وضعیت ناآرام این ماجرا؛

طغیانگر

نوشته: کای نولته اسمیت مترجم: سهراب برازش‌ بخش پایانی
کد خبر: ۱۶۲۲۱۳

خلاصه قسمت اول:

نورمن لویس، معاون موسسه روان‌شناسی است که رئیسش دکتر ادوارد پولاک است. آنها در زمینه روان‌شناسی رفتارگرایی تحقیق می‌کنند و دکتر پولاک روان‌شناسی مشهور است که آخرین کتابش «وضعیت سرزندگیآرام» سروصدای زیادی به پا کرده است. جسد فردی به نام دکتر ارنست وینه در خانه تابستانی‌اش پیدا می‌شود. هفت‌تیری در دست جسد است که احتمال می‌دهند او خودکشی کرده باشد اما انگیزه خودکشی او معلوم نیست. او نیز همچون دکتر پولاک در زمینه روان‌شناسی مشهور بوده، اما یک روان‌شناس فرویدی و مخالف نظرات دکتر پولاک بود. پلیس در تحقیقاتش کشف می‌کند که دکتر پولاک قبل از مرگ دکتر وینه در همان خانه تابستانی با او ملاقات کرده است. دادگاه تشکیل می‌شود و دکتر پولاک از اتهام قتل تبرئه می‌گردد. پزشک جراح اعصابی در دادگاه شهادت می‌دهد که دکتر وینه مبتلا به تومور مغزی بوده و چیزی به پایان زندگیش باقی نمانده بود و همین مساله ظن خودکشی او را افزایش داده و دکتر پولاک را از اتهام قتل می‌رهاند.

پولاک در گفتگو با معاونش نورمن مدعی است که دکتر وینه با تپانچه به مغزش شلیک کرده و به این ترتیب قصد داشته اوضاع را طوری جلوه دهد تا او را به قتل رقیب علمی‌اش متهم کنند. پایان داستان را در این شماره می‌خوانیم.

پولاک دسته کلیدش را به گوشه‌ای از اتاق پرت کرد. دسته کلید به دیوار اصابت کرد و با صدای خفه‌ای روی میز افتاد.

پولاک گفت: دادستان چه کارها که نکرد. چندین شاهد را آورد و آنها قسم خوردند که دکتر وینه و من از همدیگر متنفر بودیم. خب این یک شمشیر دو طرفه بود؛ اگرچه پولاک از وینه متنفر بود، اما وینه هم از پولاک  تنفر داشت. همین کافی بود تا خودکشی را منتفی کنند و به جای آن مرا به قتل متهم کنند.

نورمن بی‌اختیار دسته کلید را برداشت و جلوی پولاک گذاشت و گفت: آیا این فقط یک تئوری نیست؟ یک توضیح ممکن برای آنچه می‌توانسته اتفاق افتاده باشد؟

پولاک گفت: این‌قدر احمق نباش!‌ وینه به چه دلیل دیگری می‌توانسته خودش را بکشد، در حالی‌که من چند دقیقه قبلش پیش او بودم؟ او نمی‌توانست تحمل کند که خودش با دنیا وداع بگوید و ادوارد پولاک امکان زندگی داشته باشد و کلام آخر را بگوید.

نورمن گفت:‌ ببخشید، آب دارد جوش می‌آید.

دو فنجان قهوه ریخت و آورد. پولاک روی صندلی کنار میز نشست و نورمن روی صندلی روبه‌رویش جاگرفت. صدایش را صاف کرد و پرسید:
پیدا کردن یک دکتر جراح اعصاب سخت نبود؟

پولاک  شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:‌ نمی‌دانم از کجا ناگهان دو روز پیش سروکله این مرد پیدا شد. وینه با اسم مستعار به این دکتر مراجعه کرده بود. به‌‌همین دلیل این دکتر تازه هنگامی ‌که گزارش دادگاه را خواند و عکس وینه را در روزنامه‌های شیکاگو دید مریضش را باز شناخت.

شاید سوالم را درست مطرح نکردم. سوالم دقیقا این بود که آیا پیدا کردن جراح اعصابی که حاضر باشد قسم دروغ یاد کند سخت نبود؟

لعنت بر شیطان، منظورت از این حرف چیست؟

من می‌دانم که تو ارنست وینه را به قتل رساندی.

پولاک فنجانش راچنان ناگهانی روی میز گذاشت که قهوه از درونش روی میز ریخت.

نورمن ادامه داد: فکر می‌کردم هیات منصفه تو را گناهکار بشناسد. در واقع از این امر مطمئن شده بودم. بعد این جراح اعصاب با داستان تومور مغزیش پیدا شد.

من ... خیلی حیرت زده شدم. طبعا هیات منصفه قادر نبود این جنایت را آن‌طور که من می‌فهمم درک کند.

نورمن از کیفش برگه‌هایی را که صبح زود همان روز نوشته بود بیرون آورد و گفت: وقتی مارگارت به عنوان شاهد به دادگاه فرا خوانده شد من از گناهکار بودنت مطمئن شدم.

پولاک که انگار شوکه شده بود گفت: مارگارت؟

او این اسم را طوری ادا کرد که گویی اسم دخترش را نمی شناسد.

شاید فراموش کرده باشی که من روز جنایت مشغول کار کردن در اینجا بودم.

می‌دانم که آن‌روز مارگارت بیش از یک ساعت پیش تو بوده است. بعد از رفتن او رفتارت را دیدم. احتمالا آن موقع بدون فوت وقت پیش دکتر ارنست وینه رفتی.

خب معلوم است. این را در دادگاه هم تعریف کردم.

نورمن سرش را به حالت تایید تکان داد و گفت: آن روز نمی‌دانستم مارگارت به توچه گفته، تا این‌که اظهاراتش را در دادگاه شنیدم. آن وقت دیگر برایم روشن شد که آن روز چقدر حس نفرتت تشدید شده بود. تو وقتی شنیدی که دختر خودت نظریه‌هایت را رد می‌‌کند و قصد دارد نزد دکتر وینه به تحقیق بپردازد  آن‌وقت بود که فرآیند شرطی‌سازی تقریبا کامل شد.

پولاک با عصبانیت گفت: لعنتی، اصلا از چی صحبت می‌کنی؟

از نظریه الگوی واکنشی‌ات و نیز نظریه ترکیب‌ نهایی مجموعه محرک‌ها که باعث به قتل رساندن ارنست وینه شده است.

نورمن سرش را از نوشته‌اش بلند کرد و ادامه داد: مشاهده توسعه این الگو امر مطبوعی نبود. تو و دکتر وینه در محیطی رقابتی زندگی می‌کردید، محیطی که رفتارهایتان به مرور زمان با آن سازگار شدند.

نورمن عبارت دیگری از یادداشتش را خواند: تو با وینه در یک رقابت مداوم بودی و هر یک از شما می‌‌خواست بیشترین تاثیر را روی دنیای روانشناسی بگذارد. در هر رفتار رقابتی گرایش به اعمال خشونت شکل می‌گیرد و حملات بی‌وقفه دکتر وینه روی کار‌هایت این خشونت را تشدید می‌کرد. این محیط رقابتی پر نفرت بالاخره دامنه‌اش به زندگی خصوصی‌ات کشیده شد و این هنگامی اتفاق افتاد که مارگارت با تو صحبت کرد و تصمیمش را به اطلاعت رساند. اطلاع از تصمیم دخترت یک محرک بسیار نیرومند و تازه بود، طوری که احتمال عمل خشونت‌آمیز در حضور وینه در این شب به مقدار خیلی زیادی افزایش پیدا کرد.

ادوارد پولاک سرش را به نشانه نفی تکان می‌داد، انگار می‌خواست خودش را از سر و صدای کرکننده‌ای خلاص کند. گفت: باور نمی‌کنم، بعد از آن همه مسائلی که پشت‌سر گذاشتم چه‌طور می‌‌توانی این‌طور صحبت کنی؟ تو که مرا می‌شناسی و باید بهتر از هر کس دیگری به بی‌گناهیم باور داشته باشی.

متاسفم که مجبورم در قبالت چنین موضعگیری بکنم. فکر می‌کنم حقیقت را کشف کرده‌ام... چرخه نهایی مجموعه محرک‌ها با دم دست قرار گرفتن اسلحه تکمیل شد. وقتی دکتر وینه تپانچه‌اش را به تو نشان داد و با افتخار گفت که اخیرا با آن سارقی را فراری داده است تو در آن لحظه روبه‌رویش ایستاده بودی. تو خودت همین وضعیت را درکتابت به عنوان قدرتمند‌ترین محرک برای اجرای یک عمل خشونت‌آمیز مطرح کرده‌ای.
بدیهی بود که نسبت به او واکنش نشان بدهی.

پولاک دو دستی به میز چسبیده بود. انگار این احساس را داشت که می‌تواند به این طریق واقعیت بی‌گناهیش را از طریق چوب به ضمیر خودآگاه نورمن منتقل کند. گفت: باور نمی‌کنم. امکان اتفاق افتادن چنین چیزی وجود ندارد. واقعا باور نمی‌کنم که دیدت این‌قدر محدود باشد.

نورمن گفت: بخشش؟

کم‌کم عصبانیت پولاک شدت گرفت و گفت: بله، بهتر است تقاضای بخشش کنی. مردمی که توی سالن دادگاه بودند، به نظر من همه‌شان احمق بودند، اما حماقت آنها در برابر حماقت تو هیچ است. حتی جوان‌ترین دانشجوهایم یک نظریه را این‌طور ناشیانه تفسیر نمی‌کنند که تو می‌کنی.

 ناشیانه؟ یعنی می‌خواهی بگویی که اشتباه می‌کنم؟

پولاک ادای نورمن را در آورد و گفت: بله، می‌خواهم بگویم که اشتباه می‌کنی.

 از چه نظر اشتباه می‌کنم؟

 اولا بهتر است به نقطه آغاز برگردی. تو طوری حرف می‌زنی که انگار شرایط محیطی به صورت مکانیکی یک واکنش خاصی را سبب می‌شوند، اما باید بدانی که شرایط محیطی تنها احتمال نوع خاصی از رفتار را بالا می‌برند.

نورمن گفت: خب من هم دقیقا همین را می‌گویم! طبق تمام روش‌های آماری که تاکنون مورد استفاده قرار داده‌ایم احتمال واکنش تو در آن شب آنقدر زیاد است که تقریبا آدم یقین پیدا می‌کند که چنین واکنشی انجام گرفته است. واکنش‌های تو نسبت به وینه از سال‌ها قبل فوق‌العاده شدید بوده.

امروز صبح زود من این واکنش‌‌ها را، در طول 10 سال گذشته، بیاد آوردم و به موردی برنخوردم که بی‌اعتنا از کنارش گذشته باشی. واکنش کلامی تو، هنگامی که اسم او برده می‌شد، رفتارت با آن دانشجویی که با تو درباره وینه به بحث و جدل پرداخته بود، پاسخ تو، وقتی که نامزدیت برای احراز ریاست مجمع علمی با شکست مواجه شد، چطور مقاله‌اش را پاره کردی و آخرین کتابش را درون شومینه انداختی. هر واقعه‌ای که پای او در میان بود عکس‌العمل شدیدت را به همراه داشت. ملاقات با وینه، دم دست بودن یک تپانچه... واکنش تو در این شرایط کاملا قابل پیش‌‌بینی است.

پولاک خشمگینانه فریاد زد: نه، این‌طور نبوده. محرک‌های مخالف، عوامل بازدارنده فرهنگی و نظایر آن در اینجا تاثیر خودشان را می‌گذارند. تو نمی‌توانی از پیش بگویی کدام نیرو سرانجام غلبه می‌کند.

نورمن با لحنی خشک جواب داد: معلوم است که توانستم. من برای این کار از روش‌شناسی کتاب خودت «وضعیت سرزندگیآرام» استفاده کردم.
از هر کتابی که استفاده کرده باشی برایم مهم نیست، چون اشتباه می‌کنی. من ارنست وینه را نکشته‌ام و دیگر هم در این مورد حرف نزن!
تو باید او را کشته باشی.

لازم نیست به من بگویی چه کار باید کرده باشم! من که یک موش آزمایشگاهی نیستم! نورمن با تعجب گفت: قبلا حساسیت رفتارت بسیار شدید بوده و آن شب شرایط محیطی در بالاترین حد خود قرار گرفته. چطور می‌توانستی کاری غیر از کشتن او انجام بدهی؟

توی کله‌ات فرو نمی‌رود که من او را نکشته‌ام؟ البته من خوشحالم که او مرده. از سال‌ها قبل آرزوی مردن او را داشتم و آن شب هم واقعا آنقدر دیوانه شده بودم که توان به قتل رساندنش را داشتم، اما در واقعیت ممکن نبود که دست به چنین کاری بزنم. نمی‌فهمی؟

چطور توانستی از به انجام رساندن این ضرورت طفره بروی.

چون هیچ گاه به طور جدی به آن فکر نکرده بودم؛ چون آن را نمی‌خواستم، انجامش هم ندادم.

نمی‌خواستی؟ یعنی می‌خواهی ادعا کنی که رفتارت تحت کنترلت بوده؟ یعنی صاحب ... اراده آزاد بوده‌ای؟

نورمن به شکلی تحقیرکننده لبخند زد.

پولاک به حالتی مستاصل ناسزایی گفت و رویش را برگرداند.

نورمن یادداشت‌هایش را تا کرد و گفت: این بر نتایجم خط بطلان می‌کشد. اگر تاکنون شکی وجود دارد، رفتار کلامی که اکنون داشتی تمام شکم را از بین برد.

پولاک منتظر طعمه‌ای بود که با آن بتواند باز این مخلوقش را درون قفسش ببرد. سرانجام بر سرش فریاد کشید: ای بی‌مغز!

نورمن عکس‌العملی به آن نشان نداد. چشم‌هایش مثل دو شیشه کوچک خاکستری شده بود، غیرقابل نفوذ همچون فولاد. پولاک مشت‌هایش را روی میز کوبید، طوری که فنجان‌های قهوه به رقص درآمدند.

می‌بینم که اکنون کاملا برای اعمال خشونت‌آمیز شرطی شده‌ای. حدس می‌زدم. رفتارت کاملا این طور نشان می‌دهد.

دست درون کیفش برد و ادامه داد: به نام اثر مشترک بزرگمان که تو نوشتن آن را متوقف کرده‌ای، از آنچه مجبورم انجام دهم جدا متاسفم.

پولاک ناگهان چهره‌اش مثل گچ سفید شد، انگار خون بدنش یکباره کشیده شده بود. گفت: آن را از کجا آوردی؟

 تپانچه خودت است. از گاوصندوق برداشتم. بعد از انجام کارم آن را پاک می‌کنم و در دستت می‌فشرم، همان طوری که تو قبلا با وینه این کار را کردی.

 بگذارش کنار. دیوانه شده‌ای؟

 نه، البته که نشده‌ام. نقشه همه چیز را دقیقا طراحی کرده‌ام. صبح زود به خط خودت یادداشت خودکشی را آماده کرده‌ام، طوری که دانشجویانت و شیفتگان حقیقت بفهمند که تو به یک نمونه کاملا منفی تبدیل شده‌ای. فکر می‌کنم این یادداشت پلیس را هم راضی کند. این یادداشت اعتراف توست به این که ارنست وینه را کشته‌ای.

 اما من بیگناهم!

نورمن در جوابش گفت: اما این از نظر علمی غیرممکن است.

و با سرزندگی کاملا آرام ماشه تپانچه را چکاند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها