حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
«بابل» قصهای افسانهای را تعریف میکند و خیلی ساده این نکته را به بحث میگذارد که چگونه خطاها و اشتباهات کوچک در قضاوتهای آدمها میتواند عواقب تراژیکی به وجود بیاورد. در کنار آن قصه فیلم در این باره نیز بحث میکند که چگونه در عصر ارتباطات سریع، آدمها هنوز نمیتوانند ارتباط خوب و درستی با یکدیگر برقرار کنند. در کنار این دو موضوع اصلی، فیلم حاوی پیامهای «کوچکتری» هم هست که در سکانسهای مستقل فیلم خودش را به نمایش میگذارد. در این رابطه حداقل 4 مورد را میتوان مثال زد که در قصه اپیزودی فیلم وجود دارند. اولی آنها درباره دویچهای است که در دهکدهای کوهستانی در مراکش زندگی میکنند. پدر آنها اسلحهای خریداری کرده تا با کمک آن گله گوسفندانش را دور هم جمع کند. یکی از بچهها که میخواهد اسلحه را آزمایش کند، به سمت اتوبوس حامل توریستها شلیک میکند. قصه دوم درباره زوجی امریکایی به نام سوزان (با بازی کیت بلانشت) و ریچارد (براد پیت) است که تعطیلات خود را در مراکش میگذرانند. سوزان مورد هدف گلوله آن بچه مراکشی قرار میگیرد و زخمی میشود. تلاش او برای ادامه حیات، تبدیل به یک موضوع بینالمللی میشود که هدف آن مقابله با تروریسم است. سومین قصه بر روی دو فرزند سوزان و ریچارد (اله فانینگ و ناتان گمبل) فوکوس میکند که پرستار آنها آمیلیا (آدریانا بارازا) یک مهاجر غیرقانونی است. زمانی که والدین آنها (به دلیل گلوله خوردن مادر) نمیتوانند سروقت خودشان را به منزل برسانند، آمیلیا و برادرزادهاش سانتیاگو (گائل گارسیا برنال) مجبور میشود بچهها را همراه خود به سمت مرز مکزیک ببرند تا آمیلیا بتواند در جشن مراسم ازدواج پسرش شرکت کند. ماشین گشت مرزی به آنها مظنون میشود و پس از بازرسی، آنها را متوقف میکند و بالاخره در قصه چهارم در مکانی دور یعنی ژاپن، چیکوی نوجوان (رینکو کیکوچی) که کر و لال است، میخواهد خودش را با شرایط موجود موفق دهد، ولی با مشکلاتی روبهروست. مادرش خودکشی کرده و پدرش (کیوکی یاکوشو) آدمی سرد و بیروح است که توجه چندانی به مسائلی خانوادگی ندارد. چیکو که میخواهد توجه و محبت پدرش را جلب کند، درگیر یک سری روابط مخاطرهآمیز میشود. این که چگونه این قصه در ارتباط منطقی با سه قصه دیگر فیلم قرار میگیرد، کاری است که فیلمساز در نیمه دوم فیلم آشکار میکند.
یکی از نقاط قوت «بابل»، توانایی آن در همراهی با چندین موضوع مهم بینالمللی است که در عین حال مشکل تک تک افراد روی کره زمین میشود. این مشکلات، حیاتی و حساسیت برانگیز هستند. در فیلم هیچ کاراکتر منفی و خبیثی به آن شکل مفهوم و رایج وجود ندارد. جنایتهایی به وقوع میپیوندد، اما هیچ یک از آنها عمدی و آگاهانه نیست. ترس و وحشتهای کوچک عواقبی غیرقابل پیشبینی و غیرآگاهانه دارند. تصمیم یک مرد مراکشی برای خرید یک اسلحه برای محافظت از گلهاش مشکلی خلق میکند که تاثیرش را در زندگی یک خانواده در جنوب کالیفرنیا میگذارد. این نکته فقط یکی از نخهایی است که لباس «بابل» را در هم میبافد. در عین حال، شاید بتوان گفت قصه چیکوی ژاپنی شخصیترین و انتزاعیترین قصه فیلم است. کارگردان به آرامی، پرسپکتیوی کامل از وی و محیط زندگیاش ارائه میدهد. شروع این قسمت با یک موسیقی آرام است. این سکوت وهمآور به نوعی تماشاچی را ترسانده و نگران میکند. یک جور هشدار است که به او میگوید باید منتظر اتفاقاتی تازه باشد. قصه او تاثیر ویژهای بر روی بیننده میگذارد. بازیهای بازیگران فیلم اهمیت خیلی زیادی در پیشبرد ماجراها دارد و تمام هنرپیشگان فیلم الحق بازیهایی گرم، گیرا و تماشایی ارائه دادهاند. به جز بازیگران حرفهای و بینالمللی فیلم، حتی رینکو کیکوچی هم عالی است؛ بازی او بشدت تکان دهنده و موثر است و قلب را به درد میآورد.
منتقدان سینمایی از «بابل» به عنوان یک شاهکار از فیلمسازی اسم میبرند که تلاش دارد تا مسائل و مشکلات عمومی آدمها را به زبانی جدید و شیوا تعریف کند. ایناریتو به مدد این شیوه قصهگویی توانسته شهرتی بینالمللی برای خود فراهم کند. در این رابطه فیلم «بابل» اثری ریخته و یک قطعه شعر ناب است. در این رابطه گیلرمو آریاگا، فیلمنامهنویس فیلم (که در دو کار قبلی سهگانه ایناریتو نیز با او همکاری داشته) نقش مهمی ایفا میکند. کار او نشان میدهد شناخت خیلی خوبی از آدمها و موقعیتهای زندگی آنها دارد. «بابل» در عین روشنفکرانه بودن، کاری مردمی و کاملا قابل درک است و تماشاگران معمولی را نیز به راحتی درگیر خودش میکند. ایناریتو درام روشنفکرانه خود را به زبانی کاملا ساده تعریف میکند و بیننده را از همان اول قصه، درگیر ماجراهای پیچیده و معماگونهاش میکند. این هنری است که کمتر هنرمندی توانایی انجام ماهرانه و دقیق آن را دارد.
کیکاووس زیاری
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....