یه روز که طوفان شدیدی شروع شده بود و همه چیز روی هوا به این سمت و اون سمت میرفت مترسک ما هم از جا کنده شد و رفت و رفت تا به یه درخت گیر کرد. تموم پرندهها اومدن و ازش سوال کردن که تو چرا اینجا اومدی. مترسک قصه ما داستانو تعریف کرد و گفت که باد اونو به اینجا آورده.
اون به پرندهها گفت که دوست داره تنها نباشه و الان خوشحاله که اومده اینجا.
پرندهها هم که فهمیدن تو مزرعه دیگه مترسک نیست به اونجا حمله کردن و کلی غذا خوردن.مترسک تنها تازه فهمیده بود که اون نگهبان مزرعه است. فهمیده بود دوستهای زیادی داره مثل آسمون، میوهها و صاحبای مزرعه که اونو درست کردن که تو مزرعه بمونه و کلی دوستش داشتن.
اون به خودش قول داد که دیگه احساس تنهایی نکنه و به مزرعه برگشت. مترسک خیلی خوشحال شد چون یه مترسک دیگه اونجا بود. صاحبای مزرعه فکر کرده بودن اون گم شده و یه مترسک دیگه رو اونجا گذاشته بودن.
اون و دوستش با هم به نگهبانی مزرعه ادامه دادن و همیشه برای هم قصههای خوشگل میگفتن. قصه مترسکی که دیگه تنها نبود.
بهاره سدیری