آن روز ها رفتند

عماد مرد آرامی بود، یعنی تا قبل از این که در خرداد سال 76 به زندان بیفتد این طور بود. مردی به ظاهر متشخص با لباس‌های مرتب و منظم که از نگهبان فروشگاه، تا همه دخترهای فروشنده برای او احترام خاصی قائل بودند و عماد با این که 38 سال بیشتر نداشت طوری رفتار می‌کرد که گویا مردی 60 - 50 ساله و سرد و گرم چشیده است.
کد خبر: ۱۶۲۱۹۵

آرامش و سکونی که در زندگی‌اش جاری بود از او چهره  یک مرد خوشبخت ساخته بود، اما خودش از این وضعیت راضی نبود. احساس می‌کرد در زندگی چیزی کم دارد؛ یک اتفاق. یک تکان. صبح‌ها ساعت 5/5 بیدار می‌شد. صبحانه مختصری را که مادر پیرش برایش آماده کرده بود، می‌خورد. ظرف غذایش را برمی‌داشت، با اتوبوس سرکار می‌رفت، تا ساعت‌7 بعدازظهر آنجا می‌ماند، با اتوبوس برمی‌گشت، منتظر شام می‌ماند و بعد هم به اصرار مادرش زود می‌خوابید تا صبح راحت بیدار شود.

عماد احساس می‌کرد زندگی‌اش مثل حرف سوم اسمش یک خط یکنواخت و کسل‌کننده است، اما خودش عاشق پیچ و تاب بود. مادرش که مرد، دل را به دریا زد تا زندگی‌اش را از این روبه‌آن رو کند. از شب زنده‌داری شروع کرد، کارش به خوردن غذاهای حاضری، رستوران سرکوچه فروشگاهشان کشید و گهگاهی لباس‌هایش را اتو نکشیده می‌پوشید و دست آخر هوس ازدواج به سرش زد. زینت، فروشنده‌ای مطلقه بود و عماد از همان زمان که مادرش هنوز زنده بود او را دوست داشت؛ اما جرات نمی‌کرد حرفی به مادرش بزند. مادرش می‌گفت فعلا ازدواج برای تو زود است، وقتش که شد خودم آستین بالا می‌زنم، فعلا جوانی و باید سرت به چیزهای دیگر گرم باشد.

عماد به هر ترتیب که بود بله را از زینت گرفت، اما خوب می‌دانست زن حاضر نیست باحقوق بخور و نمیر بسازد و اصلا به همین خاطر از شوهر اولش که کارمند ساده و دون پایه بود، جدا شده بود. در فکر تازه‌ای به سر می‌برد، از همان دست فکرهایی که می‌توانست زندگی‌اش را مثل حرف اول اسمش پرپیچ و تاب و وضع‌اش را از این رو به آن رو کند. یک روز با خودش فکر کرد اگر در چند نوبت و بتدریج از صندوق پول بردارم کسی به من مشکوک نمی‌شود به خصوص این که همه به من احترام می‌گذارند. این طور شد که رقم حساب بانکی‌اش 5/1 میلیون تومان بیشتر شد، اما همان موقع به زندان افتاد.

یک سال زندان با کندی کشنده‌ای گذشت. بعد از آزادی بدجوری احساس تنهایی می‌کرد. یک هفته تمام خودش را در خانه حبس کرد و کارش شده بود این که هر چند ساعت جلوی آیینه بایستد، بینی شکسته‌اش را که سوغات زندان بود، برانداز کند و موهایش را که دیگر به سفیدی می‌زد، دست بکشد. نه کاری برای انجام دادن داشت و نه آبرویی که بخواهد با آن سرش را بالا بگیرد. بالاخره به سرش زد سراغ زینت را بگیرد. نمی‌دانست زن چه برخوردی با او خواهد داشت. پیش خودش فکر کرد همه چیز را برایش توضیح می‌دهد و عذر می‌خواهد، اما همین که با زینت روبه‌رو شد بدون آن که مجال حرف زدن پیدا کند احساس کرد صورتش به اندازه یک جای دست سرخ شده و می‌سوزد. تنهاتر از پیش به خانه بازگشت.

سکوت خانه دیوانه‌اش می‌کرد. از آن شب بی‌خوابی به سرش زد. در مدت یک ماه به جز برای خریدن نان، تخم‌مرغ و تن ماهی از خانه بیرون نمی‌رفت. بارها به خودکشی فکر کرد و هر بار به این نتیجه رسید که جرات این کار را هم ندارد. دلش برای آن زندگی که مثل حرف سوم اسمش بود لک زده بود. ای کاش مادرش زنده بود تا به او می‌گفت باید چه کار کند، اما به هر حال او مرده بود و چاره‌ای برای عماد وجود نداشت جز این که خودش، خودش را از این باتلاق بیرون بکشد. بالاخره عزمش را جزم کرد. از روز بعد هر روز صبح زود بیدار می‌شد و برای ورزش به پارک می‌رفت، اما احساس خوبی نداشت. فکر می‌کرد مردم او را جور خاصی نگاه می‌کنند. هر چه هم که نسبت به این احساس آزاردهنده بی‌اعتنایی می‌کرد، فایده‌ای نداشت.

دو هفته‌ای می‌شد که هر روز صبح به پارک لاله می‌رفت تا این که یک روز موقع دویدن دور حوضچه مردی را دید که روی نیمکت نشسته و سعی داشت مخفیانه دستش را در یک ساک‌دستی فرو کند، توجهش را جلب کرد و مرد را زیر نظر گرفت و موقعی که او کیف پول را از داخل ساک بیرون کشید و خواست که به سرعت دور شود، مچ‌اش را گرفت. عماد همان طور که با دو دست کمر مرد را چسبیده بود و فریاد آی دزد آی دزد سر می‌داد با یک هل نقش برزمین شد. بلند شد و به تعقیب سارق شروع به دویدن کرد. یک لحظه‌ احساس کرد مرد دیگری هم شانه به شانه‌اش می‌دود. بالاخره سارق جلوی در پارک گیر افتاد.

عماد دو هفته بود که هر روز صبح به پارک لاله می‌رفت تا این که یک روز موقع دویدن دور حوضچه مردی را دید که روی نیمکت نشسته و سعی داشت مخفیانه دستش را در یک ساک‌دستی فرو کند، مرد را زیر نظر گرفت‌

مجید همانی که شانه به شانه عماد دویده بود، همان صاحب ساک که یک نمایشگاه اتومبیل هم داشت از او تشکر کرد و کارتش را به او داد. یک هفته بعد عماد همان طور که از درد تنهایی به خود می‌پیچید به سرش زد سراغی از مجید بگیرد. مرد پشت میزی بزرگ در ته نمایشگاه نشسته بود و انگشت اشاره‌اش روی ماشین حساب می‌دوید. با دیدن عماد از جا بلند شد، سلام علیک گرمی کرد و چند دقیقه بعد بحث به کسب و کار و وضع خراب بازار رسید و بالاخره عماد به سختی این جملات را از گلویش بیرون پراند که دنبال کار می‌گردد. مجید شرمنده عماد شد و عماد شرمنده‌تر که چرا به یک غریبه رو انداخته است.

این شرمندگی پس از آن بارها و بارها تکرار شد در قصابی، بنگاه معاملات املاک، خیاطی، شرکت تولید مواد غذایی سه ماه از آزادی عماد گذشت، پولش کم‌کم داشت ته می‌کشید و هنوز از آن تنهایی آزار دهنده بیرون نیامده بود. زندگی‌اش شبیه الفی بر عکس شده بود که به جای رفتن به بالا، او را به پایین می‌کشاند. تصمیم گرفت دوباره سراغی از زینت بگیرد، اما این بار همان سیلی هم نصیبش نشد و زن حتی سرش را بالا نکرد که او را ببیند. عماد کم‌کم به این نتیجه رسید که همه چیز تقصیر زینت است و اگر او نبود و اگر نمی‌خواست با وی ازدواج کند هرگز چنین روزهای سختی را تجربه نمی‌کرد. این طور بود که هوای انتقام‌گیری به سرش زد. با خودش طرح‌ها ریخت و برنامه‌ها چید، اما هر بار پشیمان می‌شد.

پیش خودش می‌گفت آخرش که چه؟ آخرش باز هم زندان است و بی‌آبروتر از حالا می‌شوم. زمان همچون اسبی رم کرده می‌گذشت و عماد را زیر سم‌های خود له می‌کرد. آخرین برداشتش را از حساب بانکی‌اش انجام داد. تمام شدن این پول برایش تیرخلاصی بود و او نمی‌خواست این گلوله، مغزش را بشکافد پس دوباره شروع کرد به گشتن دنبال کار و باز هم تلاش بی‌حاصل. از زندگی و از خودش بیزار شده بود تا این که بار دیگر تصمیم گرفت اتفاق‌های گذشته را مرور و همه چیز را از نو شروع کند. دوباره صبح‌ها برای ورزش به پارک لاله می‌رفت و روز سوم بود که مجید را دید. سعی کرد با او چشم تو چشم نشود، اما مجید خودش جلو آمد. حال و احوال کرد و از او پرسید کار پیدا کرده است یا نه. شاگرد مجید که آبادانی بود رفته بود شهر خودشان و او برای نمایشگاه دنبال یک شاگرد می‌گشت. عماد با شنیدن این خبر جانی دوباره گرفت و از روز بعد کار در نمایشگاه را شروع کرد، اما راه و چاه را نمی‌دانست و یک سال طول کشید تا فوت و فن کار را یاد بگیرد.

عماد 2 سال در نمایشگاه مجید ماند و با او کار کرد. در این مدت چند بار سراغ زینت رفت و بعد از هر بار بی‌اعتنایی زن، بالاخره فهمید که قرار است او بزودی شوهر کند. فهمیدن این موضوع برایش نتیجه‌ای جز عذاب در پی نداشت. هر چند حالا دیگر محتاج نان شب نبود، اما هنوز از تنهایی رنج می‌برد. شب‌ها که در خانه را باز می‌کرد، سکوتی سنگین او را می‌بلعید و عماد هیچ راه گریزی از این درد نمی‌یافت. حتی یک قناری خرید تا شاید کمی اوضاع بهتر شود، اما اتفاق خاصی نیفتاد. سال دوم کار در نمایشگاه بود که احساس کرد از آنجا هم دل‌آزرده شده و دیگر نمی‌تواند این یکنواختی را تحمل کند. مدتی دنبال کار گشت تا این که در یک مدرسه غیرانتفاعی به عنوان حسابدار و دفتردار کارش را شروع کرد. بچه‌ها را که می‌دید که با آن شور و حال در زنگ تفریح سرگرم بازی و شوخی بودند، یاد دوران مدرسه خودش می‌افتاد. مادرش توصیه کرده بود به هیچ وجه با بچه‌های دیگر دوست نشود و گرم نگیرد. می‌گفت عاقبت این دوستی‌ها اعتیاد است، بدبختی و نکبت است. به خاطر همین هم بود که در زندگی هیچ دوستی نداشت.

کار در مدرسه هم برای عماد دوام نداشت و سر سال عذر او را خواستند و مرد حرفه‌ تازه‌ای را شروع کرد البته فقط برای امرار معاش و وقت گذرانی. با موتوری که خریده بود حوالی بازار مسافرکشی می‌کرد. بعد از مدتی یک مسافر همیشگی پیدا کرد که هر روز ساعت 10 صبح باید او را از بازار به سه راه امین‌حضور می‌رساند و گاهی 20دقیقه‌ای منتظرش می‌شد و دوباره برش می‌گرداند همان جای اول. بعد از سه ماه مسافرکشی با موتور، محسن، همان مسافر همیشگی، عماد را به حجره خودشان برد و از آن به بعد قرار شد کارهای بیرون حجره را او انجام دهد. محسن با پدر و 5 برادرش در آن حجره کار می‌کردند و همه به عماد اعتماد داشتند و مرد بدون هیچ مشکلی سرش به کار گرم بود تا این که یک روز خواهر محسن برای انجام کاری به حجره آمد. عماد چشمش به زن که افتاد انگار ته دلش خالی شد. نگاه زن بسیار شبیه به نگاه‌های زینت بود و زنگ صدایش هم. عماد از فردای‌آن روز زمزمه‌هایی را شروع کرد و با پرس و جوهای پراکنده فهمید اسم خواهر محسن، منیره است و شوهرش دو سال پیش فوت شده و او اکنون با تنها فرزند پسرش در خانه پدری زندگی می‌کند. زندگی مرد دوباره پر آشوب شد.

می‌دانست که بین او و منیره فاصله بسیار زیادی است. حتی جرات نداشت عشقی را که در سر پرورانده بود بازگو کند. بعد از آن چند بار دیگر هم منیره به حجره آمد و عماد با ترس و لرز سر صحبت را با او باز کرد. همه چیز جوری پیش می‌رفت که انگار خدا می‌خواست آن دو به هم برسند و بالاخره مرد که حالا 43 ساله شده بود دل را به دریا زد و رازش را با محسن در میان گذاشت و اذن گرفت برای خواستگاری. عماد بله را که از منیره شنید خانه مادری‌اش را، همانجایی که پدرش قبل از تولد او فوت شده بود، فروخت. پولش را به محسن داد تا کار و کسبی راه بیندازد. عماد و منیره خانه‌ای در خیابان طوس اجاره کردند و خیلی زودتر از آن چه که فکر می‌کردند سر خانه و زندگی خودشان رفتند.

 امین پسر منیره هم با آنها زندگی می‌کرد. عماد دیگر از آن تنهایی درآمده بود و صاحب خانواده شده بود. همین موضوع امیدی به مرد داده بود که  باعث می شد هر روز یک گام دیگر پیشرفت کند. عماد 2 سال پیش یک مغازه خرید و خرازی‌ را راه انداخت. او، منیره و امین اکنون 5 سال است با هم زندگی خوب و آرامی دارند اما مرد هنوز روزهای سخت زندگی‌اش را از یاد نبرده است.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها