده و راهی جز این نمونده که درمونشون هم یکی بشه. یواش یواش پروانههای خنده رو نگاهشون نشست و شادیها رو درختهای جنگل میوه دادن.
همه با هم دور تا دور جنگل حصاری از سنگ چیدن. وقتی دلهاشون با کمک هم گرم شد، نه از آتش میترسیدن نه سوختن. دونههای دوستی تو دلهاشون گل داد و اینقدر به هم نزدیک شدن که آتشفشان یه خاطره فراموش نشدنی شد براشون. کوه هم وقتی اینهمه گرمی و نور رو تو دلهای حیوونهای سوخته کوه دید هرگز دلش نیومد که دل جنگل رو بلرزونه.
نرجس ندیمیدانش
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....