خوبه که ما هم بیاییم چند هفته در میان بگوییم مشتریان عزیز دیگر کافه بیکافه، ما رفتیم که رفتیم؟ بعد هم آهنگ از برت دامن کشان را بگذاریم توی صفحه جوری که همهتان بشنوید و حالتان گرفته شود؟ چرا فکر میکنید که این فقط شما هستید که به نسل سوم یا همین صفحه ذلیل مرده عادت کردهاید؟ پس ما آدم نیستیم؟ پس ما به نوشتههای شما عادت نمیکنیم؟ یعنی ما عادت نمیکنیم مثلا هر چند هفته یک بار منتظر نامههای شما باشیم و ببینیم این دفعه چی برایمان نوشته اید؟ خدا وکیلی آدم اینقدر خودخواه؟
حالا چیه این قدر نق میزنی؟ دوباره چی شده؟ دوباره کی از دستت شاکی شده؟
اینها را مادر محترممان فرمودند. البته بعدش هم یک چیزهایی توی مایه این که تو همین جوری هستی و هیچ کس نمیتواند تحملت کند فرمودند که ما آنها را درز گرفتیم، فیالواقع از این همه محبت مادری داریم میترکیم!
بابا این منیرخاتون، خودشم منیرخاتون نه برگ چغندر، نمیدانیم از کدام حرف ما ناراحت شده برداشته یک ایمیلی برایمان زده بیا و ببین: «سلام، کافه کاغذی تو هم ؟؟؟ بشکنه این دست که نمک نداره... یعنی حماقت بیشتر از این که یکی مثل من از ساعت 30/7 صبح تا ساعت 8 شب توی محل کارش زل بزنه توی مانیتور، اون وقت شب که مییاد خونه و میبینه نمیرسه نامه بنویسه به ناچار دوباره بشینه پشت کامپیوتر و یه ایمیل اختصاصی بفرسته برای کافه کاغذی که زودتر برسه... چند روز بعد هم بقیه ویژهنامه رو توی یه نامه مثلا نقد کنه ؟؟؟؟ من حتی جمعه این هفته هم برای خودم وقتی نداشتم. ساعت 7 صبح جمعه رفتم سر کار، ساعت 4 صبح روز بعد برگشتم خونه تا پروژه شرکتی که براش کار میکنم برگشت نخوره... اون وقت... هیچی... من دیگه نیستم... میتونید اون سه دانگ کافه کاغذی رو که به نام ما بود بدید به یکی دیگه... لنگه کفش هم نثارتون نمیشه... باور کنید... «واقعا که ؟» این حرفتون خیلی برام گرون تموم شد... ممنون از لطفی که در این مدت نسبت به من و چرندیاتم داشتید... حلالم کنید... همین...» همین؟ تموم شد؟ آخه این انصافه؟ آقا من بدبخت چه گناهی کردم که این همه کار ریخته روی سرت؟ اصلا مگه خبر داشتم؟ از کجا باید میفهمیدم؟ والله به دوغ، به ماست، به همین پشههای بیجا و مکان کف دست من بو نداره وگرنه بو میکردم میفهمیدم جنابعالی سرتون خیلی شلوغ بوده و این حرفها. اصلا حالا که اینطور شد، «واقعا که!»
این را هم بگوییم چون خیلی اعصابمان خط خطی است این آخرین بار است که منتکشی میکنیم. از فردا برندارید پشت سر هم نامه بنویسید و ما را تهدید کنید که دیگر نامه بینامه، بابا یه کم فکر این جوون مردم را بکنید، پیر شد بدبخت از بس زد توی سر خودش کهای هوار نکند فلانی از دستم ناراحت شود، نکند بهمانی دیگر نامه ننویسد. تازهاش هم حالا که هوا خوب شده و معمولا این موقع سال ما به خاطر رسیدن بهار طبق یک عادت دیرینه روی سبیل شاه نقاره میزدیم اینقدر به ما ضد حال نزدید. میرویم گم و گور میشویم همه از دستمان راحت شوند ها! ها، از ما گفتن بود.
بگذریم، مژگان سلطانی لک از گچساران نامهات رسید. سلام ما را به خواهر پرستارت برسان ببین برای این اعصاب مگسی ما چیزی دارند تجویز کنند یا نه؟
زهرا از اصفهان، ایمیل تو را هم خواندیم و پیغامش را به شتر رساندیم ولی فکر نکنم تغییری حاصل شده باشد. نرود میخ در سنگ... (ضربالمثلش چی بود؟ یادم رفته، اعصاب واسه آدم نمیذارین که) حالا، همون.
فنجون هم ایمیل زده و در مورد واحدهای افتادهاش ابراز خوشنودی کرده، فنجون جان ما هم به همچنین، فیالواقع همدردیم.
این عطارد از تیر هم کلی کارآگاه بازیش گل کرده، ولی برای اطلاع باید عرض کنم اون بابایی که تو گفتی را ما اصلا نمی شناسیم، تو کافهات رو بخون خواهر من، ای بابا...
«سلام کافهجان، خوبی بابا جان؟... راستش کافه کاغذی این هفته رو که خوندم اولش یه کم دلم به حال مظلومیتت سوخت (خاطرتان که هست، ماجرای وروجک و جیغ و صدای قشنگ و....) ولی بعدش با خودم گفتم چه زندگی جالبی! خوبه که آدم یکی رو داشته باشه که هی سر به سرش بذاره، اونم از نوع یه جیغ جیغوی صدا قشنگ کوچولو؛ اینجوری زیاد سرت تو کاغذات نمیره. به اسمم نگاه نکن که نوشتم تازه وارد، اولین بار نیست که کافه کاغذی رو میخونم ولی تا حالا readable بودم، حالا شدم.r/wable با این که بیشتر صفحه کافه کاغذی به جواب نامهها اختصاص داره ولی از خوندنش لذت میبرم، مخصوصا با این فضا سازیهای اولش که یه داستان مصور از جلوی چشمام رد میشه. تیتراتم که غلط انداز...» این هم بخشی از نامه تازه وارد بود که خوندید، چشمتان روشن!
«کافه جون سلام چرا تحویل نمیگیری این همه نامه (فقط یکی) اون هم از نوع کاغذیش برات فرستادم اما انگار نه انگار. برای همین رو آوردم به نوع الکتریکیش ببینم تبعیض قایلی یا فقط بیخیالی زیاد کشش نمیدم فقط یک سوال داشتم که اگه جوابش رو دادی و حسن نیتت رو ثابت کردی بازم برات نامه میفرستم اون هم از هر نوعی که داشته باشه. حالا سوال: «تو که این همه گیر میدی که باید از پیاده رو بریم واقعا خودتم از پیاده رو میری؟» اینارو زوینا نوشته، اما در جواب سوالش باید بگویم والاه بابا جان این بنده حقیر اصلا توی پیادهرو زندگی میکنه چون هفتهای سه شب بخاطر زبون درازی از توی خونه پرت میشه وسط پیادهرو (شما بخوانید ایوان، خیلی هم که با هم فرق ندارند حالا...) خلاصه، اینجوری.
آهان راستی ما آدرس ایمیل ما را داده بودیم بزنند بالای صفحه که هنگام چاپ انگار افتاده بود و چاپ نشد. حالا دوباره می نویسیم: kafekaghazi@gmail.com حیف که دل و دماغ نداریم وگرنه میخواستیم کلی جشن و شادمانی برای این ایمیل جدید راه بیندازیم. در ضمن این بخشی از جواب زینب محمدزاده هم بود.
خب ما میرویم. فکر نکنید اعصابمان آمده سرجایش ها. بروید یه خرده اخلاق تان را درست کنید، بله منظورم همین منیرخاتون هم هست که الهی آنقدر کار سرش بریزد که دیگر نتواند از پای مانیتور جم بخورد. بلکه هم این دل سوخته ما کمی تا قسمتی خنک شود بس که حال مان را بدجور گرفت. اصلا این هفته چون خیلی حال و حوصله نداریم و قهر هم هستیم از پیاده رو نرفتید هم نرفتید ولی... چکار کنیم دل صاحب مردهمان طاقت نمیآورد که، آقا جان از پیادهرو بروید و بیایید، فعلا.