مثل همین سایه
آخرین برگ برنده ات بود
چشمانت...
که دروازههای پاییز را گشودند
خشک یا تر
سبز یا زرد
فرقی نمیکند
همیشه بازندهها میریزند
مثل همین برگ
مثل همین سایه
زیر چشمانت!
فرات بودی یا کارون
با نام مستعار خرم شهر
زاده شدم
با عطر خمپاره و امن یجیب
عاشق شدم
آنقدر که نفهمیدم
فرات بودی یا کارون
هرچند فرقی نداشت
همیشه عشق
با لبان عباس عطش میگیرد
حالا چند سالی میگذرد
از فتح شلوارهای کوتاه
تو
آن سوی آب
روبندهات را برمیداری
و من
به سلامتی آسمانخراشهای شهر
قهوهام را با انگشتری عقیق سرمیکشم
بیخیال تانکهایی که
هفت پشت پدرم را لرزانده بود
در پیادهروهای همین شعر
پس دوباره بیا!
به افتخار همین نام مستعار
یک دقیقه/ تنها یک دقیقه
عاشق باشیم
با عطر خمپاره و امن یجیب...
تیتر جهانی
آبی ترین بارانیام را میپوشم
و به «فرودگاه» میروم
حقیقتش این است
جمعهها ابرها سبکترند
آدمها
اسبها
حتی مورچهها خوشحال ترند
می گویند:
امروز صبح زود
از بالاترین نقطه «فرود» میآیید
لبخند میزنید
و جهانیترین تیتر دنیا را
منتشر میکنید:
جاء الحق...