ازدواج ‌اجباری‌

مهسا ریاحی از کرمان: از همان بچگی قرار بود با پسر عمویم ازدواج کنم! تعجب کردید؟ خب از همین حرف‌های عقد دخترعمو، پسر عمو را در آسمان‌ها بسته‌اند و این جور چیزها آنقدر در گوشمان خواندند که تا فهمیدیم دست راست کدام است و دست چپ کدام، دیدیم ما را بسته‌اند به ریش محترم پسرعمویمان و ای دل غافل، کار از کار گذشته است.
کد خبر: ۱۶۲۰۶۳

اما از شما چه پنهان، چه ما و چه این پسرعمویمان هر کاری می‌کردیم نمی‌توانستیم دیگری را به چشم همسر آینده نگاه کنیم. نه که همدیگر را دوست نداشته باشیم ولی دوست داشتن در حد دوست داشتن یک دخترعمو و پسرعمو بود. البته این را به هم نمی‌گفتیم و به روی خودمان هم نمی‌آوردیم ولی با بزرگتر شدنمان دیگر این مساله داشت اعصابمان را خرد می‌کرد. تا این که یک بار در سال آخر دبیرستان یکی از بچه‌ها به من گفت می‌دانی فلانی با پسرعمویت دوست شده و می‌خواهند با هم ازدواج کنند؟ آقا ما را می‌گویی؟ نزدیک بود دو تا شاخ روی سرمان سبز شود.

اول فکر کردم باید ناراحت شوم. یعنی خب، طبیعی‌اش این بود که ناراحت شوم ولی نشدم. یعنی هر چقدر سعی کردم دیدم ناراحت نشده‌ام که هیچ، خیلی هم خوشحالم. خب، مگر بد است کسی که یک عمر مثل برادر دوستش داشته‌ای حالا یک انتخاب خوب کرده باشد و بخواهد برای زندگی‌اش برنامه‌ریزی کند. البته آن دختر که اتفاقا یکی از بهترین بچه‌های مدرسه هم بود از قرار و مدار خانواده‌های ما ظاهرا باخبر بود و به خاطر همین هر وقت مرا می‌دید ناراحت می‌شد یا من این طوری احساس می‌کردم. تا این که یک روز دیگر طاقت نیاوردم. رفتم سراغش. اول فکر می‌کرد می‌خواهم با او دعوا کنم به خاطر همین موضع گرفت ولی وقتی دید که من با خوشحالی بغلش کرده‌ام و تند و تند دارم صورتش را می‌بوسم هاج و واج ماند. بهش گفتم دوست عزیزم از این به بعد تو واقعا بهترین دوست من هستی. می‌خواهم بدانی که من اصلا از اتفاقی که بین تو و پسرعمویم افتاده ناراحت نیستم و خیلی خوشحالم که او چنین انتخاب خوبی کرده است. بیچاره مات و مبهوت مانده بود و نمی‌دانست چه بگوید.

بعد از کلی من و من کردن به من گفت ولی علی گفته که بین شما قرار است چه اتفاقی بیفتد و تاکید کرده که من نگذارم به هیچ وجه تو از این رابطه بویی ببری و گرنه ممکن است همه چیز خراب شود. من خیلی از این حرف ناراحت شدم ولی خوب که فکر کردم دیدم پسرعمویم بیچاره حق دارد. از بس خانواده‌های ما با این مساله بد برخورد کرده بودند و تصمیم گرفتن به جای ما را حق مسلم خودشان دانسته بودند، دیگر به مخیله هیچ کدام ما خطور نمی‌کرد که ممکن است آن یکی هم همان جوری فکر کند که من یا او می‌کردیم. (چی گفتم!) خلاصه من برای دوستم توضیح دادم که پسرعمویم را فقط در حد یک پسرعمو و برادر دوست دارم و برای انتخابش احترام قائلم و نمی‌خواهم تن به تصمیمی بدهم که خودم کوچک‌ترین دخالتی در گرفته شدنش نداشتم. او هم گفت که مادرش از این رابطه از آغاز خبر داشته و از همان اول پسرعمویم با مادرش صحبت کرده و قرار و مدارها را گذاشته‌اند و فقط منتظریم ببینیم این پسرعمو با تو  یعنی من  چه کار خواهد کرد.

این را هم بگویم که پسرعمویم 5 سال از من بزرگتر است و به مدد وضع مالی خوب عمویم صاحب مغازه و خانه و زندگی بود. و تمام شرایط را برای ازدواج کردن داشت و ظاهرا خانواده عمویم فقط منتظر بودند که درس من تمام شود. ولی من اصلا خیال نداشتم با گرفتن دیپلم راهی خانه بخت شوم. چه پسرعمو، چه غیر پسرعمو. حتی از تصورش هم دیوانه می‌شدم. به خاطر همین با سرسختی تمام درس می‌خواندم تا همان سال اول کنکور قبول شوم و این تصمیم را لااقل برای 4 سال دیگر عقب بیندازم. وقتی که فهمیدم پسر عمویم هم دست به انتخاب دیگری زده و من را برای زندگی مشترک نمی‌خواهد نمی‌دانید چقدر خیالم راحت شد.

چند روز بعد در یک مهمانی خانوادگی پسرعمویم را دیدم. باورتان نمی‌شود ولی برای اولین بار هر دو احساس می‌کردیم بدون هیچ احساس عذابی از بودن در کنار یکدیگر خوشحالیم. آخه همیشه وقتی قرار بود خانواده من و خانواده عمویم با هم ملاقات داشته باشند من عزا می‌گرفتم.

بس که زیر ذره‌بین بودم و مجبور بودم توی رفتارم دقت کنم. بیچاره علی هم همین وضعیت را داشت. در همان مهمانی بود که احساس کردم خانواده عمویم خیلی پریشان هستند و چیزی را از من پنهان می‌کنند. علی هم خیلی ناراحت بودم. ماجرا را از دخترعمویم پرسیدم و او به کلی منکر چیزی شد ولی وقتی که من بی‌مقدمه گفتم نکند بر سر ازدواج علی با هانیه (همان دوست دبیرستانی من) مشکلی پیش آمده بیچاره دخترعمویم نزدیک بود سکته کند. گفت: مگر تو می‌دانی؟ و وقتی تایید کردم او گفت که شب گذشته علی به پدر و مادرش گفته که نمی‌خواهد با من ازدواج کند و انتخابش را هم کرده است. دخترعمویم می‌گفتم چنان جهنمی در خانه‌مان برپا شد که نزدیک بود کار را به جاهای باریک بکشاند. آخر سر هم پدرم به علی گفته اگر این کار را بکنی من یک عمر نمی‌توانم سرم را جلوی برادرم و خانواده‌اش بالا بگیرم و تو باید از این شهر بروی. وقتی این حرف‌ها را شنیدم تصمیم خودم را گرفتم.

دوباره برگشتم به میان جمع و در یک فرصت مناسب با صدای بلند به پسرعمویم گفتم: راستی علی آقا تبریک می‌گم، واقعا انتخاب خوبی کردی، من که از شنیدن خبر ازدواج تو و هانیه خیلی خوشحال شدم. هانیه دوست صمیمی من و یکی از بهترین دخترهای مدرسه ماست. واقعا واقعا امیدوارم خوشبخت بشی. بیچاره علی که نزدیک بود از حال برود. رنگ و روی عمو و زن عمویم هم عین گچ سفید شده بود. من که وضعیت را این طور دیدم و احساس کردم پدر و مادرم می‌خواهند حرفی بزنند خودم پیشقدم شدم و گفتم: بهتر است به جای این که این جوری شوکه شوید و مدام فکر کنید که حالا چه باید کرد، یک تجدیدنظری توی رفتار خودتان داشته باشید. از وقتی که ما به دنیا آمدیم و دست راست و چپمان را شناخته‌ایم شما با این حرف‌ها و تصمیم نادرستی که خودتان برای ما گرفتید باعث شدید ما عذاب بکشیم. چطور فکر کردید که می‌توانید به جای ما برای مساله‌ای به این مهمی تصمیم بگیرید؟ اصلا این چه رسمی است که باعث می‌شود 2 نفر بدون این که حتی خودشان بخواهند تن به چیزی دهند که باب میلشان نیست؟

راستش خودم هم نفهمیدم چطور چنین نطق غرایی کردم واصلا شجاعت زدن این حرف‌ها را چه جوری پیدا کردم ولی کارساز شد! آن شب وقتی به خانه‌مان برگشتم پدر و مادرم چیزی نگفتند ولی شنیدم که پدرم به مادرم می‌گفت: چطور توانستیم این همه سال چنین بلایی سر این دو تا بچه بیاوریم. حالا خدا را شکر که زود فهمیدیم وگرنه معلوم نبود عاقبت این دو نفر چه می‌شد. حالا که دارم این نامه را می‌نویسم بساط عروسی علی پهن شده و ما فردا عروسی دعوتیم. توی این چند روز  به اندازه تمام عمرمان خوشحال بوده‌ایم.

 امیدوارم دیگرانی که در وضعیتی شبیه وضعیت ما قرار دارند هم آنقدر شجاعت داشته باشند که بتوانند بر علیه شرایطشان اقدام کنند و خودشان برای خودشان تصمیم بگیرند. والسلام، نامه تمام.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها