نفس عمیقی کشید.
امشب هم باز میدیدش.
اصلا شب رو به خاطر دیدن اون دوست داشت.
بازم میتونست باهاش صحبت کنه و براش از اتفاقاتی بگه که فقط خودش دیده و لمس کرده بود. از رازهاش.
میتونست از شادیها و غصههاش بگه.
چون فقط اون بود که رازدارش بود و بس.
اون شب خوشحال بود.
اتفاق خوبی پیش اومده بود و بالاخره با هم
به توافق رسیده بودند که یه زندگی جدید رو شروع کنند.
بالاخره بعد از کلی تلاش تو دلش جا شده بود.
منتظر شب بود که براش تعریف کنه لذتی رو که بعد از جواب بله شنیده بود.
سرشو کامل به طرف آسمون گرفت
و با شعف نگاش کرد.
اون شب آسمون فقط مال خودش بود و ستاره دنبالهدارش.
بهاره سدیری