یک خاطره

دزدها با آبمیوه پاکتی مسمومم کردند

من یکی از کسانی هستم که با خوردن آبمیوه مسموم، 172 هزار تومان پول، یک ساعت مچی، 2 جعبه نان برنجی به اضافه یک انگشتر عقیق را از دست دادم؛ اما... همه ماجرا سر این اماست. اجازه بدهید اصل ماجرا را تعریف کنم. تابستان سال گذشته برای تکمیل آموزش تنبور از کرمانشاه به تهران آمدم تا با تعلیم گرفتن از یکی از استادان هم‌ولایتی که خودش تنبورنواز شناخته شده‌ای است، با گوشه‌های دیگری از کار با تنبور آشنا شوم.
کد خبر: ۱۶۲۲۱۷

استاد قرار بود در یک ماه، هفته‌ای 3 روز و روزی 2 ساعت با من کار کند. معرف من عمویم بود که ساکن گوهردشت کرج است. استاد هم در کرج زندگی می‌کرد.

امتحانات پیش‌د‌انشگاهی را که تمام کردم، از پدرم خواستم که به وعده‌‌اش وفا کند و مرا خانه عمو بفرستد. بگذریم که با هزار بدبختی موافقت کرد؛ اما بالاخره موافقت کرد.

من بعدازظهر یک روز جمعه با اتوبوس به طرف تهران راه افتادم و به احتمال قوی باید 5/8  9 شب به کرج می‌رسید و من در مسیر گوهردشت پیاده شدم که متاسفانه نشد. خواب رفته بودم. وقتی بیدار شدم دیدم اتوبوس در بزرگراه زیر پل کرج  تهران توقف کرده که چند مسافر پیاده کند. من هم پیاده شدم. قبلا یک بار با پدر و مادرم به خانه عمو در گوهردشت رفته بودم و چندان غریبه نبودم. خلاصه ساکم را برداشتم رفتم به قسمتی در کنار جاده که مسافرکش‌ها ایستاده بودند.

تقریبا دیروقت بود و ماشین زیاد نبود. یک ربع، 20 دقیقه‌ای منتظر شدم. یکی دو تا ماشین مسافران منتظر را سوار کردند و من ماندم و 2 دختر جوان. در همین موقع یک پیکان شیری رنگ مدل پایین توقف کرد، البته شاید هم کرم روشن بود. من در آن ساعت شب درست تشخیص نمی‌دادم که یک نفر جلو بود و 2 نفر دیگر هم عقب نشسته بودند. دخترها سوار نشدند؛ اما من سوار شدم و ماشین هم راه افتاد. من صندلی عقب، کنار پسر جوانی که تقریبا همسن و سال خودم بود، نشستم. یک کیسه نایلکس پر از خرت و پرت جلو پایش بود و یک جعبه شیرینی روی زانوهایش. مسافر جلویی، مرد تقریبا 35  30 ساله‌ای بود که داشت با تلفن همراهش ور می‌رفت. یک کم که رفتیم، جوان بغل‌دستی من در جبعه شیرینی را باز کرد و به من و راننده و آن مسافر تعارف کرد. همه ما یکی‌یکی شیرینی دانمارکی برداشتیم و تشکر کردیم، بعد همان پسر جوان از تو کیسه نایلکس، یک آبمیوه پاکتی درآورد و به ما تعارف کرد. هیچ کدام نخوردیم.

راننده گفت: شیرینی عروسیه؟ جوان گفت: نه بابا، کار پیدا کردم، شیرینی کارمه دارم می‌برم خونه. مرد جلویی گفت: لابد شیرینی‌فروشیه؟ پسر خندید و گفت: نه سوپرمارکتیه. بعد دست کرد تو کیسه، یک آبمیوه پاکتی درآورد و گفت: ببخشید، بیشتر ندارم. همین یکیه! راننده گفت: اهل انار نیستم. مسافر جلویی گفت: خودت بخور! جیگرت خنک شه. راننده گفت: اصلا بهتره بدی بغل‌دستی‌ات. من گفتم: نه نمی‌خورم، ممنون. جوان باز تعارف کرد. راننده گفت: بخور بابا، من به جایش یک سیگار روشن می‌کنم. من هم که بدم نمی‌آمد آبمیوه بخورم، دست جوان را رد نکردم. شروع کردم با نی خوردن آب انار، خیلی هم خوشمزه بود.

مسافر جلویی شروع کرد با تلفن همراه حرف‌‌زدن و جوان بغل‌دستی هم دوباره شیرینی تعارف کرد که دستش را رد نکردم. نمی‌دانم چقدر از مسیر را رفتیم که یکباره احساس کردم حالم دارد یکجوری می‌شود، به راننده گفتم: لطفا نگهدارید حالم داره بهم می‌خوره.

راننده گفت: چشم، با این سرعت که نمیشه، اجازه بده جلوتر، تو شانه خاکی وایسم!

تو فکر بودم که کی می‌خواهد بایستد که سرم افتاد رو شانه مسافر جوان و دیگر نفهمیدم چی شد و وقتی چشم باز کردم که دیدم خانه عمو هستم و پسرعمو بالای سر من نشسته است.

قضیه روشن شد آبمیوه مسموم به خوردم داده بودند و بعد از برداشتن پول، ساعت و دو جعبه نان شیرینی که سوغات آورده بودم، همانجا مرا رها کرده بودند که خوشبختانه توسط پلیس راه و با استفاده از دفترچه تلفنی که در ساکم بود، عمو را خبر کرده بودند.

خیلی دلم سوخت، آخر نامردی هم حدی دارد، بیشتر دلم برای نان برنجی‌ها سوخت. اقلا یکیش را برمی‌داشتند. بگذریم، خیلی سعی کردم ماجرا را فراموش کنم، اما مگر می‌شد. عمو پول شهریه استاد را داد و پولی هم توجیب من گذاشت و به خواست پسرعمو، قرار شد به پدرم چیزی نگویند.

اگر می‌گفتند، بلافاصله برم می‌گرداند کرمانشاه، اما من ول کن نبودم. روزهایی که برای کلاس می‌رفتم کرج، نیم ساعت، سه ربعی اطراف ایستگاه گوهردشت کمین می‌کردم بلکه سارقان را شناسایی کنم. البته چیز خاصی تو ذهنم نبود، چون رنگ ماشین را در آن ساعت شب درست تشخیص ندادم. سفید بود؟ شیری بود؟ یا کرم روشن. قیافه راننده را هم نیمرخ دیدم و قیافه مسافر جلویی را که اصلا ندیدم.، بجز پشت سرش را، اما مسافر جوان که همدست آنها بود قیافه‌اش تابلو بود، مخصوصا که روی گونه راستش یک خال بود که ازش یکی‌‌دو تا مو هم آویزان بود.

تقریبا هفته آخر کلاس بود که سعید پسرعموم هم می‌خواست بیاید استاد تنبور را ببیند که اگر او هم خوشش آمد به کلاس بیاید. دست بر قضا همان‌‌روز در بازگشت پسرجوان را دیدم که ساک به دست بین مسافران می‌پلکید، انگار منتظر رفقایش بود. ماجرا را به سعید گفتم. سعید گفت: دعا کن که نرود باید منتظر ماشین گشت پلیس باشیم. زیاد طول نکشید که سروکله ماشین گشت پیدا شد.

سعید گفت: من میرم طرف ماشین گشت، چند تا سوال می‌کنم. در این فاصله تو با آقازاده صحبت کن اگر پول و ساعت را پس داد که خوب. اگر نداد به من اشاره کن تا من فورا ماجرا را به پلیس بگویم و او را دستگیر کنیم. معطل نکردم پسرک تا مرا دید جا خورد. سریع موضوع را گفتم به تته پته افتاد. ساعتم را از مچش باز کرد و از توکیف پولش 130‌‌هزار تومان داد و قسم خورد که او فقط ساعت را برداشته و پول‌ها و نان برنجی را آن دو تای دیگر برده‌اند.

خم شد دستم را بوسید و گفت: جون مادرت رحم کن دیگه تکرار نمی‌کنم. دلم به رحم آمد پول و ساعت را گرفتم. او قول داد دفعه دیگر 42 هزار تومان بقیه را هم بدهد. ولش کردم. اما راستش پشیمان شدم، می‌ترسم اگر دوباره مرا ببینند یقه‌ام را بگیرند. اما خیالی نیست، چون دیگر شناسایی‌اش کردم پسرعموم هم همین‌طور. اما مساله این است که از آن به بعد هر وقت آبمیوه پاکتی می‌خوام بگیرم، ته دلم می‌لرزد. آبمیوه انار که دیگر هیچی. شما هم مواظب آبمیوه‌های تعارفی باشید.

سیدسجاد فتوحی - کرمانشاه‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها