خانه بر و بچه‌ها

کد خبر: ۱۶۱۹۰۷

تمرین اعتماد به نفس‌

می خواستم به «یه دختر خسته» بگویم برای تمرین حرف زدن با دیگران بهتره اول از خودت شروع کنی. یه آینه بذار جلوی خودت. فرض کن کسی که توی آینه‌می‌بینی یه آدم دیگه است (پدر، مادر یا...).

هر چی‌می‌خواهی به طرفت بگی به آینه بگو. تمرین کن و حرفهایی رو که‌می‌خوای بگی روی کاغذ بنویس. ده بار، صد بار، یک ورق، صد ورق... اینقدر بنویس و خط خطی کن تا بتونی حرف دلت رو با اعتماد به نفس تمام بگی. بعد از این دیگه احتیاجی به گریه کردن و تیمارستان رفتن نداری. آخه دختر گُل، چرا تیمارستان که یک مشت داروی شیمیایی بهت بدن و دیوونه خطابت کنن؟ اصلاًمی‌تونی حرفهات رو به فرحناز، فریدون، فریبا، چه‌می‌دونم همین ف. حسامی پاسخگوی خودمون بگی! حالا هم دیر نشده. جلوی ضرر رو هر وقت بگیری منفعته. یه راه دیگه هم هست: مگه ما بروبچ اینجا جمع‌می‌شیم که چی؟ که علاوه بر مطلب تازه و نو گفتن برای دیگران، به دوستامون هم کمک کنیم. اگه شماره های دیگه همین چاردیواری رو بخونی و ازشون درس بگیری، زندگیت از این رو به اون رومی‌شه. جدی‌می‌گم. من یکی از اون متحولاشم! اسم مستعارت رو هم عوض کن و به خودت تلقین نکن که خسته ای تا همیشه شاداب باشی و موفق.

آتش زیر خاکستر

نکنه یه وقتی دیر بشه‌

بعد از پیش دانشگاهی چون وضع مالیمون خوب نبود و نمی تونستم دانشگاه پولکی شرکت کنم یا کلاس کنکور برم، مجبور شدم سه بار کنکور بدم تا اینکه بار سوم کاردانی آمار شهر خودمون قبول شدم. از این رشته راضی نبودم ولی سعی‌می‌کنم خوب جلو برم. همه ش فکرمی‌کنم دو سال از عمرم تلف شده و خیلی پیر شدم. الا‌ن ترم آخرم و دارم برای کارشناسی تلاش‌می‌کنم. راستش خیلی به این در و اون در زدم ولی پول درآوردن یا سرمایه‌می‌خواد یا مدرک درست و حسابی به علاوه پایان خدمت که من هیچ کدوم رو ندارم. خیلی وقتا فکرمی‌کنم باید زودتر از اینها درس رو ول‌می‌کردم ومی‌رفتم دنبال کارای دیگه ولی بیشتر که فکرمی‌کنم‌می‌بینم هنر من همین درسه که چون هنوز به جای مناسبی نرسیده کاربردی هم نداره. مدتیه که به یکی از همکلاسیهام علاقه مند شدم ولی راستش همه ش به شرایط بد مالی خودم فکرمی‌کنم و اینکه هنوز برای اداره یک زندگی آماده نیستم. خیلی وقتها به خودم نهیب‌می‌زنم که تو رو چه به این علاقه ها. آخه کی به خواستگاری توی یک لاقبا جواب مثبت‌می‌ده؟ اما از طرفی‌می‌ترسم تا ترم بعد موقعیت رو از دست بدم و اون وقت فکرهایی تو ذهنم‌می‌یاد که آشفته‌می‌شم. بدبختی اینجاست که هیچ وقت هم تو زندگیم کسی رو نداشتم که بتونم مشکلاتم رو بهش بگم. با اینکه 5 تا خواهر و 2 تا برادر دارم و پدر و مادرم هم در قید حیاتن و رابطه مون هم خوبه هیچ وقت نتونستم باهاشون درد دل کنم و همیشه مشکلات رومی‌ریزم تو خودم...

پسر تنها 21 ساله از خرم آباد

 آخی، بمیرم برایت ماااااااااادر. این همه احساس مسوولیت، این همه دو دو تا چهار تا کردن، خوبیهایی دارد و بدیهایی. به خواستگاری کسی برو که وضع مالی اش در حد خودت باشد. نه برای اینکه کسی به آدم یک لاقبا جواب مثبت نمی دهد -که خیلیهامی‌دهند- بلکه برای آنکه ازدواجت تداومی شیرین و ماندگار داشته باشد. یادت باشد هیچ وقت فکر نکنی یکی را از دست داده‌ای چون بین شناخت کسی که گهگاهی در دانشگاه
دیده ای با بروز علایق، رفتارها، گفتارها و... همه چیز کسی که همیشه زیر یک سقف با او زندگی‌می‌کنی تفاوتی است از زمین تا کهکشان آندرو مده آ. در شرایط تو، من بودم از فکر کردن درباره مسائل فرعی‌می‌گذشتم. تمام وقتم رامی‌گذاشتم برای تمام کردن هر چه زودتر درس. پایان خدمت را بگیر و تلاش کن برای پیدا کردن کاری حتی در حد قبول مسوولیت. نترس. دیر نمی شود. 21 سال را با 80 سال مقایسه کن تا معنای پیری را بفهمی. در این فاصله ذهنت رشد کرده، پخته تر و با تجربه تر شده ای، سن ازدواج هم که بالا رفته. بعدها مثل آدمهایی نشوی که اگر کمی دقت کنی زیادمی‌بینی. نکند افسوس بخوری که «حیف شد! عجله کردم». یادت باشد دخترانی هم هستند که در سن تو همین وضع را دارند و درسشان همراه با پیدا کردن کار و پایان سربازی تو به انتهامی‌رسد. بین آنها هم آدمهای خوب زیاد است. ضمنا سرمایه فقط پول و پیدا کردن کار فقط به مدرک نیست، توانایی، مهارت و عُرضه هم سرمایه‌های خوبی هستند. رانندگی و تعمیر کامپیوتر هم که بلدی.

گمشده‌

برای بهزادک از سنندج‌می‌نویسم. منم یکی از خوانندگان چاردیواری‌ام، یکی از همونهایی که مدتهاست چیزی رو گم کرده م، اما نمی‌دونم چرا پیداش نمی کنم. نمی دونم اصلاً چرا گم شد. شاید این منم که فراموشش کرده م، شاید هم... نمی‌دونم. ولی‌می‌دونم که همه ما آدمها توی زندگیمون گمشده هایی داریم که دوست داریم روزی پیداشون کنیم. گمشده همه آدمها حداقل در یک مورد مشترکه: کودکیشون. کودکی پاک و خالصی که همه مون گاهی دلتنگش‌می‌شیم و دوست داریم کاش یه طوری‌می‌شد و برمی‌گشتیم و هر چی رو که از مهربونی و صداقت و یکدلی بود با خودمون برمی‌داشتیم‌میآوردیم به حالامون. وقتی دلمون واسه خودمون هم تنگ‌می‌شه، انگار دوست داریم با فکر کردن به گذشته‌مون فرصت جبران پیدا کنیم ولی گاهی فرصت جبران هم نیست.

آرتینا

صعود

نوبت اون بود که بپره پایین. دوست نداشت این طوری از درخت رها بشه و سقوط کنه ولی چه‌می‌شد کرد؟ با خودش گفت: کاش کار بزرگی رو با این پریدنم انجام بدم.می‌دونست چند لحظه یا حداکثر تا چند دقیقه‌دیگه‌سقوط‌می‌کنه‌اما نمی دونست بعداً چی ممکنه براش پیش بیاد. ممکن بود سالها اون پایین بمونه، بپوسه و تجزیه شه ولی او تصمیمش رو گرفته بود.

می خواست با افتادنش کار بزرگی رو به وجود بیاره. نگاهی به پایین کرد و تصمیمی به ذهنش رسید. لبخندی زد و خودش رو رها کرد... چرخی زد و... تالاپ! خورد توی سر یه پسر بچه. پسرک دستی به کله‌اش کشید و با تعجب بهش نگاه کرد، اون رو برداشت، چند بار بالا و پایین انداختش و حیرتزده با خودش گفت: چرا همه  چیزها تمایل دارند به سمت زمین بیان؟!
سیب توی دلش گفت: بالاخره تونستم چیزی رو به این انسانها بفهمونم.

بنده‌خدا

قضیه ما فرق فوکوله!

همه دوست دارن که حداقل یکی توی دنیای به این بزرگی باشه که او رو دوست داشته باشه، اون هم از ته دل. برای همین هم هر کاری‌می‌کنن که این اتفاق خوشایند توی زندگیشون بیفته. بعضیها راه را بلدند و عشق واقعی را از عشق ابلهانه و خیالی تشخیص‌می‌دهند و به زندگی موفقی‌می‌رسن ولی بعضیها متأسفانه به بیراهه‌می‌زنن چون یا راه درست را بلد نیستند یا بلدند اما نمی خواهند باور کنند که راهشون اشتباهه. همیشه فکرمی‌کنن مساله خودشان استثناست و با دیگرانی که شکست خوردند فرق دارند. سعی نکن الکی به خودت بقبولانی که با دیگران فرق داری. اگر این طور بود آنهایی که قبل از تو بودند و چنین فکری داشتند، این طور شکست عاطفی نمی‌خوردند.

سمیه از شاهرود

بپا زمین نخوری‌

تو آدم شجاعی هستی یا یه آدم محتاط که ترسش رو پشت احتیاطهای افراطی مخفی‌می‌کنه؟ خب، من هم تو یه دوره از زندگیم جزو گروه دوم بودم. تمام داشته هام رو دو دستی چسبیده بودم ومی‌ترسیدم نکنه روزی از دستشون بدم. همیشه هم به سرم‌می‌اومد همون چیزی که ازش‌می‌ترسیدم! شاید این ویژگی زندگیه که همیشه نصیب ضعیفترین‌ها می‌شه. تا حالا شده یه حیوونی دنبالتون کنه؟ اگه بترسید و فرار کنید، با سرعت بیشتری دنبالتون‌می‌یاد چون‌می‌دونه از شما قویتره اما اگه سر جاتون بایستید و احیاناً چنگ و دندونی هم بهش نشون بدید(!) دُمش رومی‌ذاره رو کولش ومی‌ره پی کارش. بدون ترس، برخورد با بعضی اتفاقات ناخوشایند آسونتره. پس روی زمین زندگیتون محکم و با اقتدار قدم بردارید، حتی اگه زمین زندگیتون پر از برف بود. گاهی آدمهایی تو روزای برفی زمین‌می‌خورن که از زمین خوردن‌می‌ترسن.

نشمیل نوازی از بوکان‌

کلاس درس‌

این چند روزه حس بدی تو آسایشگاه پیدا کردم. همه دوستا و همشهریهام رفتن مرخصی و من رو تنها گذاشتن. بعد از مدتها دوباره دارم طعم غربت و تنهایی رو با تمام وجودم احساس‌می‌کنم. سربازی علاوه بر همه خوبیها و تجربیاتش، درد هم داره، درد غربت، درد تنهایی و درد سختی اما فرقش با همه دردهای دیگه اینه که همه ش شیرینه. شاید بشه گفت یه توفیق اجباریه تا بفهمی زندگی چیه. به نظر من اونایی که سربازی نرفتن- حالا به هر دلیلی- گنج گرانبهایی رو از دست دادن. من با دردهام، با مشکلاتم، با سختیهام دارم عشق و حال‌می‌کنم، چون همه شون دارن به یه نوعی بهم درس یادمی‌دن. یادمه پاسی قبل از اینکه بیام سربازی بهم گفت: سربازی جای خوبیه واسه خلوت کردن. این باعث شد تا بفهمم هر وقت به یه مشکل کوچیک برخورد کردم از فکر مسخره خودکشی و این حرفها بیام بیرون و به آینده امید داشته باشم. دیگه نوبت زندگیه و باید از وقتی که دارم استفاده کنم.

سیاوش منصور

بالی برای پریدن‌

یک شب خواب باغی پر از پروانه را دیدم. صبح از مادرم دلیلش را پرسیدم. با تبسمی بر لب گفت: باید بپری، زیبا، چون پروانه، و اوج بگیری به سوی آسمانها. آن روز معنای این حرف مادرم را نفهمیدم. سالها گذشت و حالا، وقتی به خود نگاه‌می‌کنم،می‌بینم یک طبقه زیر‌زمینم و اطرافیانم اوج گرفته اند. من به حرف مادرم توجهی نکردم.

تا بال پریدن است باید پرید. بال ما نه مثل بال پروانه ها رنگی و نازک است و نه در دو سوی تنمان. بال ما در ذهنمان است، در کُنج قفس مغزمان. باید به آن راه داد تا بپرد.

عاطفه سوری- 23 ساله از کرج‌

حسرت دیروز را نخور

یه نامه دارم برای سنگ صبور. توی نامه «اگه ترانه 15 ساله بود» نوشته بودی که اگر تو سن اون بودی و پاسخگویی بود چی‌می‌شد؟ بذار بهت بگم: هیچی نمی شد عزیز من. آخه تو زمان خودت که عشق در وجودت غوغا کرده بود، پاسخگویی داشتی (همون فامیلتون) اما به حرفش گوش نکردی. بهتره بگم عشق نذاشت که درست درباره ش فکر کنی. پس غصه گذشته رو نخور چون هیچ فایده ای نداره. یک توصیه دیگه هم دارم: الا‌ن که 30 ساله هستی قدر سن و خودت رو بدون. آخه وقتی 50-40 ساله بشی، آه‌می‌کشی برای همین زمان.

(یک پیام 30 حرف گوگولی هم دارم برای خودت: «ای ف من بی تو گلی خشک شده در لیوان بلورم»)

پاسخ جو از قم‌

 بشمار ببین پس چند تا!: «ای پ پس من چی بگم  که همان گل خشک هم نیستم!»


گوشی دستته؟

الو... الو... اونجا هم کسی نیست؟ اگه کسی صدام رومی‌شنوه گوشی رو برداره... یکی داره تو منجلاب زندگی دست و پامی‌زنه، یکی داره تو باتلاق دلبستگی‌ها جون‌می‌ده، یکی داره با طناب خودخواهی‌ها خفه‌می‌شه... نخیر، مثل اینکه همه قلباشون رو پیغامگیره! ولی من پیغامم رومی‌ذارم شاید بعد از یه سده یکی از بیابون آتاکامای قلبتون عبور کرد و از سر بی‌حوصلگی، حرفای یه خسته راه رو گوش کرد، حرفای یه دلی که از همه چیز و همه کس خسته شده ومی‌خواد بخوابه ولی‌می‌ترسه.می‌ترسه که بخوابه و دیگه بیدار نشه. از خودم خسته‌ام. دلم‌می‌خواد یکی دیگه باشم. بعد از 16 سال از خودم خوشم نمی‌یاد. می‌خوام عوض شم. کاش‌می‌شد این قلبا رو از تو سینه در آورد و انداخت دور و بعد رفت بازار و یکی دیگه خرید! بعد از 16 سال هر چی بزرگترمی‌شم، از خودم دور ترمی‌شم... آهای! کسی اونجا نیست؟ کسی نیست به من بگه من کی‌ام؟! کسی نیست که منو از سردرگمی نجات بده؟! یکی نیست منو پیدا کنه؟!
...نه، انگار هیشکی نیست. انگار همه مثل من خودشون رو گم کردند. همه مون گم شدیم...!

عاطفه شکرگزار

آخرین بازدم‌

وقتی به دستش‌می‌گرفت احساس غرور و بزرگی‌می‌کرد. با هر نفسی که فرومی‌بُرد حس‌می‌کرد بزرگ و بزرگترمی‌شود. با هر دودی هم که‌بیرون‌می‌داد، می‌خواست نشان بدهد که برای خودش مردی شده. اما قطار زندگی اش در اوج جوانی، بی دود شد و برای همیشه در نیمه راه متوقف ماند. افکار دودآلودش همه زیباییها، خوشیها و لذتهای حقیقی را از او ربوده بود.

جعفر دردمندی از سلماس‌

حرف دل‌

همیشه با تو صادق زیستم دل/ تومی‌دانی بخوبی کیستم، دل/ کجا با این شتاب، ای دل حیا کن/ اگر عاشق شدی، من نیستم دل!

رباب اسمعیل زاده از تبریز

کوتاه بیا بابا

زینب پیزارو از خرم آباد: ...به قول خودت بشمار: «پاسخگو، گوله نمک، تولد قشنگت مبارک باد».

آن یکی فعل نداشت! این یکی را برایت شمردیم، ولی حالا که بشمار بشمار است، تو هم بشمار (نکند بگویی: من نمی شمارم! که آن وقت همه یکصدامی‌گویند: بششششمااااااااار!): «زینبی، خُمره شکرم، چای صبحانه‌ام، ممنونم». «کارت پستالت را هم گذاشتم زیر شیشه میز». ای بابا این هم که شد 30 حرف!

مائده 16 ساله از بابل: ...من توی زندگیم بزرگترین اشتباهمو کردم و هیچ وقت هم خودم رو نمی بخشم. همه به من‌می‌گن چقدر تو روِیایی فکرمی‌کنی. روِیاهات رو بگذار کنار...

 نه من نه این فردوسی پاکزاد، هیچ کدام از حرفهایت سر در نیاوردیم، ولی به جای آن ، دو تا شاخ همچین تپل روی سرمان در آمد که ای باااااااابااااااااا، خب همه اشتباه‌می‌کنن، همه هم اشتباهات بزرگی را تجربه کرده اند. دیگر نمیآیند  همچین حرفهایی بزنند که زیاد خودت را به لباس احساسات نچسبان عزیز بابا. به قول شاعر که‌می‌فرماید: زندگی گوشه های خوب هم دارد/ فلان و فلان و نمی دونم چی چی حافظا!!

ماجده 16 ساله از بهشهر: بارون میاد شرشر/ تو تهرون و تو بهشهر/ دوشنبه ها چه دوره/ انگار پر از عبوره/ جاده  جام جم کو؟/ پاسخگوی خوبم کو؟/ یه چی بگم بخندی؟!/ بپا که یخ نبندی/ وقتی اینو تو دیدی/ یا که یه جا شنیدی/ یه وقت نگی دیوونه م!/ مدام دارم‌می‌خونم/ شعرام همه برفیه/ بهمن، ماه سردی یه!....خوب بییییییییید؟

 اتل و متل نمکدون/ نفتی نبود تو نفتدون!/ از درَکه تا زنجون/ برف اومده تو تهرون/ بارون میاد شُرررررر و شُر/ بپا! زمین سُرررررره... سُر!/ خندیدم و خندیدم/ شعرو وِلِش! امیدم... حالا شعر من چی؟ خوب بییییییید؟ (پس، زودی باش پول زورش رو وَده!!)

ژان والژان: ...پاسی عزیز، خودت که‌می‌دونی من سوات موات ندارم ولی این چیزهایی که نوشتم فقط عقیده خودم بوده و امیدوارم تونسته باشم منظورم رو برسونم...

 بازرس ژاور دنبال نشانی ات بود، ندادم! امیدوارم شانست بگیرد و سردبیر حین صفحه آرایی اسم خارجی‌ات  را به بدون امضا تغییر ندهد. منظورت را رساندی، ولی باید یک چهارراه قبل پیاده اش‌می‌کردی امیدِ هر دم و بازدم نفسهای مادر. به همین دلیل به مقصد نرسید...می‌گیری که چه‌می‌گویم؟ لقمان حکیم را حاضر کردیم، گفت: سطح فرهنگ و دانش افراد هیچ ربطی به رتبه و مدرک ندارد. چه بسا آدمهای بدون مدرک که از خیلی آدمهای دانشگاهی بیشتر بدانند، چه بسیار افراد بی سواد که از خیلی اشخاص باسواد فرهنگ والاتری دارند. انتقادت وارد نبود چون درخواست خود بروبچ است که معمولا جواب رد نمی دهم.

نوشمک 23 ساله از کرج: ...می خواستم از عزیزان خانه آرزو بخواهی که مطلبی درباره شرایط یه ازدواج معمولی رو چاپ کنن تا از هر لحاظ یه سر نخی بدن دست ملت. فکر نکنی به این سن که رسیدم هنوز نمی دونم خواسته هام از طرف مقابل چیه ها. نه، فکرمی‌کنم شاید یه
خواسته زیادی باشه یا از بیخ و بن اشتباه باشه و خودم متوجه نباشم...

 آن عزیزان خودشان منتظر یافتن یک همچین نوشته‌ای هستند خواهر. با این حال به سردبیر معروض شد، فرمودند بد پیشنهادی هم نیست ها! دم نقد اینها را از پاسخگو داشته باش که نوشدارو بعد از ازدواج نوشمک نشود! با خودت نگو: یا این یا هیچ کس دیگه! (دی ری ری ریم!). بپرس آدمی اجتماعی و اهل بیرون رفتن مهمانی و... است یا دوستدار تنهایی، سکوت و... هیچ کدام به دیگری رجحان ندارد ولی هر طور هست یادت باشد خودت هم همان طور باشی. فقط وقتی جواب مثبت بده که اشتراکاتت سر مسائل اصلی و اِی ی ی ی، بعضی چیزهای فرعی هم با او زیاد باشد. از تفکراتش بپرس و اگر با تفکراتت یکی بود بله را بگو. صادق باش و دقیق. ببین او هم صادقانه‌می‌گوید یا فقط‌می‌خواهد به هر قیمتی بله را بگیرد. مولانا و حبیبنا ابوالحسام دو برره جمله معروفی دارد که‌می‌فرماید: آنچه خوشبخت‌می‌کند پسری یا دختری را، همانا تفاهم، تعقل، سطح خانوادگی و اشتراکات فکری، گفتاری و رفتاری است؛ نه عشق، نه پول، نه مدرک، نه هیچ چیز دیگر. والسلام و علیکم، خَلاااااااااص! (کلید طلایی بود ها. ببینم بلدی در قفل را باز کنی، یا کلید را دورمی‌اندازی و سبزه گره‌می‌زنی؟!)

قاصدک تنها 20 ساله: ...من نامه گیلدا رو خوندم و یاد خودم افتادم. منم تازه درسم تموم شده. یعنی آخرین امتحانم رو همین چند روز پیش دادم. البته فرق من با گیلدا اینه که من فوق دیپلمم رو گرفته م. یعنی دانشگاه رفتن رو تجربه کردم اما حالا بابام اجازه نمی ده ادامه تحصیل بدم.می‌گه تا همین جا خوندی بسته دیگه. بابا من عاشق درس خوندنم و فعلاً هیچ علاقه ای به ازدواج ندارم...

 ترس والدین این است که دخترشان به قول مردم، ترشیده نشود! آن هم در این شرایطی که بر آنها معلوم است. فوق دیپلمی که با جلوگیری از ادامه تحصیل و درس خواندن احساساتی شود و بگوید: «دیگه هیچ امیدی به زندگی ندارم» باید بنشیند کمی با خودش عاقلانه تر خلوت کند بلکه دریابد هدفش از درس خواندن چیست؟ گرفتن مدرکی برای حل مشکل شغلی یا رسیدن به رشدی فکری برای حل مشکلات زندگی خود؟ بعد از این همه درس خواندن اگر نتیجه گیری ات این چنین است، ازدواج و درس، هر دو را رها کن و تا دیر نشده تجزیه و تحلیل درست را برای تصمیم‌گیری عاقلانه  در زندگی ات  یاد بگیر که از نان شب هم واجبتر است... چی؟ ناراحت شدی؟ افسردگی گرفتی؟ ای بابا، من فقط خواستم راهنمایی ات کرده باشم نور دیده پدر و مادر.

گل همیشه خوشبو از سنندج: ...بابا ما هر چی‌می‌گیم شما ساز خودتون رومی‌زنید. ببخشیدا... پس عشق چی چیه؟...

خیلی خیلی ببخشید ها... عشق کلاه گشادی است که آدمها سر خودشان‌می‌گذارند! این شونصد و شونصد و شصت بار! (نه که ما عاشق شیش و شصت و اینهاییییییم...  به همین دلیل !!چی؟ اشتباه است؟ خب عشق است دیگر) بعدش هم، خودت گفته بودی نظر [ساز] شما چه طوری است؟ ما هم نظر [ساز] خودمان را عرضه کردیم. نمی خواهی؟ سازمان را پس بیاور، پولت هم که گوشه نداشته بید، بگیر برو، خلاص! دعوا ندارد که!! ای بابا، ای مامان، ای وای، گیری افتاده ایم ها! دِ...هَه!

دیوونه عاقل: ...اگرهم چاپ نکردین خیالی نیست. فقط بگین خوندینش تا ما هم به این زندگی امیدوار بشویم...

 امیدوار شو که در نومیدی هم بسی امید است! خواندیم اما همین ایمیل را، نه نامه ای که قبلا فرستاده ای و معلوم نیست کجا مانده است. بفرست ببینیم چه‌می‌کنه این دیوونه عاقل !!.

دیگه خیلی کوتاه‌کوتاه  بیا بابا!

 به خاطر بسپارید: حاصل فکر خودتان را بفرستید. کپی و نقل آثار و گفتار دیگران ممنوع است. نامتان را واقعی یا مستعار، فارسی و با مفهومی واضح در انتهای نامه ذکر کنید. مطلبی بنویسید که به درد دیگران هم بخورد. صبر داشته باشید.

علی اکبر حیدری از گچساران (قرارمان ارسال نوشته های خودتان است. به خاطر بسپارید را بخوان)- صحرا دختری در مزرعه- ستاره
22 ساله از اراک- مجید خزایی از همافران نوشهر (بشمار: بیست سالگی بر تو هم مبارک همافر نوشهری!)- رقیه رحیم زاده 16 ساله از خوی (رقی جان، دستت درد نکند ولی شرمنده، پاچه خواری آن هم این همه چاپ نمی شود. یه چی بنویس از تراوشهای فکری خودت که به درد بروبچ هم بخورد. به هر حال ممنون از نظر لطفت)- ظاهر آرام اما درون خروشان از اندیمشک (حیف، نامه ها آنقدر زیادند که از روز تولدت گذشت؛ تولدت مبارک. برای درک بهتر آنچه گفتی هم مطالعه کن و اگر به اینترنت دسترسی داری توصیه بیل گیتس را به کار بگیر که کار و
زندگی اش را رها کرد تا بگوید در گوگل بزن: ایده تفکر خلاق. صفحات باز شده را بخوان ببین راه پیشرفتت را پیدامی‌کنی؟)- هاچ زنبور عسل از شهرکرد- تنهاترین ساحل از کویر (هستیم در خدمت سرکار. فقط گرفتاریها زیادند و اینا)- گل یخزده (ابوالجوزا جورجانی نوشته هایت را خواند. گفت: کتابهای ادبی بیشتری بخوان فرزندم، موضوعات بدیعتری هم بنویس عزیزم)- جزیره مجنون (این ابوالجوزا جورجانی یک داداش دارد به نام ابوالجورجا جوزانی!! گفت توصیه برادرش را شما هم بخوانی!)- الف الف از قم (ممنون آلاتیم وری وری بسیار زیاد. ما هم نه تنها پیشاپیش، بات آلسو ندانسته، تاریخ تولدتان را تبریکات فراوان عرض‌می‌کنیم)- آرام بهی از تهران (نه بابا، ممنون. شخصاً به جشن تولد و این چیز میزا نه توجهی دارم، نه علاقه ای. هه هه هه، شاخ در آوردی نه؟ بیزحمت یکی از شاخها را بفرست تا بزنم به دیوار!! یک بار، آن هم بابت طنز و از جنبه اصرار بروبچ و همزمانی با تاریخش چیزکی نوشتیم و بر دیگران معلوم شد. حالامی‌بینم بروبچ زحمت کشیده اند بابت جور کردن سی حرف، مجبورم زحمتشان را ارج نهم حتی وقتی از تاریخش گذشته است . تولد تو هم مبارک).

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها