خاطرات خبرنگار جنایی‌

سرانجام اعتراف ‌کرد

تابستان سال 1371 بود. یک روز گرم و سوزان تیر ماه، پیگیر پرونده قتل مرد جوان 24 ساله‌ای‌ به نام اسد بودم که در مقابل محل کارش، ساعت 10 شب، بعد از این‌که مغازه را می‌بندد و قصد رفتن به منزل را دارد، مورد حمله قرار گرفته و به طرز دلخراشی با ضربات ممتد چاقو به قتل رسیده بود.
کد خبر: ۱۶۲۱۹۳

هیچ‌کس قاتل را ندیده بود. فقط یکی از همسایه‌ها که کلانتری را در جریان گذاشته بود، دو نفر را دیده بود که با موتورسیکلت، مقابل مغازه اسد متوقف و پس از جر و بحث با او، وی را مورد حمله قرار داده و آنگاه به سرعت از محل متواری شده بودند.

این پیرمرد شاهد، قیافه قاتلان را ندیده بود و غیر از این اظهارات کمک دیگری نتوانست بکند.

پرونده اولیه در کلانتری تشکیل و آنگاه برای پیگیری بیشتر به آگاهی ارجاع شد و کارآگاهان شعبه 2 جنایی تحقیقات خود را پیرامون این جنایت آغاز کردند.

کارآگاهان در اولین گام به بازجویی از خانواده اسد پرداختند. پدر و مادر اسد اظهار داشتند که پسرشان جوان سر به زیری بوده و با کسی درگیری نداشته است و سرش به کار خودش گرم بوده است. آنها به هیچ کس مظنون نبودند.

اما برادر اسد به کارآگاهان گفت: برادرم مدتی بود که از موضوع مبهمی رنج می‌برد. اما هیچ وقت صراحتا به من چیزی نگفت. وی افزود: گویا یک روز ظهر با جوانی که مزاحم دختری شده بود درگیر و با او گلاویز شده بود و این مرد جوان هم به تلافی این کار برادرم، دائم برای او مزاحمت ایجاد می‌کرد. مثل این‌که گاه و بیگاه تلفنی مزاحمت ایجاد می‌کرد و هر چند وقت هم در محل کارش سراغ او می‌رفت و فحش و بد و بیراه می‌گفت.

کارآگاهان تحقیقات خود را از محل کار او پیگیری کردند. آنها از تمامی کسبه اطراف بازجویی کردند تا این‌که به اولین سرنخ دست یافتند.
کارآگاهان متوجه شدند که مدتی است مرد جوان 20- 19 ساله‌ای دائم برای اسد مزاحمت ایجاد کرده و وقت و بی‌وقت سراغ او رفته و فحش و ناسزا می‌داده است و طی چند روز گذشته نیز شایعاتی را در میان کسبه محل علیه اسد و این‌که او چشم به ناموس مردم دارد و مغازه‌اش محل فساد است، راه انداخته است.

اما این مرد جوان کیست و چه خصومتی با اسد داشته است که این چنین برای او ایجاد مزاحمت کرده است؟ کارآگاهان برای یافتن پاسخ این پرسش تحقیقات گسترده‌ای را آغاز کردند.

با کمک کسبه، تصویری از جوان مزاحم تهیه و جستجو برای یافتن او را آغاز کردند تا این که بالاخره بعد از چند روز موفق شدند وی را به نام بهروز شناسایی کنند. بلافاصله محل زندگی بهروز شناسایی و تحت نظر قرار گرفت. اما اثری از بهروز نبود. خانواده‌اش اعلام کردند که وی مدتی است به خانه نیامده و آنها هم هیچ خبری از او ندارند. آنها از دست داشتن فرزندشان در قتل اسد اظهار بی‌اطلاعی کردند و با صراحت اعلام کردند که پسرشان علی‌رغم شایعاتی که علیه او مبنی بر شرور بودنش وجود دارد، اصلا این چنین نیست.

یکایک خانواده بهروز تحت بازجویی قرار گرفتند اما همه از او اظهار بی‌اطلاعی کردند و اعلام داشتند که مدتی است به خانه نیامده و احتمالا از کشور خارج شده است. چرا که دائم صحبت از رفتن به خارج می‌کرد.

پدر بهروز با صراحت اعلام می‌کند که پسرش از او مبلغ زیادی پول گرفته و ناپدید شده است و به احتمال زیاد به خارج از کشور رفته است. چرا که توسط رفقایش پیام فرستاده که من حالم خوب است و در ترکیه هستم و قصد دارم به کانادا یا استرالیا بروم.

وی در پاسخ سوال کارآگاهان که رفقای او که پیغام بهروز را آوردند چه کسانی هستند، جواب داد:‌ آنها تلفنی با خانه تماس گرفتند و من آنها را نمی‌شناسم.

بازجویی کارآگاهان از خانواده بهروز به جایی نمی‌رسد. در این میان شاهد قتل، اعلام کرده بود که جانیان دو نفر سوار بر موتورسیکلت بوده‌اند. همین امر باعث شد کارآگاهان جستجو برای یافتن نفر دوم را آغاز کنند.

کارآگاهان به تحقیق پیرامون رفقای بهروز پرداختند. چون خود بهروز موتورسیکلت نداشت بنابر این موتورسیکلت متعلق به رفیق او بوده است.
بنابر این تحقیق کارآگاهان متوجه یکی از رفقای بهروز شد که موتورسیکلت دارد. ماموران بعد از چند روز جستجو بالاخره یکی از هم محلی‌های او را به نام غلام که در روز حادثه با بهروز دیده شده بود و از طرفی با او رفاقت نزدیکی داشت و از همه مهم‌تر یک موتورسیکلت هوندا 125 داشت را شناسایی و دستگیر کردند.

غلام پس از دستگیری منکر هرگونه دخالت در قتل اسد شد و با صراحت  اعلام کرد که اصلا اسد را نمی‌شناسد، اما وقتی با کسبه محل روبه‌رو شد و از طرفی تحت بازجویی‌های فنی قرار گرفت لب به اعتراف گشود و به قتل اسد با کمک بهروز اعتراف کرد. اما مدعی شد که او هیچ نقشی در این جنایت نداشته و اصلا نمی‌دانسته که بهروز نقشه قتل اسد را کشیده است.

غلام در بازجویی اعتراف کرد: آن شب قرار بود بهروز فقط اسد را تنبیه کند و اصلا قرار ما نبود او را با چاقو بزند. اما بهروز در کمال بی‌رحمی او را مورد حمله قرار داد و من هیچ نقشی نداشتم و هیچ ضربه‌ای هم به او وارد نکردم.

با اعترافات غلام برای کارآگاهان محرز می‌شود که کسی جز بهروز قاتل اسد نیست، لذا به تحقیقات خود برای دستگیری بهروز شتاب بیشتری می‌دهند.

غلام در بازجویی اعتراف کرد: آن شب قرار بود بهروز فقط اسد را تنبیه کند و اصلا قرار ما نبود او را با چاقو بزند.
 اما بهروز در کمال بی رحمی او را مورد حمله قرار داد و من هیچ نقشی نداشتم‌  و هیچ ضربه‌ای هم به او وارد نکردم‌

ماموران در بازجویی مجدد از خانواده بهروز پی می‌برند که آنها از فرزندشان بی‌خبر نیستند اما حاضر به همکاری با پلیس هم نیستند.

در حالی که کارآگاهان شایعه خروج بهروز از مرز را تلاش خانواده قاتل برای توقف تعقیب از سوی پلیس تلقی می‌کنند، ماموران در ادامه تحقیقات خود پی‌می‌برند که با توجه به سن کم متهم بعید است اعضای خانواده وی از محل اختفایش کاملا بی‌خبرباشند. لذا تمام نزدیکان بهروز را به آگاهی احضار می‌کنند اما اطلاعی از او به دست نمی‌آورند. پلیس برای یافتن بهروز تحقیقات گسترده‌ای را آغاز می‌کند. هر جایی را که حدس زده می‌شود به آنجا گریخته و مخفی شده باشد را تحت نظر قرار می‌دهد، اما اثری از او نمی‌یابد. این جستجو نزدیک به 3 ماه طول می‌کشد تا این‌که یکی از رفقای دوران دبیرستان بهروز در یک ماجرای تصادفی به یکی از ماموران که به طور نامحسوس سراغ بهروز در محل رفته بود می‌گوید:  مدتی پیش بهروز با من تماس گرفت و از وضعیت محل و اوضاع و احوال پرسید. او از یک تلفن همگانی تماس می‌گرفت.

اظهارات این پسر جوان ثابت می‌کند که بهروز در تهران به سر می‌برد و گفته‌های خانواده وی خلاف واقع بوده است.

کارآگاهان مجددا خانواده بهروز را احضار و تحت بازجویی قرار می‌دهند. آنان این بار مدعی می‌شوند که بهروز پس از قتل، یک هفته نزد دایی‌اش بوده و سپس بدون خبر از خانه دایی‌اش متواری شده است.

دایی بهروز احضار می‌شود و در بازجویی منکر شده و می‌گوید، نه بهروز را دیده و نه از او خبری دارد. برای کارآگاهان مسجل می‌شود که بهروز تنها بوده و در خانه اقوام و یا نزدیکانش مخفی شده است. لذا تعقیب و مراقبت از خانواده او را به طور کاملا نامحسوس آغاز می‌کنند. کارآگاهان که از طریق عکس بهروز تصویری از چهره او دارند در اطراف خانه پدر او و اقوام به کمین می‌‌نشینند. این در حالی است که وانمود می‌کنند دست از تعقیب برداشته و مطمئن شده‌اند که بهروز به خارج از کشور گریخته است.

ماموران این موضوع را به خانواده مقتول هم اعلام می‌کنند تا از طریق آنها در محل شایع شود.

پس از دو هفته تعقیب و مراقبت و با بهره‌گیری از ترفندی که کارآگاهان به کار بردند بالاخره بهروز که خیال می‌کند ماموران دست از سر او برداشته‌اند، قدم به خانه خواهرش می‌گذارد غافل از این‌که چشمان تیزبین کارآگاهان او را تعقیب می‌کنند.

به محض ورود بهروز به خانه خواهرش، ماموران تمام راه‌های فرار او را می‌بندند و در یک عملیات ضربتی او را غافلگیر و دستگیر می‌کنند.
بهروز که حتی تصورش را نمی‌کرد بعد از 3 ماه با ورود به خانه خواهرش این چنین غافلگیر شود، در همان مراحل اولیه بازجویی لب به اعتراف می‌‌گشاید و می‌گوید: اسد جلوی چشمان دهها نفر و دختر مورد علاقه‌ام، آبروی مرا برد. او مرا کتک زد و بعد هم تهدیدم کرد که این بار دستم را خواهد شکست. او با این کارش باعث شد که دختر مورد علاقه‌ام مرا مسخره کند.

به خاطر همین موضوع کینه وحشتناکی از او به دل گرفتم و درصدد انتقامی کور برآمدم. اما نمی‌خواستم او را بکشم، فقط می‌خواستم او را بترسانم. می‌خواستم بداند با چه کسی طرف است که متاسفانه این حادثه وحشتناک پیش آمد و او با ضربات چاقوی من جان سپرد.

بهروز در حالی که اشک می ریخت، ادامه داد: من نمی‌خواستم او را بکشم، فقط می‌خواستم او را بترسانم.

بهروز یادآور شد: ‌بعد از قتل اسد، از خانه فراری شدم. بعد هم با پدرم تماس گرفتم. او هم کمکم کرد و گفت یه مدت سر و کله‌ات پیدا نشه تا آبها از آسیاب بیفته، من هم چند روزی خانه دایی‌ام بودم و بعد به خانه یکی از رفقای پدرم به شهرستان رفتم تا این که آن روز آمدم تا سری به خواهرم بزنم و مقداری از او پول بگیرم که گرفتار شدم.


 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها